Arta Hermes

2008/11/28

من ، شتر ، جوجو و خدا!

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 00:54

بیستم مهر 1387


ماجرا از آن روزی شروع شد که همسرم اتومبیلش را عوض کرد و یک جیپ خرید. اتومبیل قبلی او یک تویوتا RAV4 بود بی هیچ ویژگی چشمگیری… اما جیپ پس از یک روز صاحب نام شد: شتر! از همسرم دلیلش را که پرسیدم گفت:» دست اندازها را به قدری آرام رد می کند که انگار سوار شتری!» نمی دانم چگونه پنداشته بود شتر دست انداز ها را به آرامی رد می کند زیرا حتا شتر را از نزدیک هم ندیده است چه رسد به آن که سوارش هم شده باشد! به هر حال چیزی نگفتم و جیپ او شتر نام گرفت. یکی دو ماه بعد در پی بگو مگویی که با رییس شرکت داشتم گفت که دیگر نمی توانم از اتومبیل شرکت استفاده کنم و باید برای خودم ماشین بخرم… کلید را روی میز گذاشتم و در دلم گفت:»shit» و آرزو کردم که هرگز نتواند از آن استفاده کند که دست بر قضا از فردای همان روز- پنج ماه پیش- تا کنون هفته ای دو بار باید آن را به مکانیک نشان بدهیم تا راه برود.
یادم نمی آید چگونه به خانه بازگشتم ولی به قدری عصبانی بودم که همسرم فهمید و پرسید که چه شده. وقتی ماجرا را تعریف کردم خندید و گفت:»بلند شو بریم یکی بخریم!» بیشتر عصبانی شدم چون نه پولی داشتم و نه حوصله ی یک بدهی تازه را… روی جیپ به اندازه کافی بدهی داشتم…
باز یادم نمی آید چگونه ماشینم را خریدم… همه چیز سریع پیش رفت و فقط دیدم در نمایندگی تویوتا نشسته ام و دارند از من می پرسند چه رنگی می خواهم… گفتم:»نقره ای… فرقی نمی کنه… هر رنگی که ارزان تره… تجهیزات اضافی هم نمی خوام…» یک ساعت بعد سوار ماشین بودم و داشتم به سوی خانه می رفتم و به این فکر می کردم که باید ماهی سیصد، چهارصد دلار قسطش را بدهم. وقتی که به خانه رسیدیم و آن را کنار شتر پارک کردم همسرم خنده اش گرفت:»این چرا این قدر کوچیکه؟!» به او چشم غره ای رفتم و گفتم:»همین قدر پول داشتیم.» البته زیاد هم کوچک نیست تقربیا اندازه ی پژو 206 است… ولی در مقابل آن هیولا که همسرم سوار می شود این واقعا کوچک است. از تویوتا نفرت دارم اما تویوتا یاریس دو در ارزان ترین چیزی بود که می توانستم پیدا کنم. به هر حال یکی دو، روز گذشت و من نگرانی هایم در مورد پرداخت قسط ها را فراموش کردم. هر روز همسرم با کنایه ماشین من را با لقب هایی عجیب و غریب مورد خطاب قرار می داد: فسقلی… بچه پر رو… نیم وجبی… سر راهی… تخم سگ… جوجو… نمی دانم چه شد که این نام آخر یعنی جوجو ماندگار شد و خودم هم استفاده از این لقب را شروع کردم:»جوجو بنزین می خواد… جوجو باید بره کارواش… جوجو بجه ی خوبیه… زیاد غذا نمی خواد!»
دو ماه که گذشت شخصیت جوجو تقربیا شکل گرفته بود: هر قدر که شتر جنتلمن و با وقار بود جوجوی من شر و خراب کار بود. به ویژه از روزی که نخستین برگه جربمه را هم به دلیل سرعت غیر مجاز گرفت و همسرم دعوایش کرد، چهره ی واقعی خود را نشان داد. جوجو پسری است مهربان اما دوست دارد ادای بزرگ تر ها را در بیاورد… به همین دلیل همیشه نوعی شیطنت یا موذی گری نیز دارد. برای شتر احترام خاصی قایل است و شب ها که می ترسد پشت او پنهان می شود اما این موجب نمی شود که برای شتر زبان درازی نکند و شیشکی نبندد. گاهی نیز که روحیه انقلابی دارد به شعار نویسی روی می آورد و روی بدنه خاکی شتر می نویسد:»شتر خر است». شب ها به مدرسه می رود و اکنون سال دوم دانشگاه است و می خواهد مجسمه ساز شود و مجسمه همسر من را بسازد- که البته فقط و فقط برای این است که دل همسرم را به دست بیاورد و همسرم دیگر چیزی در باره ی جریمه نگوید. وقتی هم که همسرم سوار او می شود می کوشد همچون شتر رفتار کند و با وقار به نظر برسد ولی این وقار مانع از آن نمی شود که وقتی یک BMW می بیند برای عصبانی کردن همسرم که BMW دوست دارد متلکی بار آن BMW نکند! جوجو وقتی که با من است جوک می گوید تا  بخندم و زیاد فکر نکنم اما می داند وقتی که عصبانی هستم باید ساکت باشد و هنر نمایی نکند. بدترین زمان هنگامی است که من رانندگی می کنم و همسرم هم در ماشین است… آن وقت است که او شروع می کند به بهانه گیری که این را می خواهم… آن را می خواهم… مثلا همین امروز با دیدن یک تابلو یک ربع تمام نق می زد که می خواهد به کلاس کاراته برود! من مخالف بودم ولی همسرم که نمی دانست جوجو برای کتک زدن شتر نقشه می کشد موافقت کرد و از امشب او به کلاس کاراته خواهد رفت و صبح ها هم که او را جلوی در شرکت پارک می کنم با فولکسی که همیشه آنجا است تمرین زبان آلمانی خواهد کرد. دیروز که به پایش تیغ رفته بود چنان داد و هواری راه انداخته بود که نگو و نپرس… می لنگید و هی چراغ کنار کیلومتر شمار را خاموش و روشن می کرد. زیاد محلش تگذاشتم زیرا یک زخم کوچک بود اما امروز تا همسرم را دید چنان آه و ناله ای راه انداخت که همسرم از من قول گرفت جوجو را به دکتر نشان یدهم ولی مشکل اینجا است که جوجو هم از دکتر می ترسد و هم خجالت می کشد جلوی دکتر شلوارش را در بیاورد! آخ… خوب شد یادم افتاد… نیم ساعت دیگر باید او را به دکتر نشان بدهم تا تیغ را از پایش در آورد… جوجو اول نمی خواست بیاید ولی بعد از این که از من قول گرفت برایش خوش بو کننده بخرم موافقت کرد.

***


جوجو سرم کلاه گذاشت:
از پارکینگ که بیرون رفتیم شروع کرد به نق زدن که:» اول خوش بو کننده… اول خوش بو کننده…» حوصله ی جر و بحث نداشتم اولین پمپ بنرینی را که دیدم نگه داشتم تا خوش بو کننده را بخرم و غایله را تمام کنم… وقتی که خوش بو کننده را دید جیغ کشید:»آخ جون… سیب!» گفتم:» حالا دیگه حاضری؟!» تا امروز فکر می کردم شتر سر به راه است ولی مثل این که او هم کمی خرده شیشه دارد زیرا جوجو گفت:»تو من را دیگه دوست نداری.» گفتم:»چرا؟» گفت:» اگه دوست داشتی خودت تیغ رو از پام در می آوردی و در ضمن بیست دلار هم صرفه جویی می کردی.» گفتم:»ولی من بلد نیستم.» گفت:»بلدی… شتر خودش دیده که یک بار ماشین شرکت را درست کردی… می گفت درد هم نداره… یک چیزیه که می پاشی تو پام … زود خوب میشه » گفتم:»آخه این تیغی که تو پای تو رفته بزرگه…» جوجو شروع کرد به گریه کردن و من هم که حوصله ام سر رفته بود از همان پمپ بنزین اسپری پنچری را خریدم و به درون تایرش پاشیدم. وقتی که سوار شدم هنوز چشم هایش خیس اشک بود ولی می توانستم خوشحالی را نیز از چشمانش بخوانم… در تمام طول راه تا خانه چیزی نگفت ولی موقعی که داشتم پیاده می شدم گفت:»مرسی رییس!» می دانستم وقتی می خواهد خودش را لوس کند به من می گوید رییس… دستی به سرش کشیدم و گفتم:»مواظب خودت باش… سر به سر شتر هم نگذار…» گفت:»به یک شرط… یک لگد بزن به پاهاش…» گفتم:»اگه این کار رو بکنم باید شب پیش تو توی پارکینگ بخوابم… می دونی که چقدر شتر رو دوست داره…» منظورم همسرم بود… جوجو گفت:»آره.. حواسم نبود.» بعد سرش را به دستم مالید و موذیانه گفت:»خدا حفظت کنه!» شوکه شده بودم… گفتم:»چی؟!» دوباره تکرار کرد:»خدا حفظت کنه…» گفتم:»خدا چیه… کی به تو یاد داده بگی خدا… مگه نمی دونی ما به خدا باور نداریم؟!» گفت:»ببخشید… دیگه نمی گم … دیگه هم با شتر حرف نمی زنم… اون همه ش به من حرف های بد یاد میده…»
به سمت شتر رفتم و با عصبانیت یک لگد به او زدم… شتر حتا چشمانش را هم باز نکرد… چیزی در درونم گفت درباره ی شتر پیش داوری کرده ام. به جوجو نگاهی انداختم… داشت برای شتر زبان در می آورد!

***


وارد خانه که شدم به سوی کامپیوتر رفتم که داستان را ادامه دهم اما اتفاقی که افتاده بود من را در فکر فرو برد… آیا خدایی که من – به عنوان یک بی خدا- همیشه در صدد انکارش هستم می تواند وجود داشته باشد؟! دانش و آگاهی ام هر گونه خدایی را از بن رد می کند ولی… آیا نمی توان یک شانس یک در میلیون برای وجود خدا در نظر گرفت؟ می دانم خدا وجود دارد… بی هیچ تردیدی می دانم خدا وجود دارد… نه فقط یک خدا، که خدایان بی شماری وجود دارند… می دانید چرا؟ زیرا خدا فقط و فقط و در تصور ما است که زندگی می کند… همان گونه که شتر و جوجو تصوراتی هستند که در ذهن من پدید آمده اند و فقط در همان جا هم زندگی می کنند؛ خدا نیز تصوری است که در ذهن باور دارندگان به آن وجود دارد… و از همین جا است که اسطوره ی خدا شکل می گیرد…
و از همین جا است که من یک ندانم گو – AGNOSTIC -هستم.

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: