Arta Hermes

2009/10/11

چه می خواهیم؟

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 08:23

شاید یه ذره مستم که این فکرهای احمقانه افتاده به جونم… شاید هم قاطی کرده م… نمی دونم ولی به هر حال مدام از خودم می پرسم یعنی چی این ور دنیا نشستی و مدام نق می زنی! چه مرگته آخه؟! مگه آزادی نمی خواستی؟ این هم آزادی… اینجا که دیگه مثلا آزادی خبر مرگت… پس حرف حسابت چیه؟

راستش الان نمی دونم موقعی که ایران بودم چی می خواستم… شاید حتا اون موقع هم نمی دونستم چی می خوام درست مثل همین الان که نمی دونم تو این خراب شده چی می خوام! باید کمی فکر کنم… غریبه ای هم که نیست پس با صدای بلند فکر می کنم تا ببینم از اون اول- همون موقعی که حس می کردم یه جای کار اشکال داره- چی می خواستم. شاید به نظر برسه دیگه مهم نیست ولی راستش خیلی هم مهمه آخه اگه ندونم چی می خوام چه جوری می خوام اون رو به دست بیارم. نمیشه فقط بگم این رژیم باید بره بعدش میگم چی می خوام… باید بدونم چه چیزی کمه … چه چیزی باید باشه که من احساس کنم حالا دیگه اوضاع بهتر شده. از طرف دیگه فقط من هم نیستم… شاید چیزی که من می خوام با چیزی که یه نفر دیگه می خواد زمین تا آسمون فرق داشته باشه پس باید همه، یعنی هر کسی که دستی به قلم داره و یا نداره، بنویسه یا برای خودش روشن کنه که چی می خواد و برای چیه که با جمهوری اسلامی دشمنی داره. چه چیز هایی رو دوست داره عوض کنه؟ می خواد کل رژیم عوض بشه یا اگه به اون چیزهایی که می خواد برسه با موندن این رژیم موافقه؟ شاید سوال آسونی به نظر برسه ولی راستش فقط این سواله که آسونه اما جوابش خیلی سخته!

***

فرض می کنم به ایران برگشته ام… واقعا چه چیزی لازم دارم؟ آزادی؟ آزادی فقط یک کلمه است باید ببینم منظورم از آزادی چیست زیرا شاید دیگر آزادی همان چیزی نباشد که زمانی که بیست ساله بودم آن را آزادی می نامیدم. آن زمان شاید آزادی چیزی نبود جز یافتن شادی در هر جای ممکن اما اکنون… راستش الان هم همان است، یعنی در جستجوی شادی در هر جای ممکن هستم اما نگرشم به شادی تفاوت کرده است. شاید اگر الان به ایران بازگردم فقط یک جای دنج برای نوشتن بخواهم و امنیت جانی برای چاپ نوشته هایم. فقط یک شغل بخواهم بدون ترس از کتک خوردن به خاطر گفتن حقیقت، حتا حقوقش هم مهم نیست. دوست دارم بتوانم تا خود صبح در جاده ها رانندگی کنم و از سکوت طبیعت لذت ببرم بدون آن که یک ایست-بازرسی بی موقع آن سکوت و لذت را از من بگیرد. درست است که پیر شده ام ولی هنوز دوست دارم وقتی رانندگی می کنم صدای پخش صوت ماشین را آن قدر زیاد کنم که احساس کنم پینک فلوید در ماشین من کنسرت اختصاصی دارد! دوست دارم وقتی به کتاب فروشی می روم من و کتاب فروش با ترس به همدیگر نگاه نکنیم و او کتاب را مانند فیلم پورنو درون کیسه سیاه قرار ندهد. دوست دارم تمام فیلم هایی را که ندیده ام با کیفیت خوب اجاره کنم یا بخرم نه نسخه ی هزاران بار کپی شده ای که تازه آن هم از روی پرده یک سینما در آسیای جنوب شرقی دزدیده شده است. می خواهم اگر روزی بچه ای داشتم و به مدرسه رفت بتواند علیه سیستمی که نسل من ساخته است شورش کند. می خواهم همان بچه بتواند رژیمی را که من اکنون خواهان بنیان گذاشتن آن هستم به چالش بکشد. می خواهم نوه ام به سنتی که من و پدرش بنا کرده ایم تن در ندهد و با آن بجنگد و راه نسل خود را در میان تاریخ پیدا کند.

***

چیزایی که گفتم فقط بخشی از خواست های منه اما چون ممکنه زیادی م بکنه بقیه ش رو می گذارم برای دوستان خوب و نادیده ام یوزپلنگ، شاتوت، علیرضا رضایی، راییکا، ستوده، آریوبرزن، میم، رودرانر، شورکایی، سعید پر، اوهو، شب تاریک، نقاد، محافظه کار تنبل که بالاخره باید دوباره شروع به نوشتن بکنه، هیچکی هیچ کس، ورتیگونه، آدم برفی، بخشوده، جناب فضولباشی، جرمنی، زن فردا، ساده اندیش و هر کس دیگه ای که می خواد با خودش خلوت کنه و بدونه چی می خواد! فقط برای این بازی یک قانون کوچولو وجود داره: نترسیم و خجالت نکشیم که بگیم چی دوست داریم و چی می خواهیم… تو این دنیا به قدری چیزهای خجالت آور وجود داره که خواست های من وتو پیش اونا هیچه… میگی نه؟ به انسان نگاه کن چیزی خجالت آور تر از انسان وجود داره؟!

Advertisements

30 دیدگاه »

  1. سلام داداشی
    چه بازی خوبی راه انداختی… فصلش همین روزهاست
    مال مستی هم باشه همیشه میگن مستی و راستی.. یعنی تو آخر آخرش هم همین آرتاهرمس خوب ما هستی
    مرسی از دعوتت به بازی… خدمت میرسیم با یک طومار از خواسته ها

    فدایت

    آرتاهرمس
    سپاس آیدای گرامی

    دیدگاه توسط آیدا (زن فردا) — 2009/10/11 @ 11:29 | پاسخ

  2. من نمی دونم چرا هیچکی منو به بازی دعوت نمی کنه. البته من همیشه با پر رویی وارد بازیی که دوست دارم می شم. و اینم از اون بازی هاییه که دوست دارم 🙂

    آرتا هرمس
    از بس بی سر و صدایی! شرمنده، می دونی که خیلی سخته همیشه همه رو به یاد داشتن!

    دیدگاه توسط کیان — 2009/10/11 @ 15:12 | پاسخ

  3. دشمنت شرمنده باشه آرتای عزیز، اینم مال من : http://www.behaak.com/2009/10/blog-post.html

    دیدگاه توسط کیان — 2009/10/11 @ 17:36 | پاسخ

  4. آرتا هرمس عزیز
    خواسته من رسیدن به یک سیستم و شیوه حکومتی است که همه بطور یکسان، اعم از شهری و روستایی دور افتاده، اعم از یک فیلسوف و نابغه و یک فرد ساده از یک حقوق یکسان و امنیت اجتماعی یکسانی برخوردار باشند. برخورداری از حقوق یکسان اجتماعی که حقوق اقلیت ها همواره لگدمال اکثریت ها میگردد امکان پذیر نیست مگر آنان نیز خود را در چرخه عظیم سیستم حکومتی سهیم ببینند.
    اتفاقاْ در این زمینه پیش نویسی از یک طرح اجتماعی و حکومتی دارم که اگر در حوصله این جایگاه قرار گیرد با هم به بحث و گفتگو خواهیم نشست.

    دیدگاه توسط ساده اندیش — 2009/10/11 @ 19:21 | پاسخ

  5. خواسته من ایرانیه که توش اعدام نباشه! همین! فکر میکنی کدوم زودتر به خواسته مون میرسیم؟
    آرتاهرمس
    متاسفانه من! لغو اعدام بشتر یک کار فرهنگی لازم داره و زمان می بره.

    دیدگاه توسط بهرنگی — 2009/10/12 @ 02:05 | پاسخ

  6. iraNi ke man mikham irani azad va azad andish baraye hameye iraniha.irani modern va be rooz ba andishehaye noween na jamed va motahajer va.irani bedoone tafteesh aghayed.

    دیدگاه توسط arash — 2009/10/12 @ 05:55 | پاسخ

  7. من…دلم می خواد که اینقدر بیکاری نباشه..دلم می خواد یک حقوق بخور و نمیری باشه که بتونی وقتی به دندونهای پدرت نگاه می کنی که خرابه فقط به این فکر نکنی که اگه رفتم سرکار, اولین کاری که می کنم اینه که دندوناش رو درست کنم..فقط فکر نکنم ,همون لحظه بهش بگم بابا ببلند شو بریم دندونات رو درست کنیم,اگه کار داشتم وقتایی که خواهرم داشت می رفت دانشگاه چندر غازی هم من می دادم بهش …دلم می خواد سربار نباشم..دلم می خواد یک همدم داشته باشم, و به خاطر 2*2 تا 4 تا کردن و اینکه نمی تونم خرجش رو بدم و انتظاراتش رو برآورده کنم قیدش رو نزنم و تنهایی رو انتخاب کنم…دلم می خواد اینقدر فشار روم نباشه که افسردگی ناخواسته بگیرم…دلم می خواد بچه هایی که آدامس می فروشند رو در مدرسه سر کلاس ببینم..دلم می خواد دور و برم پر از جوونهایی نباشه که از زور مسائل شیشه باز شدند…دلم می خواد 4 تا جنده خونه تو هر شهر باشه که اینقدر به دخترهایی که تو خیابون راه می رند به چشم یک طعمه برای هوسرانی نگاه نکنم, دلم می خواد وقتی می خوام وقتی می خوام رشته ای رو که علاقه دارم بخونم اینقدر دغدغه بازار کارش رو نداشته باشم…دلم می خواد خودم باشم نه اونی که دیگران می خوان…دلم می خواد دیگه آشغال تو خیابون نریزند,دلم می خواد بتونم آزادانه صحبت کنم,دلم می خواد بیانیه حقوق بشر فقط حرف نباشه.. دلم می خواد و دلم می خواد بمی…

    دیدگاه توسط K.A — 2009/10/12 @ 06:31 | پاسخ

  8. آرتا جان!
    نمی دانم شما هم گاها فکر می کنی که دیگه تموم شد؟ دیگه برگشتنی نیست؟ دیگه نسل بعد از ما زبون ما رو با لهجه صحبت میکنند و نسل سوم دیگه حتی زبون ما رو نمی فهمند؟ وقتی مستی، به سرت میزنه که دیگه بسه من میخوام آمریکایی باشم؟! بعدش هم یک آه سرد دلتنگی؟ بزرگترین اشکال مستی اینه که به خودت نمی تونی دروغ بگی و خودت رو گول بزنی و وعده وعید بدی! نمی دونم، شاید هم قبلا دوران این افکار عجیب و غریب رو گذروندی و من هم باید صبور باشم و بگذرونم.
    مثل اینکه منم مستم!

    دیدگاه توسط سعید (نیم فصل) — 2009/10/12 @ 08:56 | پاسخ

  9. من خیلی زود میدونستم که چه چیزهائی را نمیخوام ولی خیلی طول کشید ک بفهمم مهم تر این هست که دانستن این که چه چیزهائی رو میخوام اگر مهم تر نباشه به همون اندازه مهم هست.
    به نظر می یاد که مسائل یک بعد فلسفی هم دارند که تا حل نشه، آدم گیج و ویج خواهد ماند. اکثر مردم البته به این صورت به مسائل نگاه نمی کنند و از پسر خاله یا دختر خاله یا همسایه یا فلان کارآکتر توی فیلم یا کتاب تقلید میکنند تا این که به آخر خط برسن و قبض رو بدن و رسید رو بگیرن. اما بعضی ها ناآگاهانه یا آگاهانه نمیتونن به این صورت بازی کنن و به این خاطر سعی میکنن یک راهی برای عدنم توانائی خودشون در پذیرفتن طوطی وار روش زندگی پیدا کنن و این هست که به چیزائی گیر میدن که اکثر مردم به اون چیزا گیر نمیدن. نه اونا مقصرن و نا اکثر مردم.

    دیدگاه توسط seyavash — 2009/10/12 @ 11:58 | پاسخ

  10. من آرزوم اینه که قبل مردن عوض شدن این حکومت رو ببینم چون میخام تو کشور خودم بمیرم. دوست دارم کشورم حداقل استانداردهای لازم واسه زندگی رو داشته باشه .
    دوست دارم وقتی سوار هواپیما میشم برم ایران مجبور نباشم یه مانتو و روسری رو زورکی بچپونم تو کولم. دوست دارم دست دوست پسرم یا شوهرم رو راحت دستم بگیرم و تو خیابون قدم بزنم بدون اینکه کسی ببردم مفاسد. دوست دارم کنکور نباشه دوست دارم شهریه نباشه دوست دارم تلوزیون چند تا کانال موسیقی و فیلم داشته باشه …
    دوست دارم برم دریا با بابا و داداشم میخام همه بچه ها برن مدرسه و مدرسه رو دوست داشته باشن
    دوست دارم روزی برسه که بشه آزادی رو لمس کرد و اگه همچین روزی برسه چقدر جای شهیدامون خالی خاهد بود

    دیدگاه توسط آلبالو — 2009/10/12 @ 16:02 | پاسخ

  11. سیامک عزیز، ممنون از اینکه منو دعوت کردی، اینم مطلب من: http://vertigone.wordpress.com/2009/10/12/just_a_glass_of_water/

    آرتاهرمس:
    سپاس بسیار دوست نادیده ام.

    دیدگاه توسط ورتيگونه — 2009/10/13 @ 02:03 | پاسخ

  12. می نویسم آرتا جان، هر چند قبلاً نوشتم ولی باز هم در اینباره مینویسم.ارادتمند

    دیدگاه توسط بخشوده — 2009/10/13 @ 09:38 | پاسخ

  13. https://artahermes.wordpress.com

    دیدگاه توسط بخشوده — 2009/10/13 @ 10:12 | پاسخ

  14. […] […]

    بازتاب توسط فقط یک لیوان آب « Philosophical Vertigo of a Maniac — 2009/10/13 @ 11:29 | پاسخ

  15. […] *** آرتاهرمس عزیز – دعوت به بازی […]

    بازتاب توسط يک شانزه ليزه باشد، اينجا وسط تهران! -(بازی وبلاگی چه می خواهیم) « درنگ — 2009/10/13 @ 17:09 | پاسخ

  16. […] انسانیت, اساطیر, بشر, تمدن, رفاه, سکه آرتاهرمس عزیز بازی وبلاگی جالبی را آغاز نموده برای فردای […]

    بازتاب توسط آزادی. به راستی چگونه می توان به آزادی رسید ؟ « غرش — 2009/10/15 @ 22:33 | پاسخ

  17. نه عزیز نه مستی نه فکر فکرای غیر منطقی یا غیر واقعیه , بلکه حقوق شهروندیه انسان مدرن یا امروزیه (با کمی تسامح ) . اگه اونچی امروز تو میخوای , توامریکا جزو حقوق اولیه و نهادینه شده و مسلم هر شهروند و یا امریکائیه در کشورمان بخاطر حتی کم درصدش مردم رو به گلوله میبندند را باید بررسی کرد (که بررسی شده واینجا و اونجا هم میشه خوند یعنی تئوری ) که چه گونه وجور میشه به ثمر رساند ونهادینه کرد داستانیست که از مشروطه بسیار براش هزینه شده ولی اینکه هنوز اینجائیم را باید روش بیشتر متمرکز شد که علت این نشدن چیه ؟ ایا مردم بطور عام مقصرند ؟ مردم ورهبران مقصرند؟ و یا بسیاری از فاکتورای دیگه ؟ بهر حال سپاس ازتو گرامی که انگشت روی نکته خیلی گیر گذاشتی .چرا؟ چون سوال تو (ازاشاره به نشانه هات پیداست)گستره خوبی رو در بر میگیره و میتونه خیلی نکات تازه ای رو روشنتر کنه .

    دیدگاه توسط mehdi — 2009/10/16 @ 12:02 | پاسخ

  18. خیلی از ملت نمیدونن دقیقاً چی میخوان چون برای «خواستن» خیلی از چیزها باید تصور صحیحی از اون «نداشته ها» داشته باشی ولی خیلیها هم هستن که اگه بپرسی دقیقاً چی میخوای میبینی هزاران چیز با ارزش رو برات ردیف میکنن.
    مهم اینه که هر کی در وسع خودش بخواد. یکی یه شانزه لیزه، یکی هم آزادی بیان، یکی خواب راحت، یکی پول، یکی هم مثل شما فیلم اورجینال، یکی هم همین وضع رو میخواد….
    جواب من اینه:
    من میخوام که همه به هرچی که میخوان برسن!ولی سوال اینه که این «خواستنها» اگه با هم در تعارض باشن تکلیف چیه؟
    کی در اولویته مثلاً اگه کسی همین وضع موجود رو بخواد و دیگران این وضع رو نخوان حق رو به کی باید بدیم اگه نتونن با هم کنار بیان باید چیکار کرد؟آیا باید یکی رو حذف کنیم؟آیا یکی حاضر از خواستنش صرفنظر کنه؟اگه نتونن همدیگه رو تحمل کنن چی؟
    اصلاً مهم نیست که چی میخوای، مهم اینه که با خواسته ی دیگران که نمیخوایش ، میتونی کنار بیای؟
    لطف کنید به این سوال جواب بدین.

    دیدگاه توسط بهنام — 2009/10/16 @ 13:35 | پاسخ

  19. سلام خیلی کار قشنگی کردی . مرسی خیلی لذت بردم

    دیدگاه توسط vahid — 2009/10/16 @ 14:40 | پاسخ

  20. […] ، آزادی برای ایــــران By roadrunnermd دوستان نازنین آرتا هرمس و یوزی ، باب موضوعی را گشاده اند و از من هم دعوت کرده […]

    بازتاب توسط آگــاهـــی بـرای مــــردم ، آزادی برای ایــــران « رهــــــرو زنـــــدگـــــی — 2009/10/16 @ 16:35 | پاسخ

  21. […] دعوت ِ آرتا هرمس یک بازی وبلاگی شروع شده  به اسم ِ چه می خواهیم ؟ من هم […]

    بازتاب توسط چه می خواهیم ( بازی وبلاگی ) « زبان سبز — 2009/10/16 @ 17:33 | پاسخ

  22. […] پ.ن. این پست به شوق فراخوان بازی وبلاگی نوشته شد. با اجازه صاحب بازی! […]

    بازتاب توسط لبخند سیری چند؟ « سحرلر (هر آنچه که ماندنی است) — 2009/10/17 @ 01:44 | پاسخ

  23. عجب موجی شده ما هم بازی کردیم

    آرتاهرمس:
    سپاسگزارم.

    دیدگاه توسط علی.ق — 2009/10/17 @ 02:01 | پاسخ

  24. منم دوست دارم بنویسم، می‌شه؟ بعد باید کجا بذارمش؟ من اکانت بالاترین ندارم. :دی . البته منظورم این نیست که دعوتم کنیا، آخه بلاگمو کسی‌ نمیخونه واسه این می‌خوام بدونم واسه کی‌ باید بنویسم :دی

    آرتا هرمس:
    همان گونه که در کامنت بالا گفتم امکان فرستادن دعوت نامه دیگر وجود ندارد. اگر نوشته ای دارید می توانید از طریق کسانی که عضو هستند اقدام نمایید.

    دیدگاه توسط پویا — 2009/10/17 @ 02:09 | پاسخ

  25. سلام دوست عزیز
    اگه ممکنه یه دعوتنامه بالاترین برای من بفرست.

    به امید ایرانی آزاد و اباد

    email : pooya.206e@gmail.com
    آرتاهرمس:
    دوست نادیده و گرامی، مدتی است که بالاترین امکان فرستادن دعوتنامه را از کاربران گرفته است و تنها کسانی می توانند عضو شوند که مدتی در بالاگردون فعالیت کرده باشند.

    دیدگاه توسط ناتاشا — 2009/10/17 @ 02:47 | پاسخ

  26. کافی آدم بتونه زندگی کنه بعد خودش می‌فهمه که چی می‌خواد و چطوری می‌تونه بهش برسه. مشکل ما توی ایران اینه که زندگی غدغن شده، عشق غدغن شده و لبخند و شادی غدغن شده… هیچی من می‌خوام بتونم زندگی کنم. همین.

    دیدگاه توسط balva — 2009/10/17 @ 03:20 | پاسخ

  27. سلام دوست عزیز . اتفاقی بازی وبلاگی تون رو دیدم و مطلب تون رو خوندم . همه خواسته ها تون قشنگ و منطقی بودن . ولی من دلم میخواد دین از سیاست جدا شه . برای اینکه همون سیستمی که مد نظر همه مون هست اجرا بشه لازمه که دموکراسی و آزادی باشه . جالبه که اکثر کشور های مسلمان دیکتاری هستن . فقط مالزی و ترکیه خوب هستن که اونها هم حساب دین رو از همه چیز جدا کردن . تو بلاگ ورتیگوئه هم گفتم . چند روز پیش یه فیلم میدیدم به اسم mustafa که در مورد زندگی موصطفی کمال آتاترک بود . رهبر ترکیه که همزمان با رضا شاه توی ایران بوده . خیلی قشنگ صحبت میکرد . میگفت توی جمهوری که من میخوام بسازم ملا ها و دراویش و مذهبی ها جایی ندارن . میگفت انسان های اولیه از سایه خودشون و از طبیعت و از همه چیز میترسیدن . بعد ها که پیشرفت کردن این ترس جای خودش رو به ترس و اعتقاد به خدا داد و کسایی که زرنگ تر بودن شروع کردن به اسم خدا مردم رو چاپیدن . میگفت توی جمهوری من جایی برای اینها نیست . ما مملکت مون رو بر اساس قوانینی که از زندگی مردم گرفته شده اداره میکنیم نه بر اساس اراجیف مثلاً فرستاده شده از آسمان .
    وقتی این حرف هاش رو شنیدم چشم هام پر شد . من هم دقیقاً همین رو میخوام . با تمام وجود حسودیم شد به اونها که نزدیک به 100 سال پیش به این نتیجه رسیدن . اما ماها چی؟ اون بلا رو به سر خاندان پهلوی آوردیم و تازه تازه داریم فکر میکنیم چی میخوایم؟ اولین چیزی که باید بخوایم فرستادن این ملاها به مراکز دینی و جدا کردن شون از امور خصوصی مردم و حکومت هستش . بعدش انقدر فکر کنم تمدن و انسانیت داریم که دونه دونه آرزوهامون رو عملی کنیم . اما قبول کنین که تا وقتی که اینها سر کار باشن همینه که هست.
    با درود و سپاس فراوان : شهرام
    آرتاهرمس:
    ای کاش همه را در وبلاگت می نوشتی و می توانستی در بالاترین لینک کنی.
    سپاس فراوان.

    دیدگاه توسط شهرام بیطار — 2009/10/17 @ 12:05 | پاسخ

  28. با سلام
    راستش من در این بازی دعوت نبودم ولی چون به نظرم موضوعش جالب بود با اجازه ی شما به قول معروف چتر شدم! و مطلبی در این مورد نوشتم. (اینجا:http://milezok.wordpress.com/2009/10/17/bazi-weblogi/)
    موفق باشید
    آرتاهرمس:
    همه به این بازی دعوت شده اند… سپاس از همراهی تان.

    دیدگاه توسط خواجه شریف — 2009/10/17 @ 18:31 | پاسخ

  29. سلام به وبلاگم سر بزن
    کامناتت بعد از ماهها بیدارم کرد و ضمنا» فهمیدم فقط این من نیستم که نگران توام!!!

    دیدگاه توسط مانیا — 2009/11/15 @ 12:49 | پاسخ

  30. […] كه حتما” مطلبي در اين باره بنويسم. ايده ي خوبي بود كه آرتا هرمس داده. اما هر دفعه اتفاقي افتاد تا حالا. چند روز پيش فيلم […]

    بازتاب توسط درد مشترك : استبداد « 13 — 2010/02/19 @ 09:36 | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: