Arta Hermes

2012/07/15

شکست

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 20:18

چیزی برای نوشتن ندارم و کاری هم از دستم بر نمی‌آید شکست را با خودم تقسیم می‌کنم و چشم به راه پیروزی‌تان می‌نشینم.

2012/06/10

کوه‌ها و آدم‌ها

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 03:19

توی فروشگاه داشتم خرید می‌کردم که آقایی تقریبا مسن به فارسی من را مورد خطاب قرار داد: از قیافه‌تون معلومه ایرانی هستین… چرا این قدر اخم کرده‌اید؟! تازه فهمیدم همسرم راست می‌گوید که من خیلی اخمو هستم! لبخندی زدم و گفتم: اخم نکرده‌ام… خسته‌ام!

چقدر چهره‌اش آشنا بود! گفتم: فکر می‌کنم قبلا شما را دیده‌ام… خیلی برایم آشنا هستین! پاسخ داد:” بعید می‌دونم… تازه آمده‌ام… در ایران تدریس…” نگذاشتم حرفش تمام شود:” شما دکتر سیف‌زاده نیستین؟!” شوکه شد… و من هیجان‌زده! باورم نمی‌شد که استادم را پس از سال‌ها در سویی دیگر از دنیا به شکل اتفاقی ببینم! فقط توانستم او را در آغوش بگیرم!

هرچند که در آغاز من را به یاد نمی‌آورد ولی همین که می‌دانست دانشجویش بوده‌ام کافی بود که نزدیک به یک ساعت همان جا توی فروشگاه با هم حرف بزنیم و بعد از این که همسران‌مان هم سر رسیدند این گفتگو در بیرون فروشگاه هم ادامه پیدا کرد! خسته بود و بیشتر دل‌خسته از مشکلاتی که در ایران برایش درست کرده بودند و گفت بهتر است درباره‌شان ننویسم.

نمی‌نویسم… همین که او را دیدم برایم کافی است… نوشتنی‌ها را روزی خودش خواهد نوشت. اما ای کاش اجازه داشتم بنویسم!

می گویند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می‌رسد، اما زیبایی قضیه در این است که گاهی کوه‌هایی همچون او به آدمانی مثل من هم می‌رسند!

دلم به شدت گرفته است و باید لال بمانم…

امید

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 02:44

فکر می‌کنم اوایل دهه ۶۰ بود  و به دبیرستان می‌رفتم… شب‌ها پای رادیو می‌نشستم ومدام پیچ آن را می‌چرخاندم تا شاید صدایی به فارسی بشنوم… صدایی غیر از بی بی سی یا صدای آمریکا! معمولا هم موفق می‌شدم از میان صدای گوش‌خراش پارازیت، ایستگاهی رادیویی را بیابم. یکی از آنها رادیویی بود به نام نجات ایران که دیگر به یاد نمی‌آورم به کدام گروه سیاسی تعلق داشت… هر چند که در آن زمان این گروه‌بندی‌ها زیاد هم اهمیت نداشت همین که حس می‌کردم بیرون، پشت این مرزها، یکی هست که به فکر من باشد برایم کافی بود. این گونه رادیوها چیز ویژه‌ای هم نداشتند و فقط اخبار ایران و جهان را بدون سانسور بازگو می‌کردند. تردیدی نیست که گاهی اخبار را دستکاری می‌کردند ولی چه اهمیتی داشت همین که هوای تازه می‌رسید بس بود. از یاد نمی‌برم که همیشه پیش از پایان برنامه از شنوندگان می‌خواستند حرف “ن” را به نشانه‌ی نجات ایران روی دیوار بنویسند.  صبح‌های زود که به بهانه درس خواندن ولی در واقع به عشق شعار نویسی بیرون می‌رفتم در کنار هر شعاری که می‌نوشتم حرف ن را هم بزرگ می‌نوشتم… اگرچه نمی‌دانستم کسی مفهوم آن را می‌فهمد یا نه! راستش را بخواهید مهم نبود… چیزی که مهم بود امیدی بود که آن رادیو و این شعار نویسی به من می‌داد تا در آن روزهای تاریک تسلیم نشوم و بدانم یک روز همه چیز دوباره خوب خواهد شد.

اکنون نزدیک به سی سال گذشته است و من گوشه دیگری از دنیا  نشسته‌ام و در دادگاهی خود ساخته، در پاسخ به این پرسش پیش روی که در این چند سال که از ایران بیرون آمده‌ام، چه غلطی کرده‌ام دارم به خودم دلداری می‌دهم که در این چند وبلاگ دیگر نیمه جان مثل خودم، فقط سعی کرده‌ام به نوجوانان و جوانانی که در ایران هستند امید بدهم تا مبادا ریشه امیدشان بخشکد و تسلیم جمهوری اسلامی شوند. برد آن رادیوها را ندارم ولی اگر حتا یک نفر صدایم را بشنود کافی است… این تنها کاری است که از من بر می‌آید تا کمک کنم چیزی را که خودم نتوانستم به آن برسم نسل‌های بعدی‌ام به دست بیاورند.

این وظیفه‌ی همه ما است… همه‌ی ما که به هر شکلی از جهنم جمهوری اسلامی گریخته‌ایم! مهم نیست چه دیدگاه سیاسی‌ای داریم یا از چه فردی حمایت می‌کنیم، مهم نیست که می‌پنداریم روزی پیروز خواهیم شد یا به این باور رسیده‌ایم که باخته‌ایم؛ مهم این است که نگذاریم نوجوانان و جوانان گمان برند در برابر آن همه ستم تنها هستند و کسی درد آنها را نمی‌فهمد. باید کاری کنیم تا بدانند ما هر قدر هم شکست خورده، هنوز این توان را داریم که صدای آنها در خارج از کشور باشیم.

 و این اندک کاری است که می توانیم برای آنان انجام دهیم.

2012/05/29

جمهوری اسلامی و پدیده‌ای به نام استان‌سازی

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 02:09

مشکلی که سال‌ها است جمهوری اسلامی با آن درگیر است تبدیل استان‌های بزرگ یا مهم به استان‌هایی کوچک‌تر است تا بتواند آن گونه که خود می‌گوید “خدمت‌رسانی به شهروندان ” را به شکل یکسان انجام دهد. گذشته از اختلاف نظری که در مورد عبارت خدمت‌رسانی با مسوولان جمهوری اسلامی دارم، بحث اصلی‌ام در این نوشته این است که آیا خرد سازی استان‌ها واقعا تنها چاره ممکن است یا دلیل این کار عدم توانایی مدیران منصوب شده از سوی جمهوری اسلامی برای انجام وظایف است!

چرا باید مردم شهرهای کوچک آرزوی تبدیل یک شبه شهرشان به استان را داشته باشند؟ چرا بزرگ‌ترین نگرانی یک روستایی باید این باشد که روستایش به شهر تبدیل شود تا بتواند از مزایای شهروندی بهره ببرد؟! آیا غیر ممکن است که بدون تبدیل یک شهر به یک استان، یا یک روستا به شهر، آسایش را برای مردم به ارمغان آورد؟ یعنی مسوولان فکر می‌کنند مردم برای پرستیژ است که می‌خواهند شهرشان به استان تبدیل شود؟ یعنی در شورش‌های دهه هفتاد در شهر قزوین، که به خشونت بسیار انجامید، شورش‌کنندگان فقط می خواستند که شهر به استان تبدیل شود تا بتوانند “ پز” بدهند؟!

این چه پندار اشتباهی است که اگر شهر به استان تبدیل شود امکانات و خدمات بیشتری در اختیار شهروندان قرار خواهدگرفت؟! اگر قرار است همان فرماندار یا شهردار به استاندار تبدیل شود و اوضاع را بهتر کند چرا نمی تواند این کار را در همین پست فعلی انجام دهد؟ آیا مشکل بودجه است؟ بودجه را درست تنظیم کنید نه این که با تبدیل یک شهردار و معاونانش به استاندار و معاون استاندار، فقط حقوق آنها را بالا ببرید و هزینه‌های بی‌دلیلی برای ساخت استانداری و ستاد‌های متفاوت آن صرف نمایید. البته طبیعی است که نمایندگان بی صلاحیت مجلس هم با چنین طرح‌هایی مخالفت نکنند زیرا یا خود در آن نفع دارند و انتخاب در دوره بعدی را منوط به حمایت از آن می‌بینند و یا در آن نفعی ندارند و اهمیتی نمی‌دهند برای استان‌های دیگر چه اتفاقی می‌افتد!

نکند این استان سازی‌ها در راستای شغل‌آفرینی و حل بحران اشتغال است؟! آن را به فال نیک می‌گیرم ولی بهتر نیست که شغل‌آفرینی را در سطوح پایین‌تر و البته تخصصی‌تر دنبال کرد که سیستم در عرض رشد نماید نه در طول؟ نمی شود این همه مهندس و کارشناس را که به کارمند عادی و بی تفاوت تبدیل شده‌اند وارد حیطه تخصصی‌شان کرد که هم انگیزه خود را باز یابند و هم کارها به شکل تخصصی انجام شود نه آزمون و خطا؟!

آیا هیچ نابغه‌ای در سطوح بالای تصمیم‌گیری به این نکته می‌اندیشد که در ایران به اندازه کافی رقابت‌های قومی و منطقه‌ای وجود دارد و ایجاد هر مرزبندی تازه‌ای دامنه رقابت‌ها و درگیری‌ها را افزایش می‌دهد؟ چرا نباید فقط یک آذربایجان داشت؟ خراسان واحد چه ایرادی داشت؟ چرا تهران که خودش یک استان کوچک به شمار می آمد نتوانست کرج را در میان خود تحمل کند و آن را بار اضافی دانست‌؟! این یا از ناتوانی شما است که نمی توانید برابری و رفاه را اعمال نمایید و یا از این رو است که نمی‌خواهید مردم با هم احساس نزدیکی داشته باشند. در هر دو صورت شما محکوم هستید زیرا با گذشت بیش از سی سال هنوز نیاموخته‌اید یک کشور را چگونه می‌توان اداره کرد.

 در این اندیشه‌ام اگر شما بر ایالات متحد آمریکا حاکم بودید پرچم این کشور چند هزار ستاره داشت!

2012/03/31

جناب سفیر

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 03:04

از دستگاه سیاست خارجی جمهوری اسلامی زیاد هم عجیب نیست که یکی از سفرایش را به دلیل آروغ زدن در یک مهمانی رسمی، آن هم هنگامی که دبیر کل حزب کمونیست در حال سخنرانی بوده، از مهمانی اخراج کنند و همین امر به یک بحران سیاسی بین دو کشور مبدل شود. هر چند که گویا قرار است ظاهر ماجرا حفظ شود و به شکل رسمی سخنی از آن به میان نیاید ولی گفته می شود ماجرا همچنان ادامه دارد و چین برای تنبیه متحد نزدیک خود از پذیرش استوارنامه سفیر جدید خودداری می کند و ایران نیز تهدید کرده است که پول هایی را که در بانک های چین ذخیره کرده است به کشوری ثالث انتقال خواهد داد. باید در انتظار نشست و دید در دیدار غیر مرسومی که روز اول آوریل بین خامنه ای و سفیر چین انجام خواهد گرفت ماجرا به کجا خواهد انجامید و وساطت خامنه ای کارساز خواهد شد یا نه!

پی نوشت: دروغ سیزده بود (نوزده فروردین)

2012/02/16

آخرین خبر

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 20:03

نه ایمیل ها را نگاه می کنم، نه سراغ صندوق پست میرم و نه حتا پیغام های تلفن را گوش می‌کنم: مگر کسی بیکار است که یک خبر خوب برایم داشته باشد؟! فقط وانمود می‌کنم همه چیز خوب است، تو هم باورش کن تا همه چیز تا دم مرگ خوب پیش برود.

2011/12/04

نگذار بمیرند!

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 21:42

دو سال از سرکوب جنبش گذشته است و او به یاد آن روزهای پر التهاب دارد ویدیوهای یوتوب را تماشا می کند. نمی دانم فکر می کند من هرکول هستم یا رستم دستان خودمان که اشک ریزان می گوید: نگذار بمیرن!

همسرم این را می گوید و چنان با عصبانیت دستش را تکان می دهد که خون از بینی این قهرمان خیالی سرازیر می شود و او بی هیچ پوزشی چنان با کینه بسته ی دستمال کاغذی را به سوی من دراز می کند که انگار من دستور کشتار را صادر کرده ام! او به ویدیو اشاره می کند و می گوید باید جلوی شان را بگیری… نباید بگذاری این عوضی ها بچه های ما را بکشند!

با تکه ای دستمال کاغذی در بینی و کوله باری از گناهی موهوم بر دوش، رو به روی کامپیوترم می نشینم و در حالی که به سیگار پک می زنم به این فکر می کنم آیا کاری از من ساخته است؟ اما همچنان صدایش را می شنوم که می گوید:» روزهایی که درس می دادی و در بین حرف هایت دانشجوها را به اعتراض دعوت می کردی باید فکر کشته شدن شان را هم می کردی… زمانی که من سر کلاس از تو پرسیدم چاره چیست و تو جواب دادی دگرگونی باید می گفتی دگرگونی هزینه هم دارد… زمانی که از آزادی می نوشتی و مردم را برای رسیدن به آزادی تشویق می کردی باید به آنها می گفتی که ممکن است کشته شوند.» از خودم می پرسم آیا لازم بود بگویم؟ آیا خودشان نمی دانستند؟! انگار که صدای ذهنم را شنیده باشد می گوید: چرا به آنها نگفتی باید بکشند تا کشته نشوند.

و از همین جا است که جدال من با او آغاز می شود. او به عنوان کسی که در دوران دانشجویی طعم خشونت جمهوری اسلامی را کشیده است ادعا می کند توان کشتن هر یک از این بسیجی ها یا لباس شخصی ها را دارد؛ و در برابر، من دارم تلاش می کنم او را متقاعد کنم اگرچه با خشونت از سوی آزادیخواهان مخالفتی ندارم و در ته دل از آن استقبال می کنم ولی بر این باور هستم اگر جنبش آزادیخواهی به خشونت روی بیاورد با شدت بیشتری سرکوب خواهد شد.

او در پاسخ می گوید اگر بسیجی ها و پاسدارها بفهمند ممکن است کشته شوند جرات خشونت نخواهند داشت. برای اثبات ادعایش یک ویدیو از یوتوب را به من نشان می دهد که تظاهرکنندگان به آسانی اجازه می دهند کسی که به سوی یک جوان شلیک کرده و او را کشته است به آسانی فرار کند و آنها فقط شعار می دهند. ویدیوی دیگری را نشان می دهد که مردم دارند به پلیس کتک خورده پناه می دهند و او همانی است که تا چند دقیقه قبل همین مردم را زیر باد کتک گرفته بود! وانمود می کنم خوابیده ام. می دانم که می داند بیدارم اما تکان نمی خورم و تا خود صبح به این مساله فکر می کنم که چه کنم تا آنها نمیرند!

باید راهی وجود داشته باشد… می دانم راهی وجود دارد!

2011/11/09

گام بعدی

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 21:24

هنگامی که به گذشته نگاه می کنم حس می کنم یکی از دلایلی که موجب شد جنبش آزادیخواهی دچار رکود شود و به وضعیت کنونی برسد این بود که نه تنها به مرور زمان یگانگی مان در برابر جمهوری اسلامی را از دست دادیم، بلکه فراموش کردیم برای مبارزه با رژیم راه های گوناگونی وجود دارد که ما فقط بعضی از آنها را آزموده ایم. از آن بدتر این که هر گاه پیشنهادی ارایه شد یا به شکلی متعصبانه به دفاع از آن پرداختیم، و یا چون به کسانی که دوست شان نداشتیم تعلق داشت بی رحمانه به آن تاختیم!

بی تردید هنوز راه های بسیاری را نیازموده ایم و هنوز پیشنهادهای بر زبان نیامده بسیاری در ذهن های هر یک از ما وجود دارد که یا شهامت بر زبان آوردنش را نداشته ایم و یا جایی برای مطرح کردن آنها نیافته ایم. حال چه باید کرد همچنان صبر کنیم تا پیشنهادی ارایه شود و به دفاع از آن بپردازیم یا آن را مورد حمله قرار دهیم؟! پس خودمان چه… آیا خود ما در این مبارزه هیچ کاره هستیم و باید منتظر باشیم یک فرد شناخته شده پیشنهادی مطرح کند؟! آیا جنبشی که قرار است مردمی باشد نباید راه خود را از بین مردم انتخاب کند؟ اشتباه نشود… در پی نفی نیاز به وجود یک رهبر برای هماهنگ کردن فعالیت ها نیستم ولی به این نیز باور دارم که ما- به ویژه آنهایی که در داخل ایران هستند- می توانیم راهکارهایی برای گریز از این رکود بیابیم.

به دو دلیل به روی آزادیخواهان درون ایران تاکید می کنم: نخست این که دوستانی که در خارج از کشور هستند با مردم کوچه و بازار در تماس نیستند و حتا کسی مثل خود من که بیش از هفت سال از خروجش از ایران نمی گذرد با بسیاری از مسایل بیگانه شده است و دیگر آنها را درک نمی کند. دلیل دوم این است که هر پیشنهادی که به ذهن ما خارج نشینان برسد با اتهام این که «شما شرایط داخل را درک نمی کنید» مواجه شده، مورد پذیرش چندانی قرار نمی گیرد. این که آیا این اتهام درست است یا نه در حال حاضر اهمیت چندانی ندارد چرا که مساله اصلی رسیدن به یک هماهنگی چه در داخل و چه در خارج از کشور است.

اما هدف از نگارش این نوشته چیست؟ تصور کنید- نمی گویم چنین چیزی وجود دارد- فقط تصور کنید گروهی در پی بررسی پیشنهادها در جهت از رخوت به در آوردن جنبش آزادیخواهی هستند و می خواهند همه ی این پیشنهادها را به شکل یک همه پرسی اینترنتی در برابر افکار عمومی قرار دهند تا هر کدام که بیشتر مورد پذیرش قرار گرفت به شکل جدی در دستور کار جنبش قرار گیرد و همه افرادی که به هر شکل داعیه رهبری جنبش را دارند یا طرفداران شان آنها را شایسته رهبری می دانند از آن پیشنهاد حمایت کنند تا شاید دوباره به شرایطی که در سیاست آن را وضعیت انقلابی می نامند نزدیک شویم.

با توجه به آن چه گفته شد از همه ی نویسندگان وبلاگ ها، چه در داخل و چه خارج از کشور، و یا هر کسی که به گونه ای به اینترنت دسترسی دارد دعوت می کنم به بازی وبلاگی «گام بعدی» بپیوندند و بنویسند که از دید ایشان در شرایط کنونی و در آینده نزدیک چه گامی برای نزدیک شدن به روز سقوط جمهوری اسلامی می توان برداشت.

باز هم تاکید می کنم گروهی که از آن نام بردم لزوما وجود خارجی ندارد ولی کسی چه می داند… شاید هنوز باشند کسانی که خسته نشده اند و در جستجوی ایده های نو هستند!

2011/10/24

فرند فید یا انمی فید؟

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 12:13

فعالیتم را که در بالاترین محدود کردم اندیشیدم شاید فرند فید بتواند جای آن رفیق چند ساله را پر کند و البته همین گونه هم شد و به آن عادت کردم. دوستان خوبی یافتم و اندک دشمنانی! اما اکنون فکر می کنم اندک اندک باید اینجا را هم ترک کنم، نه به این دلیل که دوستش ندارم به این دلیل که دعواهای بی دلیل خسته ام کرده اند. نمی دانم ماجرا چیست که مدام به جان همدیگر می افتیم و همدیگر را با فحش های رکیک از سر تا پا می شوییم و در آخر هم احساس پیروزی می کنیم! نمی فهمم چرا نمی توانیم در کنار هم باشیم و اگر از چیزی خوش مان نمی آید آن را نادیده بگیریم تا به هدف مان که سرنگونی جمهوری اسلامی است برسیم. جمهوری اسلامی که هیچ، کار به جایی رسیده است که نمی توانیم وجود خودمان را هم تحمل کنیم. مدام همدیگر را متهم می کنیم که وابسته به جمهوری اسلامی هستیم اگر این گونه است و جمهوری اسلامی این همه طرفدار دارد چه جای مبارزه با این رژیم پر طرفدار؟!

اما همه مان می دانیم- و به روی خودمان هم نمی آوریم- که دلیل بیشتر این دعواها و دشمنی ها، خودخواهی های مان است. نمی خواهیم بپذیریم که می شود دشمن جمهوری اسلامی بود ولی دیدگاهی متفاوت داشت. می خواهیم پیش از پیروزی همه را طرفدار خودمان بکنیم- یا بدانیم- که به گاه پیروزی بتوانیم با خیالی راحت آن را به خود نسبت دهیم! خسته شدم از بس شنیدم این ارزشی است، آن بسیچی است. برای من ارزشی کسی است نمی گذارد دوستی مان و اتحادمان بر علیه رژیم ادامه پیدا کند. همه ی ما در روزهایی که مردم درون ایران بر علیه دیکتاتوری فریاد می زدند و خیابان ها را می لرزاندند یا در کنارشان بودیم و یا در خارج از کشور به خودمان افتخار می کردیم که چنین مردمانی داریم اما حالا همه ی آن مردم را ترسو می دانیم و خودمان را که به پشت کامپیوترهای مان پناه برده ایم مبارز می دانیم. باید به خودمان نهیب بزنیم که ما را چه شده است! باید از شرم در هزاران پستو پنهان شویم که جنبش آزادیخواهی را با این خط کشی ها به نابودی کشانده ایم. با تعارض فکری و بحث در مورد عملکرد دیگر گروه های مخالف رژیم مشکلی ندارم، این موضوع من را دیوانه می کند که داریم بین خودمان دشمنی ایجاد می کنیم. برای من هرکسی با هر عقیده ای که علیه جمهوری اسلامی موضع بگیرد قابل احترام است. برای من جمهوری خواه یا سلطنت طلب به یک اندازه احترام دارند حتا اگر خودم با هر دو مخالف باشم و در گفتگوهای دوستانه و یا در مینیمال هایم سر به سرشان بگذارم!

زمان به سرعت دارد می گذرد ولی ما در این توهم هستیم که تا ابد برای پیروزی بر رژیم وقت داریم! زمانی نمانده است ما برای نوادگان مان نمی جنگیم و یا اگر برای آنها هم می جنگیم باید خودمان هم آزادی را بچشیم و از آن در کشور خودمان لذت ببریم. پیر می شویم بی آن که بفهمیم. نخستین بار که شعاری را بر علیه رژیم روی دیوار نوشتم یک نوجوان سیزده ساله بودم که می پنداشتم همان شعار- که دست بر قضا برای سال ها روی آن دیوار ماند و کسی نتوانست آن را پاک کند- می تواند جمهوری اسلامی را سرنگون کند! اما اکنون سی سال گذشته است و هنوز اتفاقی رخ نداده است! فکر می کنید همیشه جوان خواهید ماند و زمان خواهید داشت؟! فکر می کنید کسی برای شما استثنا قایل می شود و اجازه می دهد بعد از این دعواهای بی دلیل و خودخواهانه سراغ رژیم بروید؟! فکر می کنید شاید رژیم خودش دست از جنایت برخواهد داشت و از شما تقاضا خواهد کرد که دوستان و همفکران تان را بیاورید و جای او را بگیرید؟! نه… خودت هم می دانی که چنین نیست… خودت هم می دانی که باید کاری کرد و باز خودت می دانی با این دشمنی ها به جایی نخواهیم رسید. اکنون زمان سرنگونی رژیم است؛ پس از پیروزی، در یک انتخابات آزاد با وجود احزاب سیاسی مختلف سرنوشت کشور را روشن خواهیم کرد. این است آزادی… از این نترس که شاید اندیشه ای که خودت را به آن متصل می دانی نتواند به پیروزی رسد… مهم این است که پس از پیروزی بتوانی احساس کنی آزاد هستی و اگرچه سیستم سیاسی ای که تو دوست داشته ای روی کار نیامده است ولی در همین شرایط نیز کسی تو را به خاطر باورهایت به زندان نخواند افکند و به دست دژخیم نخواهد سپرد!

در این سال ها چه در بالاترین و چه در فرند فید انسان هایی را یافته ام که می دانم هدف شان سرنگونی رژيم و به ارمغان آوردن آزادی های فردی است. خودم را یکی از آنها می دانم و می دانم تو هم یکی از همان ها هستی اما ای کاش خودت را باور می کردی!

2011/07/31

آمنه

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 07:50
Tags: ,

ماجرای آمنه را که خواندم گفتم رضایت نمی دهد. به همین سادگی پرونده را برای خودم بستم و دیگر پی گیر آن نشدم تا این که امروز صبح بین- خواب و بیداری- خبری دیدم که خواب از سرم پراند: آمنه از قصاص صرف نظر کرد! باورم نمی شد… مگر امکان دارد کسی بتواند از انتقام چشم بپوشد؟ مگر کسی می تواند بگوید نمی خواهم فردی که من را کور و زشت کرده است همچون من شود؟!

نمی دانم اگر این بلا سر خود من آمده بود واکنشم چه بود و در پایان تصمیم به قصاص می گرفتم یا نه! نمی داتم خود من که با مجازات اسلامی مخالف هستم آیا می توانستم از این فرصت پیش آمده برای انتقام گیری چشم بپوشم؟ نمی دانم انگیزه ی آمنه چه بوده ولی تفاوتی هم نمی کند مهم این است که این حادثه نشان می دهد قصاص که برآمده از خوی یک انسان بدوی است در دوران نو کارکردی ندارد و اگر گاهی از آن استقبال می شود دلیلش این است که قانون برآمده از اسلام هیچ گزینه دبگری برای قربانی باقی نگذاشته است و او مجبور است یا آزادی مجرم را بپذیرد یا مقابله به مثل را.

در حقیقت قانون مجازات اسلامی بر این باور بنا شده است که حکومت می تواند با قلقلک دادن غریزه ی انتقام جویی که در هر فرد موجود است شخص خطاکار را در برابر قربانی قرار دهد و خود از عواقب آن در امان باشد و از سوی دیگر از آن به عنوان اهرمی برای جلوگیری از چنین اتفاقاتی در آینده استفاده کند زیرا باور بر این است که قصاص می تواند درس عبرت خشنی برای دیگران باشد!

آیا چنین است؟ گمان نمی کنم این گونه باشد زیرا تازه مدت کوتاهی است که در سراسر جهان مجازات های وحشیانه برچیده شده است و اگر بنا بود جنایت با اعمال چنین مجازات هایی متوقف شود دیگر نشانی از جنایت وجود نداشت! جنایت همیشه وجود داشته و خواهد داشت ولی دست کم می توان مجازات را به شکلی انسانی برگزید تا دست کم خود حکومت در دام وحشیگری اسیر نشود و آن را به جامعه منتقل نکند!

آمنه سپاسگزارم و من را به خاطر پیش داوری ام ببخش!

2011/07/23

دگردیسی

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 20:09

روزهایی در زندگی هست که با قلب و دستی شکسته در حالی که اشک بر گوشه چشم داری به خودت می گویی گور پدر آزادی اگر تسلیم شده بودم الان… بعد حرفت را می خوری و دست شکسته ولی گچ نگرفته ات را گاز می گیری تا از شدت درد جمله ات را به پایان نبری. اکنون به محل کار رسیده ای و باید مواظب باشی کسی نفهمد دیروز هنگام کار دستت آسیب دیده است. به ساعت های کار بیشتری نیاز داری برای تامین هزینه زندگی!

به خانه که می رسی دستت را می بوسی که تو را شرمنده نکرده است. به همسرت که از تو می خواهد به بیمارستان بروی می خندی و می گویی همه چیز رو به راه است!

کمی ودکا و چند مسکن… عمله ی روز به روشنفکر شب تبدیل می شود!

2011/07/03

عروسی به سبک پست مدرن!

Filed under: یاد داشت های روزانه — آرتاهرمس Arta Hermes @ 09:46

دیروز در مرکز واشینگتن داشتم رانندگی می کردم که صدای طبل و نقاره شنیدم. اول فکر کردم باز این آفزیقایی تبارها بساط راه انداخته اند اما نوع موسیقی برایم آشنا بود. کمی جلوتر که رفتم چیزی دیدم که هرگز فکر نمی کردم روزی در پایتخت آمریکا شاهد آن باشم: یک عروسی به سبک هندی ها! نزدیک به چهل یا پنجاه نفر زن و مرد آمریکایی و هندی توی پیاده رو داشتند راه می رفتند در حالی که مردها همه کت و شلوار رسمی به تن داشتند ولی بیشتر زن ها- حتا زن های آمریکایی- پوششی شبیه هندی ها داشتند. در جلوی آنها عده ای در حال نواختن موسیقی بودند و داماد که هندی بود با لباس سنتی سوار بر چیزی بود که نخست از دور پنداشتم فیل است- ولی بعدا متوجه شدم یک اسب است! ماشین را در سمت چپ خیابان پارک کرده بودم و داشتم تماشای شان می کردم که یک پلیس از راه رسید و مانع فضولی ام شد و مجبورم کرد پیش از جریمه شدن حرکت کنم به همین دلیل نه توانستم عکسی بیاندازم و نه عروس خانم را زیارت کردم که شاید دهانه ی اسب در دست او بود!

به هر حال برایم بسیار جالب بود حتا اگر از هر چیز سنتی متنفر باشم! از همه جالب تر چهره ی آمریکایی ها بود که همه خوشحال به نظر می رسیدند ولی نوعی شگفتی را هم در صورت شان می شد تشخیص داد!

2011/07/01

شاید…

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 16:37

شاید یک روز داستان این روزهای خودم را نوشتم… شاید نوشتم چه دارد بر من می گذرد و من با لبخندی دروغین وانمود می کنم فقط خسته ام. خستگی بخشی از دنیای من است… خستگی بهترین و زیباترین بخش زندگی ام است. اما هنوز امید دارم… هنوز می توانم بجنگم و تسلیم نمی شوم. اگر شدم هم که به درک!

بن بست

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 02:47

دارم کارهای ناتمام را به پایان می رسانم. از همه سو زیر فشار هستم و نمی دانم چقدر می توانم دوام بیاورم و باز نمی دانم کی اوضاع بهتر می شود. دارم تلاش خودم را می کنم ولی خیلی خسته ام. تقریبا دیگر با اینترنت کاری ندارم و بیشتر وقتم را برای تایپ کردن داستان های تایپ نشده گذاشته ام. همه ی وبلاگ ها را بسته ام و این را هم تا چند روز دیگر خواهم بست. دیگر نه مسوولیتی حس می کنم و نه وقتم را هدر می دهم. زمانی فکر می کردم با خودکشی همه چیز حل می شود ولی بعد از ماجرای دو ماه پیش حتا به آن هم امید ندارم… همیشه یک مانعی هست…  بن بست یعنی همین!

2011/06/26

اگر خامنه ای نبود!

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 10:40

گاهی از خودم می پرسم اگر خامنه ای نبود من الان چه وضعیتی داشتم، کجا بودم و چه می کردم. بی تردید وقتی این پرسش را از خودم می کنم منظورم از خامنه ای، فقط خود خامنه ای نیست و دارم به کل نظام جمهوری اسلامی می اندیشم که اکنون خامنه ای نماد آن به شمار می آید؛ همان گونه که زمانی روح الـله خمینی مظهر جمهوری اسلامی بود و با مرگ او ژن های آدم کشی از طریق یک وصیت نامه ی آلوده، به علی خامنه ای منتقل شد!

به راستی اگر خامنه ای نبود من کی بودم… کجا بودم؟ گاهی فکر می کنم اگر او نبود من در ایرانی آزاد به سر می بردم؛ ایرانی که می شد در آن نفس کشید، امید داشت و به معنای واقعی کلمه زنده بود… ولی اکنون در این سر دیگر دنیا نشسته ام و روزی نیست که با شنیدن خبرهای ایران در شوک فرو نروم و از خود نپرسم یعنی این کشوری است که من می شناختم؟! آخر چگونه می توانم چیزهایی را که می بینم یا می شنوم باور کنم؟ آخر مگر ممکن است در ایران من چنین جنایاتی اتفاق افتد؟ آخر مگر ممکن است در کشوری که توان ساختن خانه برای بیگانگان را دارد شماری از مردم قدرت خریدن غذای بخور و نمیرشان، نان، را هم نداشته باشند؟! آخر مگر می شود در کشوری که ادعای چند هزار سال تاریخ را یدک می کشد و مدعی مالکیت فرهنگی پربار است نویسندگان و هنرمندان را یا از دم تیغ بگذرانند یا ناچار به تبعید خودخواسته نمایند؟ مگر می شود در ایرانی که قدمتی به اندازه تاریخ دارد ایرانی بودن جرم به شمار بیاید و میهن پرستی کفر؟ مگر می شود یک شبه روی تاریخ خط کشید تا آن را از ذهن ها زدود؟!

اگر خامنه ای نبود من در خاک خودم بودم، خاکی که مدام شخم می خورد ولی بذری جز مرگ و فقر و ترس در آن کاشته نمی شود. اگر خامنه ای نبود می شد به گونه ای آن خاک را بارور کرد تا میوه هایش لبخند واقعی را بر لبان مردمان سرزمینم بیاورد.  اگر خامنه ای نبود تا به زور سرنیزه دژخیمانش مردم را در انقیاد نگه دارد می شد کشوری داشت که در آن هم رای انسان ها با هم برابر بود و هم مسوولیت شان در برابر قانون. چه می گویم… اگر خامنه ای نبود قانون چیزی بود فراتر از خواست و اراده ی یک فرد یا گروه… اگر خامنه ای نبود قانون از تفکر و وجدان انسان آزاد بر می آمد نه از خودشیرینی های مشتی بزدل که خود را نماینده ی مردم می دانند!

اگر خامنه ای نبود می توانستم یک نویسنده تمام وقت باشم و یک مدرس پاره وقت. می توانستم داستان هایم را در سرزمین خودم و به زبان خودم منتشر کنم و با دانشجویانم بر سر این که چگونه باید از آزادی پاسداری کرد بحث نمایم.اگر خامنه ای نبود، اگر جمهوری اسلامی نبود، من هم می توانستم بخندم… می توانستم شاد بودن را بیاموزم… می توانستم به زندگی امید داشته باشم!

اگر خامنه ای نبود تو چه می کردی یا زندگی ات چگونه بود؟ این آغازی است برای یک بازی وبلاگی به نام » اگر خامنه ای نبود» که از تمام دوستان وبلاگ نویسم دعوت می کنم به آن بپیوندند تا شاید آن اتفاقی که سال ها است منتظرش هستیم رخ دهد و سکوتی که دوباره برقرار شده است بشکند!

2011/05/17

جناب خاتمی آشتی ای در کار نیست!

Filed under: یاد داشت های روزانه,جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 01:39

جناب آقای خاتمی، آن زمان که عنوان ریاست جهوری را یدک می کشیدید و باید از زبان مردم سخن می گفتید، سکوت کردید و اجازه دادید هر چه که می خواهند با آزادیخواهان بکنند؛ چه شده است امروز که دیگر مسوولیت و قدرتی ندارید زبان مردم شده اید و می گویید ظلمی را که به آنان شده است خواهند بخشید؟ شوخی می کنید یا مثلا می خواهید ریش سفیدی کنید؟ ظلم؟ همین؟ کسی کشته نشده است؟ کسی مورد شکنجه و تجاوز قرار نگرفته است؟ نکند فکر می کنید وسط بازی فوتبال  شیشه خانه کسی با توپ شکسته است  و می شود با غرامت یا عذر خواهی مساله را حل کرد؟! ما داریم از کشته شدن انسان ها به دست جمهوری اسلامی و رهبرش حرف می زنیم  و شما همچنان به فکر حفظ نظام و آرمان های آیت الـله خمینی ای هستید که در جنایت، استاد آیت الـله خامنه ای بود؟!

به راستی شما همچنان دارید از دوران طلایی خمینی حرف می زنید؟! حتا اگر تمام احترامی را که روزی برای شما قایل بوده ام به کار گیرم نمی توانم ننویسم که باید شرم کنید از همین مردم و همین آزادیخواهان. یعنی این مردم که چنین بی گناه، و برای رسیدن به مردم سالاری، به مسلخ رفتند اکنون باید از قصاب خویش پوزش بخواهند؟! شما از انحصار طلبی سخن می گویید و آن گاه انحصار طلبانه آزادی را آن گونه که خود می خواهید تفسیر می کنید؟! اصلا منظور شما از ولنگاری چیست که می گویید مردم ولنگاری نمی خواهند؟ شاید بخواهند شما از کجا می دانید؟ چه کسی به شما این اجازه را داده است که آزادی را این گونه تاویل کنید؟ چه کسی به شما اجازه داده آزادی را در حوزه دین محصور کنید؟ دو سال پیش در نوشته ای از شما خواهش کرده بودم دیگر وارد عرصه سیاست نشوید و به احترام تان «می» را نثار خاک کرده بودم، ولی اکنون نه می در کار است و نه خواهش… به شما هشدار می دهم اجازه ندارید پا بر خون کشته شدگان راه آزادی بگذارید و برای زنده نگاه داشتن نظامی که پایه هاش بر خون دلمه بسته مردم ایران استوار است دم از آشتی بزنید.

آشتی ای در کار نیست زیرا نه می بخشم و نه فراموش می کنم!

2011/03/31

چرا جنبش آزادیخواهی مرد؟

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 22:41

چرا جنبش آزادیخواهی مرد؟ از این پرسش می ترسید؟ آن را باور ندارید و بر این پندارید که جنبش زنده است، پس بقیه این نوشته را نخوانید زیرا به کار شما نمی آید. در این نوشته با کسانی سخن می گویم که به این حقیقت رسیده اند که جنبش آزادیخواهی مرده است و باید روحی نو در آن دمید و زنده اش کرد.

شاید مهم نباشد جنبش از کی مرد ولی پرسش این است که: چرا مرد؟ با نگاهی به اتفاقات و بحث های ماه های گذشته من بر این باورم که جنبش آزادیخواهی کشته شده است و آن هم به دست خود ما که ادعای عضویت یا هواداری از آن را داشته ایم. جنبش زمانی به قتل رسید که فراموش کردیم برای آزادی می جنگیم نه برای افراد. جنبش را همان موقع مثله کردیم که به منافع فردی مان روی آوردیم و خواستیم بدانیم در فردای بدون جمهوری اسلامی، در یک ایران آزاد، چه دست آوردی نصیب شخص خودمان خواهد شد!

جنبش زمانی به دست من و تو- و با احترام کامل به زباله دانی افکنده شد- که به جای پاسداری از اندیشه ی آزادیخواهانه مردمی که در خیابان ها کشته یا دستگیر می شدند خواستیم از همین جا رقبای احتمالی آینده را کنار بزنیم تا در روز پیروزی یکه تاز میدان باشیم و نخواستیم باور کنیم دیگرانی نیز هستند که بر پایه آزادی اندیشه می توانند خواست یا نگرش دیگری داشته باشند! ما هنوز پیروز نشده خط کشی ها را آغاز کردیم و هر کس را که همچون ما نمی اندیشید غیر خودی دانستیم و او را سزاوار شرکت در جنبشی که حق ذاتی او است ندانستیم!

ما ندانستیم این فقط ما نیستیم که در پی فردایی بهتر با جمهوری اسلامی می ستیزد، ما فقط خود را، و گروه یا اندیشه ی گروه مان را، کامل دانستیم و هر گونه چرایی در مورد خود یا اندیشه مان را گناهی بس بزرگ به شمار آوردیم و پرسش کننده را تکفیر نمودیم. دوستی هایی را که در پی جنبش آزادیخواهی شکل گرفته بود به دلیل خودخواهی به نفرت تبدیل نمودیم و هم زمان خواهان آن بودیم که همه جنبش را بر اساس دیدگاه ما دنبال کنند!

نگویید که «جمهوری اسلامی این چند گانگی را پدید آورد» که نمی پذیرم. تا وقتی مدارک علیه خود ما وجود دارد دوست ندارم بازیگری همچون جمهوری اسلامی را وارد این دعوا کنم، حتا اگر واقعا دخالت داشته باشد. من دارم خودمان را متهم می کنم! من دارم می گویم همه ی ما در این جنایت دست داشته ایم و دست همه مان هم به یک اندازه خون آلود است.

ما این قتل عمد یا غیر عمد را درست زمانی انجام دادیم که دشمن واقعی مان نزدیک به مرگ بود و چون خواست آخرین تنوره اش را بکشد و ناپدید شود پنداشتیم او جانی دوباره گرفته است و عقب نشستیم. و چون عقب نشستیم از شرم این عقب نشینی به جان هم افتادیم و در پایان، جنبشی را که می توانست پیروز شود و برای همه مردم ایران آزادی و برابری را به ارمغان آورد با دشنه های رفیقانه مان از پشت نشانه رفتیم!

اینک من هستم و تو که همدیگر را دشمن می دانیم ولی در واقع نیستیم! شاید آن روح که گفتم بتواند جسد روی زمین افتاده جنبش آزادیخواهی را زنده کند. آن روح، «روح خدایی» نیست که سی سال پیش آزادی و شادی را از ما گرفت. روحی که من از آن حرف می زنم از انسانیت همه ما بر می خیزد و خواستی جز آزادی و برابری همه ما ندارد. چشم هایت را ببند و به دور از اندیشه های تعصب آمیزی که بر پایه سروری یک «فرد دیگر» بنا شده است خودت را در یک ایران آزاد تصور کن! ایرانی که مال تو است… ایرانی که در آن تو نیز به اندازه ی آن «فرد دیگر» برای رسیدن به قدرت حق داری! ایرانی که مال خود تو است و تو برایش تصمیم می گیری.

 

2011/02/23

فراتر از رنگ ها

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 01:58

وقتی از جنبش آزادیخواهی سخن می‌گوییم بی تردید می‌دانیم چه می‌خواهیم و قرار است به کجا برویم. اما مساله این است که هر یک از ما برداشتی از آزادی دارد که لزوما با برداشت های دیگران هم سو نیست. به دیگر سخن، هر یک از ما این گونه می‌پنداریم که دیگران نیز مانند ما فکر می‌کنند ولی هنگامی که می‌خواهیم وارد عمل شویم متوجه می‌شویم که این گونه نبوده است و از همین جا است که توانی که باید در راه مبارزه برای آزادی به کار گرفته شود صرف مبارزه با هم می‌شود و در این میان کسی پیروز نیست مگر همان کسی که آزادی را به گروگان گرفته است!

در این هنگام است که تدوین پیمانی برای آزادی ایران ضروری به نظر می‌رسد. این پیمان که بیانیه ی آزادیخواهی مردم ایران است باید بر فراز رنگ ها یا ایده های گوناگون سیاسی حرکت کند و نه تنها هر آزادیخواهی را که نگران آینده ایران است در بر بگیرد که باید مردم عادی ای را که دغدغه های دیگری به غیر از آزادی دارند شامل شود. این پیمان نشانه ی اتحاد همه ی ایرانیان برای باز پس گیری ایران از دشمنان آزادی است و با تدوین آن می توانیم ضمن ایجاد همبستگی ملی، خود را برای نگارش پیش نویس قانون اساسی ایران آزاد آماده نماییم.

این نوشته فراخوانی است برای همین امر، و از همه ی ایرانیان دعوت می شود پیشنهادهای خود را ارائه نمایند تا بتوانیم در فضایی به دور از تعصب ها و پیش داوری ها  این منشور را برای ایرانی آزاد تدوین کنیم.

2011/01/24

سیاست و مدعیان اخلاق!

Filed under: یاد داشت های روزانه,جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 02:39

اجازه بدهید حالا که همه به جان هم افتاده اند من هم به جان همه بیافتم… البته اجازه ای هم لازم نیست فقط این را نوشتم که فکر کنید خیلی مودب هستم ولی… مراعات هیچ کس را هم نمی کنم اگر قرار است ناراحت شوید از همین حالا نخوانید… هرچند، می نویسم که ناراحت شوید:

جنبش آزادیخواهی در ایران دچار وقفه شده و همه می خواهند تقصیر را گردن هم بیاندازند که البته طبیعی است؛ اما چیزی که طبیعی نیست این است که دعوای اصلی فراموش شده و ما که ارواح شکم مان خودمان را مدعی آزادی خواهی می دانیم داریم با هم دعوا می کنیم. مسخره تر اینجا است که هر حرکت یا سخنی علیه هم را مجاز می دانیم اما اگر بخواهیم بر ضد جمهوری اسلامی دروغ پردازی یا شایعه پراکنی کنیم تا آنها را در برابر هم قرار بدهیم صدای همه در می آید که این کار غیر اخلاقی است! آخر کدام اخلاق؟! اگر بلد نیستیم درست و به موقع دروغ بگوییم حرف دیگری است ولی لطف کنید از اخلاق حرف نزنید! اگر برای خوار کردن همدیگر پته ی هم را روی آب می ریزیم مساله ی جدیدی نیست ولی نگویید چون داشتند عملی غیر اخلاقی انجام می دادند این کار را کردیم!

اخلاق چیزی است نسبی و بسته به زمان، مکان و شرایط تغییر می کند. چیزی که امروز یک اصل اخلاقی به شمار می آید شاید فردا مایه تمسخر همه باشد. در سیاست مهم ترین چیز رسیدن به پیروزی است و پیروزی است که هم هدف و هم وسیله را توجیه می کند. آیا می خواهیم پیروز شویم یا نه؟ این پرسشی است که باید از خودمان بپرسیم. باید از خودمان بپرسیم داریم برای آزاد شدن خودمان می جنگیم یا برای رساندن یک بت دیگر به قدرت؟ با ماهیت آن بت کاری ندارم- که شاید بت خوبی هم باشد- اما ماجرا این است که چه چیزی نصیب ما می شود؟ آیا همین که بت را بر بالاترین نقطه ی بتکده نصب کردیم همه ی مشکلات مان حل می شود؟! باید مدام از خودمان بپرسیم آیا اگر به هدف مان رسیدیم پیروز شده ایم یا نه.

جمهوری خواهی، سلطنت طلبی، اصلاح طلبی و… چیزی جز یک نام نیستند، حتا اگر در ذات خود با هم متفاوت باشند. شاید من دوست داشته باشم به عنوان یک قورباغه خواه شناخته شوم ولی این نیز فقط یک نام است همچون نام های دیگر! باید آموخت ما هستیم که به این نام ها معنا می دهیم و از آنها بت می سازیم. شاید قورباغه خواهی من همان جمهوری خواهی تو یا سلطنت طلبی دیگری باشد. اما حتا اگر هم نباشد می توان درباره اش حرف زد زیرا نه قرار است من آن قورباغه باشم و نه تو رییس جمهوری و نه آن سلطنت طلب، پادشاه! پس منافع ما حکم می کند که دست کم برای از میان برداشتن جمهوری اسلامی که خواست مشترک مان-آزادی- را محدود می کند در کنار هم باشیم… و این است که در سیاست، اخلاق نامیده می شود: منافع مشترک.

در سیاست، مفهوم اخلاق چیزی ورای تصوری است که ما از اخلاق در زندگی روزمره داریم. در سیاست، اخلاق یعنی پیروز شدن از هر راه ممکن. اگر این را بر نمی تابید وارد بازی سیاست نشوید و آن را آلوده ی اخلاقیات نسبی خود نکنید. سیاست بسیار پاک تر از مباحث اخلاقی شما است که می تواند یک پیروزی را به شکستی مفتضحانه تبدیل کند!

و آخرین نکته این که فراموش نکنید شما برای آزادی خودتان می حنگید و این است که بیشتر از گرایش به یک حزب یا گروه سیاسی ارزش دارد. زیرا شما فقط یک بار زندگی می کنید!

 

2011/01/23

بختی که آیت الـله خمینی داشت!

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 03:10

دکتر حاتم قادری در مقاله ای خواندنی به نام «موقیت سرحدی امام خمینی» بیان می کند که آیت الـله خمینی با استفاده از چه ابزارهایی توانست رهبری انقلاب را در سال پنجاه و هفت از آن خود کند. از دیدگاه قادری، ترکیب عواملی نظیر سن، صورت، زبان از یک طرف و بهره گیری از فرهنگ دینی-عرفانی ایرانی از سوی دیگر موجب شد که آیت الـله خمینی بتواند با طفره رفتن از پاسخ گویی دقیق به چیستی چیزی که او در پی آن است نه تنها مخالفان رژیم شاهنشاهی که حتا مردم عادی را نیز به سوی خود متمایل کرده، رهبری انقلابی را که در پی آن بود در دست گیرد. در حقیقت او، دانسته یا نادانسته، به همان پیر روشن ضمیری بدل گشت که در فرهنگ ایرانی-عرفانی پاسخ دهنده  همه پرسش ها و داننده ی همه اسرار است! (آزادی وجدان، نشر اختران، 1381)

اما پرسشی که با خواندن این مقاله برای من پیش آمد این است که وجود چه عاملی موجب شد آیت الـله خمینی بتواند از داشته های خویش به بهترین شکل استفاده کند و در هیچ شرایطی به موقعیت بی نظیر او خدشه ای وارد نیاید و مورد پرسش قرار نگیرد؟! بی تردید خمینی و اطرافیانش می دانستند چگونه از ابزارهای ارتباطی زمان خود سود ببرند و از طریق همین ابزارها هم بود که با وجود سانسور شدید توانستند پیام های آیت الـله خینی را به مردم داخل ایران منتقل کنند.

بختی که آیت الـله خمینی داشت این بود که او آخرین رهبر انقلابی پیش از عصر نوین مبادله اطلاعات بود. در حقیقت سانسور او و اندیشه هایش از اخبار و روزنامه های ایران بزرگ ترین موهبتی بود که به وی اعطا شد و او توانست در پس همین پرده ی سانسور که علیه او اعمال می شد خود واقعی اش را پنهان کند و همچون آن پیر روشن ضمیر افسانه ای جلوه نماید. او هرگز مورد پرسش قرار نگرفت زیرا روند مبادله اطلاعات همیشه یک سویه و از جانب او بود. از سوی دیگر افکار عمومی را نیز او هدایت می کرد زیرا او بود که مرکز توجه و کانون اخبار بود. برای بعضی از مردم او نوشته ای روی یک شب نامه ی بد خط بود… برای گروهی دیگر او صدایی در نوار کاست بود و برای اکثریت مردم او همچون نامش روح خدا، و نادیدنی و ناشنیدنی بود و همین بود که جذابیت او را افزون می کرد. او انسانی عرشی بود زیرا کمتر دیده می شد… او دست نیافتنی بود و همین، بحث در مورد اندیشه اش را با شکست مواجه می کرد.

شاید اگر در روزگاری که انقلاب پنجاه و هفت پایه ریزی می شد اینترنت به شکل کنونی آن  وجود می داشت آن انقلاب هرگز شکل نمی گرفت یا به گونه ای دیگر به پیروزی می رسید. آیت الـله خمینی، شاید، آخرین رهبری بود که توانست در پناه امنیتی که فقدان گردش اطلاعات فراهم می کند بخت یارانه یک انقلاب را با غمزه ی خود به پیروزی برساند. امنیتی که دیگر هیچ رهبری در هیچ گوشه ی جهان ندارد… و بختی که از این پس هیچ رهبری از آن بهره مند نخواهد شد.

اکنون عصر ارتباطات است و هیچ کس مقدس نیست… و شاید برای همین است که دیگر رهبری وجود ندارد!

2011/01/21

انقلاب!

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 02:39

قول میدم اگه قرار بود یک انقلاب اسلامی احمقانه دیگه بکنیم الان چند سالی بود که پیروز شده بودیم. همیشه پتانسیل بیشتری برای گند زدن وجود دارد!

2011/01/13

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 00:51

«سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد». از همه جا داره برام می باره… تا مدتی نامعلوم به اینترنت دسترسی نخواهم داشت و فقط می توانم برای خودم بنویسم… البته به درک!

2011/01/03

جنگ نرم و جنبش آزادیخواهی ایران

Filed under: اندیشه,جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 23:58

دوست دارم عبارت جنگ نرم را از نظریه پردازان جمهوری اسلامی وام بگیرم و آن را با مفهومی کمی متفاوت در نوشته ام به کار گیرم. بر اساس دیدگاه ایشان جمهوری اسلامی توسط دشمنانی خارجی، که قصد سرنگونی اش را دارند، احاطه شده است و چون بر اساس قوانین بین المللی نمی توانند وارد جنگ مستقیم با جمهوری اسلامی شوند و یا از واکنش غیر قابل پیش بینی آن هراس دارند، تلاش می کنند که از طریق تبلیغات یا جنگ روانی مردم را نسبت به جمهوری اسلامی دلسرد کرده، آنها را در مقابل رژیم قرار دهند.

هدف این نوشته رد یا پذیرش ادعای جمهوری اسلامی نیست بلکه تلاش دارد از چیزی که بیشتر از یک جنگ یا رو در رویی واقعی جمهوری اسلامی را می ترساند استفاده کند و راهکاری برای جنبش آزادیخواهی در ایران ارائه نماید.

نخستین پرسشی که در اینجا مطرح می شود این است که آیا اصولا برای رسیدن به آزادی در ایران به مبارزه نیازی هست یا نه؟ با نگاهی به رخدادهای سه دهه گذشته به آسانی می توان فهمید که جمهوری اسلامی با هرگونه اندیشه ی آزادیخواهی سر ستیز دارد و آن را بر نمی تابد تا جایی که اندیشمندانی را که از دل خود همین حکومت برخاسته بودند و نجوای اندکی آزادی را سر می دادند به شدت سرکوب کرد؛ و هر گاه فضایی برای رسیدن به حداقل آزادی مطلوب و حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش مهیا گشت، جمهوری اسلامی با تمام نیرو در برابر آن قرار گرفت.

پرسش بعدی این است که اگر ما می دانیم جمهوری اسلامی را نمی توان اصلاح کرد پس چرا به شکل مستقیم با آن وارد مبارزه نشویم زیرا همان گونه که رخدادهای اخیر نشان داده است جنبش آزادیخواهی توان بسیج کردن میلیون ها نفر را در خیابان ها دارد و می توان از قدرت، هیجان و احساسات این میلیون ها نفر استفاده نمود و با افزودن خشونت به عملکرد معترضان- نظیر آن چه که در انقلاب پنجاه و هفت شاهد آن بودیم- جمهوری اسلامی را مجبور به پذیرش شکست کرد.

بی تردید استفاده از خشونت بسیار تاثیرگذار است و شکی نیست که اگر جنبش آزادیخواهی همانند نیروی مقابلش سلاح در دست بگیرد شانسی به مراتب بیشتر از جمهوری اسلامی برای پیروزی دارد. اما، برای هدایت جنبش به فاز خشونت باید به دو مساله دقت کرد: نخست این که اگر این جنبش دارای رهبری هم باشد آن رهبر هرگز نخواهد توانست به خود اجازه دهد که آزادیخواهان را که در شرایط کنونی هیچ سلاحی ندارند در برابر ماموران تا دندان مسلح جمهوری اسلامی قرار دهد. دوم این که اگر هم چنین اتفاقی رخ دهد و آنها به شکل یک جنگ تمام عیار در برابر هم قرار گیرند آزادیخواهان باز هم محکوم به شکست هستند زیرا آنها انسان هایی معمولی هستند که برای خشونت تعلیم ندیده اند. آنها اگر هم خشونتی به خرج دهند جنبه ای کاملا احساسی-هیجانی دارد و نمی تواند پایدار باشد. در چنین شرایطی، آنها به امید دریافت پاسخی مشابه از خشونت خود می کاهند یا آن را کنار می گذارند اما طرف مقابل که شغلش اعمال خشونت است و به همین منظور تعلیم دیده است از این عقب نشینی بهترین استفاده را می کند و پیروز می شود.

جنگ نرم بیشتر حنبه ی روانی دارد و بر روشنگری، تبلیغات، شایعات و حتا دروغ استوار است. در جنگ نرم این آدم ها نیستند که بر دشمن حمله می آورند بلکه اخبار راست یا دروغ دشمن را مورد تهاجم قرار می دهند. در حقیقت در جنگ نرم اندیشه ها همچون مورچه های مهاجم به هر قسمتی که قابل حمله باشد هجوم می آورند و آن را نابود می کنند. انسانی را تصور کنید که مورد تهاجم مورچه ها قرار گرفته است… طبیعی ترین واکنش او این است که مورچه ها را از روی بدن خود پاک کند او خود را می تکاند و تعدادی از آنها به زمین می ریزند ولی هنوز مورچه های بسیاری از اندام او بالا می روند یا به نقطه ی دیگری هجوم می برند تا اندکی بعد دوباره او را از جا بپرانند!

اما این همه ی هدف جنگ نرم نیست. هدف دیگر جنگ نرم بر هم زدن توازن نیروها به نفع خود است. همان گونه که گفتم در جنگ نرم از تبلیغات استفاده می شود پس به وسیله ی این تبلیغات باید تا حد ممکن نیروهای طرف مقابل را مرعوب کرد و در عین حال برای آنها این امید را باقی گذاشت که اگر به نیروهای آزادیخواه بپیوندند در زمان پیروزی نهایی، خود و خانواده شان آسیبی نخواهند دید. چرا که اگر آنها بدانند- و جمهوری اسلامی نیز چنین به آنها باورانده است- شکست خوردن به مفهوم تمام شدن زندگی شان است تا پای جان و با خشونت بسیار مبارزه خواهند کرد.

از سوی دیگر تبلیغات به ما این فرصت را می دهد با دست گذاشتن روی حساسیت ها و یا منافع گروه هایی که به هر دلیل تا کنون در کنار جنبش نبوده اند یا از پیوستن به آن هراس داشته اند آنها را با خود همراه کرد و از انرژی ایشان نیز که جمهوری اسلامی به شکل سنتی  آن را از آن خود می داند بهره مند شد.

گروه اخیر بی آن که بخواهد یا به چشم آید نقش عمده ای در تغییر معادلات دارد و چون این گروه معمولا محافظه کار است و از سنت الهام می گیرد در برخورد با آن باید بسیار محتاط بود. کوچک ترین اشاره ای برای ایجاد تغییر در باورهای سنتی ایشان آنها را دوباره به دامان جمهوری اسلامی برخواهد گرداند و جمهوری اسلامی نیز بی تردید با بزرگ نمایی هر یک از اشتباه های ما تلاش خواهد نمود دوباره آنها را تصاحب کند!

اما پایان جنگ نرم چیست؟ آیا روزی به یک نبرد واقعی بدل خواهد شد؟ آیا به جنگ قدرت و تنازع بقا در رژیم خواهد انجامید؟ آیا جمهوری اسلامی را از درون نابود خواهد کرد؟ پاسخ را آینده خواهد داد… آینده ای که  خواهد دید اگرچه جنبش آزادیخواهی با خشونت سرکوب شد ولی هر راهی را برای رسیدن به پیروزی امتحان کرد تا در پایان پیروز شد!

 

2010/12/25

چرا کردها را اعدام می کنند؟!

Filed under: یاد داشت های روزانه,جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 20:28

آذری تبار هستم، که باشم… یک رگ لری دارم، که داشته باشم… آخر نباید از خودم بپرسم چرا کردها را می کشند و صدای کسی در نمی آید؟! کردها فقط وقتی خوب هستند که می خواهم از غیرت یا جوانمردی مثال یزنم یا از زیبایی طبیعی یک زن حرف بزنم؟! چه کسی یا چه چیزی دارد من را از پاره ی تنم، دوست کردم، جدا می کند؟ اگر مذهب است که آن را سال ها پیش به دور انداخته ام پس چرا هنوز دهانم باز نمی شود تا علیه کشتار آنها چیزی بگویم؟ کم از آنها خوبی دیده ام؟ کم با آنها نان و نمک خورده ام؟ نیما، پیمان، آرش، سیاوش، مژده، سیامک، کامران، شادی و … دوستان بدی برایم بوده اند؟ خانواده شان کم من به من محبت کرده اند؟ آخر چرا نباید حنجره ام را برای آنها جر بدهم و فریاد نزنم اعدام کردها را متوقف کنید؟

شاید از درگیری های متقابل سپاه و کردها در کردستان مثال بزنید و بگویید آنها ما را کشته اند ولی حتا اگر بپذیرم، این پرسش را در برابرت قرار می دهم که مگر سپاه نکشت؟ چه کسی آن بحران را آغاز کرد؟ یک کرد مگر چه می خواهد جز این که بتواند سرنوشت خود را در دست بگیرد؟ آنها علاقه ای به جدایی ندارند آنها می خواهند یک کرد هم بتواند وارد عرصه ی سیاسی کشور شود… آنها می خواهند اگر در ارتش خدمت می کنند بتوانند به دور از تبعیض درجه بگیرند… آنها می خواهند اگر مذهب شان متفاوت از مذهب دیگران است خودشان متفاوت نباشند… آنها می خواهند بیگانه به شمار نیایند… آنها می خواهند بتوانند زمینی را که نام ایشان بر آن نهاده شده آباد کنند… می خواهند فقیر نباشند… می خواهند مجبور نباشند برای به دست آوردن لقمه ای نان، جان شان را به خطر بیاندازند و از مرز گذر کنند.

نمی گویم همه جای کشور گلستان شده است و فقط کردستان ویران مانده است اما همان گونه که یک بلوچ دوست دارد زمینش آباد باشد کردها نیز دوست دارند بهتر زندگی کنند. کردستان با همه ی زیبایی وحشی اش باید بتواند صنعتی شود یا نه؟ باید بتواند به مردمش کار بدهد یا نه؟ در این که استبداد بر کشور حاکم است شکی نیست ولی دست کم یک تهرانی یا مشهدی با تبریزی یا اصفهانی می تواند گاهی فریادی در خیابان بکشد ولی دست ها را چنان دور گردن کردها حلقه کرده اند که حتا نفس هم نمی تواند بکشند و هر تلاشی برای نفس کشیدن آنها را بیشتر به مرگ نزدیک می کند.

تا چند ساعت دیگر حبیب الـله لطیفی به قتل خواهد رسید. او آخرین نیست و آخرین نیز نخواهد بود. ای کاش می توانستم این جنایت را متوقف کنم!

امام عادل!*

Filed under: یاد داشت های روزانه,جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 10:34

شنیدم که گفته ای» جامعه یا زیر سرپرستی یک امام عادل برآمده از خدا است و یا در اختیار انسان هایی است که از حق بیگانه اند و از این دو حال خارج نیست»! تصور کن… فقط تصور کن که من به خدا باور دارم و نیز می پذیرم که یک امام عادل می تواند سرپرست خوبی برای یک جامعه باشد. اکنون بگو منظورت چیست؟ آیا میخواهی بگویی آن امام عادل تو هستی و از سوی خدا برگزیده شده ای؟ سندی برای برگزیده شدنت از سوی خدا نمی خواهم- که لابد داری- ولی لطف می کنی بگویی عدالت تو را در کجا باید بیایم که هر قدر می گردم اثری از آن نمی یابم؟

عدالت تو را در روستا ها بجویم یا در شهر ها و یا در گورستان ها؟ عدالت تو را در دادگاه ها سراغ بگیرم یا در زندان ها و یا پای چوبه های دار؟ عدالت تو برای کیست؟ چه کسی آن را دیده یا شنیده است؟ مطمئنی که داری از عدالت حرف می زنی نه جنایت؟ تو چگونه عادلی هستی که در کشوری که خود را رهبر یا امام آن می نامی این همه نابرابری است؟ چگونه عادلی هستی که می بینی مردم در چه شرایط اقتصادی ای به سر می برند اما تو در رفاه هستی؟ آیا تو به عنوان امام نباید از شرم بمیری وقتی می بینی چه بر سر زندانیان سیاسی آورده اند؟ آیا تو که بر آمده از خدا هستی نباید شلوارت را خراب کنی وقتی می بینی مردم دارند از خدا بر می گردند؟!

آری ما از حق بیگانه ایم و به همین دلیل می خواهیم سرپرستی جامعه را  در دست بگیریم تا برابری را نه بر اساس معیارهای خدایی، که بر پایه اندیشه ی انسان محورانه گسترش دهیم. حقی که تو ما را از آن بیگانه می خوانی ارزانی خودت و خدایت که آثارش را همچنان داریم حس می کنیم و دردش ساکت نمی شود! عدالتی که تو و خدایت برای ما آورده اید را به خودتان باز می گردانیم  و پیشاپیش هشدار می دهیم چون خون ما نجس است بهتر است خون دلمه بسته ی ما را از روی عدالت تان بشویید تا دست تان کثیف نشود! ما از حق بیگانه ایم… عادل هم نیستیم… خدایگان هم نیستیم… خدا هم نیستیم. ما انسان هستیم و آشناییم با دردهای انسانی… ما می دانیم انسان چه می خواهد… ما معنی زخم را می فهمیم… ما درد را حس می کنیم… ما می دانیم تحقیر چیست.

اکنون تو ای امام عادل که بر آمده از خدا هستی… به بیغوله ی خدایت بگریز و عدالت را برای او اجرا کن یا اجازه بده او عدلش را به تو نشان دهد… می دانی ای امام عادل، وقتی که تو و خدایت عدل تان را به هم نشان می دهید و آن را کنار هم می گذارید تا ببینید مال کدام تان گنده تر است ما انسان های بیگانه از حق می توانیم کمی لبخند بزنیم و نفسی از سر رهایی بکشیم!

______________

پی نوشت: این مطلب را چندی پیش در واکنش به حرف های سید علی خامنه ای نوشته بودم ولی فراموش کرده بودم آن را منتشر کنم!

2010/12/24

چرا خدا اختراع شد؟!

Filed under: یاد داشت های روزانه — آرتاهرمس Arta Hermes @ 01:55

اهل السالوادر است و بسیار مذهبی…  لب به الکل نمی زند و هفته ای چند بار به کلیسا می رود. خودش می گوید به شکل افتخاری برای کلیسا کار می کند! پروتستان است و دشمن خونی کاتولیک ها؛ زیرا بر این باور است که کاتولیک ها مسیحی نیستند. گاهی که حوصله دارم سر به سرش می گذارم اما معمولا اجازه می دهم که برایم از مسیحیت حرف بزند و تلاش کند من را مسیحی کند!

با این که به شکل ذاتی بسیار تنبل و شل است تا همین دو هفته پیش هر جا که او را می فرستادیم به موقع می رسید و به موقع هم باز می گشت، اما درست از دو هفته پیش به یک باره همه چیز تغییر کرد: مدام در حال دیر آمدن بود. اگر او را برای کاری می فرستادم که می دانستم بیشتر از یک ساعت طول نمی کشد امکان نداشت زودتر از دو ساعت بازگردد و مدام بهانه می آورد.

امروز توی ماشین شرکت نشسته بودیم که ناگهان زد زیر خنده و در حالی که به جی پی اس(مسیر یاب ماهواره ای) اشاره می کرد گفت: من تا دو هفته پیش فکر می کردم این زنه توی ماهواره نشسته و با دوربین ما را می بیند و سریع نقشه ها را نگاه می کند و به ما می گوید که کجا باید برویم! متوجه منظورش نشدم و گفتم: آره این دستگاه با ماهواره در ارتباطه و می دونه ما کجا هستیم و راه رو نشون مون میده. گفت: نه من فکر می کردم یک نفر مسوول ماشین ما است و ما را می پاید اما یکی از دوستانم گفت آدمی در کار نیست و همه چیز با کامپیوتر است! گفتم: و تو از روزی که فهمیدی کسی با دوربین تو را نمی پاید مدام شروع به جیم شدن کردی و دیر می آیی! اخم کرد و چیزی نگفت… فکر می کنم داشت به خودش فحش می داد که چرا جلوی من دهان باز کرده است!

ماجرای خدا هم مثل ماجرای جی پی اس است. خدا اختراع شد تا به مثابه یک چشم نامرئی در بالای سر انسان ها قرار بگیرد و آدمیان از ترس عقوبت نتوانند کاری را که دوست دارند انجام دهند… خدا اختراع شد تا اربابان دیگر زحمت پاییدن بندگان را به خود ندهند… خدا اختراع شد تا انسان رام شود!

2010/12/20

شکست

Filed under: یاد داشت های روزانه — آرتاهرمس Arta Hermes @ 02:06

دوباره من هستم و یک انقلاب یک نفره ی محکوم به شکست! از فردا شروع می کنم.

2010/12/12

آزادی و بت های کهن و نو

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 12:57

بت پرستی در تضاد کامل با آزادی قرار دارد؛ تفاوتی ندارد که این بت، یک بت باستانی ترک خورده و فرسوده باشد یا یک بت خوش تراش مدرن! در این که بت ها همیشه وجود داشته و خواهند داشت شکی نیست اما یک آزادیخواه از لحظه ای که به بت پرستی روی می آورد بخشی از آزادیخواهی خود را در گرو وجود آن بت می گذارد.

بت چیست؟ دارم با کنایه از خدا حرف می زنم یا منظورم بت واقعی است؟ نه، کنایه ای در کار نیست هم منظورم خدا است و هم  بت دست ساز و هم افرادی که به بت تبدیل می شوند. و حتا این هم نیست؛ وقتی از بت حرف می زنم این بت مردم، وطن، مذهب، جامعه، سوسیالیسم، کاپیتالیسم، جمهوری خواهی، سلطنت طلبی، دموکراسی و… را نیز شامل می شود!

اما چرا؟! تعبیری که من از آزادی واقعی دارم این است که هیچ چیز یا هیچ کس نتواند جلوی کردارهای فردی من را بگیرد ولی ناگهان به یاد می آورم که این تعبیر از آزادی در مورد دیگران نیز صدق می کند! بی تردید در اینجا است که نخستین بت ساخته می شود و بر اساس آن می گوییم چون آزادی یک فرد می تواند آزادی فرد دیگر را دچار مخاطره کند آزادی هر فرد باید به آزادی فرد دیگر محدود شود. شاید با این بت بتوان کنار آمد اما بت بعدی چیست؟ این که بت بعدی چیست را جامعه ای که در آن زندگی می کنیم تعیین می کند ولی به کار بردن همین واژه ی جامعه و اهمیت دادن به آن پدید آورنده ی یک بت دیگر به نام جامعه است که باید خود را با هنجارهای آن- که بر اساس بت های دیگری بنا شده اند- وفق بدهیم. این هنجار ها می توانند تمامی یا بخشی از آزادی ای را که برای آن جنگیده ایم دچار محدودیت نمایند. این هنجارها از درون خانه آغاز می شوند و گاه ممکن است از یک حوزه ی جغرافیایی خاص بیرون رفته، کل زمین را پوشش دهند.

در بالا گفتم «آزادی ای که برای آن جنگیده ایم»، و این بدان معنا است که آزادی خود به خود به دست نیامده است. و باز این بدان معنا است که ما یا رهبر یک جنبش آزادیخواهانه بوده ایم یا بخشی از آن جنبش. همین جنگ برای به دست آوردن آزادی نیز کوره ای است که بسیاری از بت ها در آن ساخته می شوند و از همه ترسناک تر بت بزرگی است که رهبر، پیشوا، رییس، امام و…  نام دارد و در دوران مبارزه برای آزادی توسط خود ما یا دوستان ما به عنوان سمبل و هماهنگ کننده ی حرکت آزادیخواهانه ی ما برگزیده شده است و برای مدتی محدود آزادی خود را در اختیار او قرار داده ایم اما گاهی فراموش می کنیم او نیز انسانی همچون ما است و این ما هستیم که به او مشروعیت می دهیم و اگر پیروزی ای به دست می آید نتیجه ی عملکرد ما بوده است نه معجزه ای از جانب او. گاهی ما او را نمادی از خودمان می دانیم و هر حمله ای به او را حمله ای به خودمان تصور می کنیم و در برابر حمله کننده موضع می گیریم و چنان می شود که ناگهان در می یابیم هدف اصلی که آزادی بوده است فراموش گشته و ما به محافظان شخصی رهبر یا پیشوای مان بدل گشته ایم، رهبر یا پیشوایی که او نیز فراموش کرده یا به روی خود نمی آورد چرا به عنوان رهبر برگزیده شده است.

او به یک بت مبدل شده است و اراده ی او، که زمانی می پنداشتیم اراده ی خود ما و نتیجه ی آزادی فردی ما است، بر ما حاکم گشته است. حتا اگر به پیروزی نرسیده باشیم و به مخفی گاه های مان خزیده باشیم همچنان او را می پرستیم و آرزو می کنیم بتوانیم او را- و نه آزادی را- پاسداری کنیم زیرا دیگر آزادی هدف نیست و آن رهبر مرکز توجه ما است و یک تیک عصبی کوچک که در گونه ی او می بینیم برای مان دردناک تر از مرگ همرزم مان در پیکارگاه است. قلمی که او در دست گرفته است و مردد است با آن چیزی بنویسد یا نه برای مان بیشتر از دست هایی که در شکنجه گاه ها قلم می شوند اهمیت دارد. زیرا او بت شده است، یکی از همان بت هایی که روزگاری بس بسیاران دور- که دیگر به یاد نمی آوریم- قرار بود با آن بجنگیم و تمامی بت های نو و کهن را از میان برداریم! و اگر پیروزی ای در کار باشد این پیروزی به تمامی به او تعلق دارد زیرا دیگر توان اندیشیدن را از دست داده ایم و آموخته ایم که در برابر او پیشانی به خاک بساییم.

و اینک آزادیخواهی بر باد رفته ی ما است که در خیابان های ذهن مان- و شهرمان- جریان دارد و داریم با چیزی که دیگر آن را «بت آزادی و آزادیخواهی» می نامیم مبارزه می کنیم تا بت بزرگ که منافع ما است آسیبی نبیند!

و آن گاه که دیگر به وجودمان نیازی نیست و در برابر جوخه اعدام ایستاده ایم و داریم به گذشته می اندیشیم تنها یک پرسش در ذهن مان جریان دارد: آیا واقعا  آزادی هم یک بت است؟ هنوز گلوله ها با بدن مان برخورد نکرده اند که متوجه می شویم نمی دانیم زیرا نتوانستیم به آن برسیم.

و در همین آخرین لحظه است که از ترس و نومیدی شلوارمان را خراب می کنیم تا دست کم یک بار آزاد بوده باشیم!

2010/11/23

نسیم آگاهی و خرافه زدایی

Filed under: اندیشه — آرتاهرمس Arta Hermes @ 03:02

فرض کن من یک پیکان قراضه ی مدل چهل و هفت دارم که هر روز من را سر کار می برد و بر می گرداند. انتظار بیشتری هم از آن ندارم چون فکر می کنم ماشین برای سر کار رفتن است نه برای خرید کردن یا مسافرت! حالا تو سر و کله ات با یک اتومبیل مدل بالای خارجی پیدا شده و حرص می خوری که چرا من آن آهن پاره را دور نمی اندازم تا یکی مثل مال تو بخرم. می دانی توان مالی اش را هم دارم اما چون به ماشین خودم عادت کرده ام از آن دل نمی کنم! البته شاید گاهی یواشکی به ماشین تو نگاه کنم و آب دهنم را هم قورت دهم ولی راستش فقط یک هوس است و اصلا دوست ندارم چنین کاری انجام دهم مگر این ماشینم جوری از کار بیافتد که دیگر نشود درستش کرد.

حالا تو برای این که من را وادار کنی یک ماشین آبرومند بخرم چه می کنی؟ جلوی چشمانم با گرز به جان آن می افتی و درب و داغانش می کنی؟ گیرم که کردی فکر نمی کنی من اگر خیلی آدم خوبی باشم که خودت را لت و پار نکنم چنان با تو دشمن می شوم که اگر ماشین خودت را هم مجانی به من بدهی قبولش نخواهم کرد؟! نمی دانی که آن ماشین برای سال ها عزیز دردانه ی من بوده است و شب ها هنگام برگشتن به خانه چه درد دل ها که با آن نکرده ام؟! نمی دانی آن ماشین بوی خودم را می دهد وبرایم سخت است در ماشین دیگری بنشینم؟ نه نمی دانی، که اگر می دانستی راه دیگری برای وادار کردن من به خرید آن ماشین نو می یافتی.

شاید بهترین کاری که می توانستی بکنی این بود که نخست می آمدی و از ماشینم تعریف می کردی… آن قدر که هم از تو خوشم بیاید و هم از شنیدن حرف هایت لذت ببرم. بعد آرام آرام برایم می گفتی که اگر ماشین تو این چیزها را هم داشت بهتر بود و یا اگر فلان مشکل را نداشت بهترین ماشین روی زمین بود. باید چشمانم را باز می کردی که با ماشین به مهمانی هم می توان رفت و دردسرش از اتوبوس یا تاکسی خیلی کمتر است. می توانستی بگویی اگر ماشینم کامپیوتر کوچکی در داخلش داشت که تمام ایرادهای ماشین را نشان می داد هرگز وسط راه متوجه نمی شدم موتور ایراد دارد. می شد بگویی که اگر ماشینم یک مسیر یاب ماهواره ای داشت هرگز گم نمی شدم.

البته ممکن بود حرف هایت را نپذیرم و فکر کنم دیگر خیلی داری اغراق می کنی ولی شاید هم می پذیرفتم و یا دست کم درباره حرف هایت فکر میکردم اما حالا که ماشینم را از بین برده ای فکر می کنی منی که دیگر چیزی ندارم که با آن سر کار بروم می آیم به توجیه های تو گوش بدهم؟! نه راستش ترجیح می دهم من هم مقابله به مثل کنم!

بحث تبلیغ بی خدایی نیز مشابه مثال بالا است. راستش نمی دانم بی خدایی نیاز به تبلیع دارد یا نه اما اگر هم داشته باشد بهتر است این تبلیغ به شکلی سنجیده انجام شود. هر وقت خواستی چنین تبلیغی را انجام دهی مثال پیکان قراضه را به خاطر بیاور و فراموش نکن که این چیزی که تو پیکان قراضه اش می نامی چیزی است که آن شخص با آن معنی پیدا می کند و بدون آن فرو خواهد ریخت پس نخست برای او چند دار بست بزن سپس ریشه ی باورش را هدف قرار بده. شاید تو قصد داری به او نشان بدهی پیکانش آن گونه که خودش می پندارد بی بدیل و یگانه نیست و می توان در یک چشم بر هم زدن نابودش کرد… شاید می خواهی او را به این باور برسانی که اتومبیل های بهتری نیز می تواند بیابد… اما از یاد نبر که آن پیکان-خدا چیزی  است که تا ته وجود او رخنه کرده است و اگر عاشق آن نباشد دست کم خود را به وابسته می داند. و باز از یاد نبر که یک بی خدا اگر فقط یک دلیل علمی برای برای وجود خدا ببیند او را باور می کند ولی برای یک خداباور هزاران دلیل علمی نیز نخواهند توانست در ایمان او خللی به وجود آورند مگر این که خودش و بی هیچ فشار خارجی ای به این نتیجه برسد.

این فشار خارجی ای که می گویم نباید وجود داشته باشد همان فشار خارجی است که در حقیقت باید وجود داشته باشد بدون آن که او آن را حس کند تا بخواهد در برابرش موضع بگیرد… این فشار چیزی نیست مگر کمی نسیم آگاهی و خرافه زدایی!

 

آنها همچنان حضور دارند

Filed under: نوشته های عهد دقیانوس!,جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 01:04

نه تنها خانه های سازمانی در اختیارشان بود که اسلحه خانه ی خودشان را هم داشتند. زیاد فارسی نمی دانستند ولی تجاوز را چرا! شنیده بودم به چند سرباز تجاوز کرده اند، و باز شنیده بودم فرماندهان گفته اند اگر کسی برای خرید سیگار یا غذا -که چیزی جز نیمرویی نبود که از سربازان گشنه دریغ می شد- به قسمت آنها برود نه تنها هر چه سرش بیاید خودش مسوول است که اضافه خدمت هم به دنبال دارد.

آهان… یادم رفت بنویسم درباره ی چه حرف می زنم! دارم از پادگان ابوذر(شاهین) در سرپل ذهاب می گویم که متعلق به تیپ سه لشکر زرهی کرمانشاه بود ولی چون ستاد لشکر به آنجا منتقل شده بود تیپ سه به ناچار جای دیگری مستقر شده بود. ما گاهی به آنجا سر می زدیم و فرمانده ی تیپ برای آن که اثبات کند آنجا متعلق به او است به همه جا از جمله خانه های سازمانی که از زمان جنگ در اختیار گروهی عراقی بود سرکشی می کرد و در چنین مواقعی ما هم اسلحه ها را محکم در دست می فشردیم! درست نمی دانم چه اتفاقی افتاد که یک روز او جوش آورد و از فرمانده لشکر درخواست کرد عراقی ها را بیرون کند تا هم پادگان کمی نظم بگیرد و هم درجه داران صاحب خانه شوند. البته در آن زمان دیگر چیزی ازخانه ها باقی نمانده بود ولی او اصرار زیادی روی این موضوع داشت.

یک روز دیدم اوضاع غیر عادی است و بوی آماده باش می آید زیرا تمام مرخصی ها لغو شده بودند. شنیدم که پادگان ابوذر شلوغ است و نیروهای ما که می خواستند عراقی ها را بیرون کنند با مقاومت آنها رو به رو شده اند و آنها با سلاح های سنگین در پادگان سنگر گرفته اند. همه عزا گرفته بودند که چه کنند زیرا می دانستند آنها از سوی خامنه ای حمایت می شوند و جرات درگیری با ایشان را نداشتند. از طرف دیگر آبروی ارتش در میان بود و همین، مساله را بغرنج می کرد به ویژه که ارتش هم زمان با فرمانداری قصر شیرین و نیروی انتظامی نیز درگیری داشت و چندی پیش از آن با تهدید به خیابان آوردن تانک ها، نیروی انتظامی سرهنگی را که به  تلافی کتک زدن فرماندار- یا شاید هم معاون او- اسیر گرفته بود آزاد کرده بود.

فکر می کنم برای یک روز اوضاع متشنج بود اما ناگهان خبر رسید عراقی ها به دستور خامنه ای سنگرهای شان را برچیده اند و قرار است پادگان را تخلیه کنند. یکی از سرگردها که از رفتن آنها بسیار خوشحال شده بود با لهجه ی کردی اش پرسید:» حالا این جانورها کجا رو دارن که برن؟» همه خندیدیم و هیچ یک حتا به این نیاندیشیدیم این «جانورها»  اربابی بهتر ار خامنه ای پیدا نخواهند کرد و نه تنها وبال گردن مردم ایران خواهند شد که به گاه نیاز ترتیب آنها را نیز خواهند داد!

 

2010/11/14

بالاترینی که می شناختم!

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 18:29

من بالاترین را بالاترین نکردم، بالاترین خودش بالاترین شد چون تلاش می کرد بی طرفی خود را حفظ کند. بالاترین، بالاترین شد چون قوانین آن انسانی و بر آمده از خرد انسان بودند. بالاترین برای من نویسنده جایی بود- و هنوز هست- که در آن می توانستم اندیشه ام را بیان کنم. بالاترین برای من خواهان تغییر جایی بود- و هنوز هست- که در آن می توانستم با جمهوری اسلامی مبارزه کنم.

اما امروز از آن دلگیرم. آری از بالاترینی که این همه دوستش دارم و سال ها،  شب و روز چشم بر آن دوخته ام تا بدانم در اطرافم چه می گذرد و دیگران چه می اندیشند دلگیر هستم زیرا از امروز دیگر آزادی اندیشه را بر نمی تابد! آری درست خواندید… همان بالاترینی که حتا یک تجزیه طلب در آن می تواند هر چه می خواهد بگوید به زودی درهای خود را به روی بی دینان خواهد بست! در قوانین بالاترین که طی این چند سال کوشیده ام آنها را پاس بدارم تنها چیزی که توهین آمیز شناخته می شود بی حرمتی به شخصیت های حقیقی است و بنا بر تعریفی که خود سایت ارائه می دهد افراد مشهور در این دسته بندی قرار نمی گیرند و من مانده ام که آیا دین نیز یکی از این افراد حقیقی است؟!

بی تردید با بسیاری از مسایلی که بی دینان مطرح می کنند موافق نیستم و نوشته های شان را شتابزده یا خام تلقی می کنم اما این خامی یا شنابزدگی را دلیلی بر اشتباه بودن اندیشه شان نمی دانم. می دانم بسیاری از این گونه نوشته ها نه تنها فرصت اندیشه را از یک دین باور می گیرند که آنها را بیشتر به سوی دین موروثی شان هدایت می کنند اما باز هم خوشحالم که دست کم چیزی نگاشته می شود.

من، سیامک مسلمانی، که در بالاترین با نام آرتاهرمس شناخته می شوم به خود می بالم که یک بی دین هستم و این بی دینی را با شناخت کامل از تمام دین هایی که در تاریخ بشریت وجود داشته اند برگزیده ام. آیا راه من اشتباه است؟ این به من مربوط است نه به بالاترین. آیا وجود من برای دین مداران مضر است؟ این به آنها مربوط است نه بالاترین! بالاترین نه دانش و نه تخصص این را دارد که بتواند نظر بدهد چه اندیشه ای درست است و چه اندیشه ای درست نیست. بالاترین به عنوان یکی از مجبوب ترین سایت های اطلاع رسانی باید بی طرفی کامل خود را در این ماجرا حفظ نماید زیرا فقط در همین صورت است که بالاترین باقی می ماند و اگر چنین نباشد به یک لینکدانی درجه چندم تقلیل می یابد و جایگاه خود را از دست می دهد و این برای جنبش آزادی خواهی ای که در ایران جریان دارد بسیار گران تمام می شود.

بالاترین در این شرایط که یکی از بالایاران- که احتمالا یکی از دوستان نادیده و قدیمی من نیز می تواند باشد- وعده ای مبنی بر حذف اندیشه های دین ستیزانه داده است باید برای حفظ جایگاهی که با سختی بسیار به دست آورده است دوباره در این وعده بازنگری نماید زیرا فراموش نمی کنیم که «ما بالاترین هستیم!» و هیچ سانسوری را بر نمی تابیم.

اما سخنی بی پیرایه با مهدی و رضا و عزیز و بانو بالایار! می دانید که همیشه و در هر شرایطی با شما بوده ام و همیشه تلاش تان را تحسین کرده ام. اما بی تعارف امروز خیلی عصبانی هستم زیرا می بینم دارید با دست خود بالاترین را نابود می کنید. بالاترین برای من یک سرگرمی نیست… حتا یک لینکدانی معمولی هم نیست که هر مزخرفی را بشود روانه اش کرد . برای من بالاترین یعنی جایی برای نفس کشیدن… بالاترین یعنی جایی برای حرف زدن و اندیشیدن. خودتان آن را پاس بدارید تا من و همفکرانم نیز آن را بالاتر ببریم.

شاد باشید

سیامک مسلمانی ( آرتاهرمس)

جرمن تاون، مریلند، ایالات متحد

بیست و سوم آبان هزار و سیصد و هشتاد و نه

2010/10/30

آیا احمدی نژاد یک نقطه ی عطف تاریخی است؟

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 18:17

با نگاهی به تاریخ نه چندان طولانی- اما دیر گذر- جمهوری اسلامی به نظر می رسد محمود احمدی نژاد با اسلاف خویش تفاوتی فاحش دارد. تاریخ جمهوری اسلامی نشان می دهد که هر یک از روسای جمهوری پیشین همیشه نقش دوم را پذیرفته بودند و تلاشی نیز برای تبدیل شدن به نقش اول از خود نشان نمی دادند. اما داستان احمدی نژاد- مردی که از ناکجا آباد پدیدار شد و به قدرت دست یافت- کاملا متفاوت است.

در این داستان او هرگز چهره ی محبوبی نیست و خود نیز به خوبی از آن آگاه است اما برای او تفاوتی نمی کند که دیگران درباره ی او چه فکر می کنند. تمام تلاش این مرد کوچک اندام- که عبارت کوتوله ی سیاسی درباره اعمال سیاسی او نیز مناسب به نظر می رسد- این است که بیشتر دیده شود و برای این دیده شدن هر کاری بتواند می کند حتا اگر سوار شدن بر گرده ی علی خامنه ای- نقش اول بیست سال گذشته- باشد! برای کوتوله ی سیاسی ای همچون احمدی نژاد هر عمل یا گفتار سیاسی تا آنجا ارزش دارد که بتواند او را به محور بحث ها مبدل کند به گونه ای که به نظر می رسد او سپر دفاعی علی خامنه ای است و ضربه هایی را که باید بر خامنه ای وارد شود او تحمل می کند. اما آیا چنین است؟ به گمان من این این دیدگاه درست نیست و احمدی نژاد بازیگری نیست که بخواهد در زیر سایه یک نفر دیگر قرار بگیرد. او می داند چگونه حتا زمانی که دوربین در یک کادر بسته دارد از رهبر جمهوری اسلامی کلوز آپ می گیرد دست، پا و یا قسمت دیگری از بدن خود را وارد کادر کند تا کسی فراموش نکند او هم در همان صحنه حضور دارد.

اما بازیگر نقش نخست در مورد او چه می اندیشد؟ حقیقت این است که خامنه ای هرگز درباره ی او و بازی اش نمی اندیشد زیرا به انداه ی  به شهرت و قدرت بازیگری خود اعتماد دارد که بر این باور است هر سناریویی بدون وجود او روی زمین خواهد ماند و کسی به فکر ساخت آن نخواهد افتاد! برای او که هم کارگردان و هم هنرپیشه ی این سناریو است احمدی نژاد بازیگری تازه کار به شمار می آید که فقط خواست او بوده که احمدی نژاد در آن نقشی بی اهمیت را بر عهده گرفته است و اگر هم گاهی احمدی نژاد را تشویق می کند به این دلیل است که بتواند از او بازی بهتری بگیرد تا هنر خودش بیشتر به چشم آید!

بی تردید احمدی نژاد نیز آن اندازه ابله نیست که نداند ماجرا از چه قرار است و به همین دلیل می کوشد کاری کند که بازی او هرگز از یادها نرود. پس باید دیگرانی را که همراه او نقش های مکمل را بازی می کنند یک به یک کنار بزند. او می داند در این بازی هنرپیشه های قدیمی ای وجود دارند که قدرت بازیگری شان از او بیشتر است اما در این میان آنهایی که لباس مذهب را بر تن دارند رقبای جدی تری به نظر می رسند و چون این رقابت به شکل ناگفته ای میان نقش اول و این بازیگران قدیمی دین-کار(روحانی) نیز وجود دارد، با یاری گرفتن از علی خامنه ای می تواند آسان تر از پس ایشان بر آید. احمدی نژاد باور دارد اگر چنین اتفاقی رخ دهد- که در حال رخ دادن است-  او با سهولت بیشتری می تواند قدرت خود را گسترش دهد و اگر نه به عنوان ریاست جمهوری، دست کم به صورت یکی از پدرخوانده ای قدرت، حیات سیاسی خویش را دوام بخشد. بی تردید او همچنان نمی تواند در برابر هنرپیشه نقش اول خودنمایی کند اما می داند با کنار رفتن دین-کاران قدرتمند، مشروعیت علی خامنه ای که از همان دین و دین-کاران برخاسته است از میان می رود و صحنه برای هنرپیشه های کمتر شناخته شده باز می گردد.

از همین جا است که می توان احمدی نژاد را نقطه ی عطفی دانست که می تواند منجر به یک انقطاع تاریخی در نظام حاکم بر جمهوری اسلامی گردد؛ انقطاعی که در آن دین-کاران بار دیگر به حاشیه رانده می شوند و افرادی با لباس های معمولی، گذشته از داوری درباره ی خوب یا بد بودن آنها، قدرت را در دست می گیرند.

آیا چنین روندی ممکن است؟ آیا علی خامنه ای در برابر آن قرار نخواهد گرفت؟ به نظر می رسد این روند امکان پذیر باشد و اگر نه اکنون، دست کم پس از مرگ ناگزیر خامنه ای، اتفاق خواهد افتاد که در این صورت، و به دلیل از میدان به در شدن رقبا، احمدی نژاد دشواری چندانی پیش رو نخواهد داشت و اگر هم چنین نشود او چیزی را از دست نداده است و به همان هیچی که بوده است بازخواهد گشت!

اکنون پرسش این است که آیا چنین اتفاقی- کنار رفتن خامنه ای و دیگر دین-کاران، برای مردم( طرفداران جنبش آزادیخواهی) فرخنده خواهد بود؟ فکر نمی کنم این گونه باشد! بی تردید با شادی بسیار از نبودن آنها استقبال می کنم ولی اگر این «نبودن» به شکل کنار گذاشته شدن تدریجی آنها از قدرت اتفاق افتد و نه در یک پروسه ی انقلابی یا دست کم اصلاح طلبانه، و نه با نابود شدن پایگاه اجتماعی شان در میان توده های کمتر تحصیل کرده، هر لحظه امکان بازگشت ایشان به قدرت وجود دارد و همین است که حطرناک می نماید.

گفتم این اتفاق برای مردم فرخنده نخواهد بود اما جنبش آزادی خواهی می تواند از همین مساله استفاده کند و با رو در رو قرار دادن احمدی نژاد و خامنه ای و ایجاد جنگ قدرت میان هواداران ایشان، شرایط را برای تضعیف هر دو طرف مهیا نماید.

آخرین چیزی که در اندیشه ام جریان دارد این است: از کجا معلوم که احمدی نژاد چنان رویایی در سر داشته باشد… و از کجا معلوم که او یک نقطه ی عطف تاریخی باشد؟! پاسخ این است که اگر تا دیروز نبوده، از امروز می تواند باشد… باید روی آن کار کنیم!

2010/10/23

قانون اساسی؟ چه کشکی… چه پشمی؟!

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 16:42

گاهی می شنوم که گفته می شود همین قانون اساسی جمهوری اسلامی اگر اجرا شود خیلی خوب است… راستش مانده ام که چه چیز آن خوب است که برای آن پستان به تنور می چسبانند! قانون اساسی ای که از مردم برنخاسته باشد و آنها را به رسمیت نشناسد چگونه می توان قانون اساسی نامید؟

این قانون را همان بهتر که در عرش پر نقش الاهی شان به اجرا بگذارند تا ببینم هیچ فرشته ای برای خدا تره خرد می کند یا نه! عرش خدا که هیچ، این قوانین را بر گوسفندان هم نمی توان لازم الاجرا دانست. مدام از اسلام بند و تبصره آمده است و به آن استناد شده است. کدام اسلام؟ همان اسلامی که در آن برای انسان هیچ ارزشی وجود ندارد و حکم، حکم خدا است؟ حکم همان خدایی که چون هرگز انسان نبوده و محدود نیست نمی تواند مشکلات و خواست های یک انسان را درک کند؟ حکم آن خدایی که دستور بریدن سر فرزند را می دهد تا وفاداری را بیازماید؟ حکم همان خدایی که دستور می دهد فریب شیطان را نخورید ولی فراموش می کند ابزار فریب نخوردن را در بدن آدم و حوا کار بگذارد؟!

نه؟ حکم خدا نیست؟ این قوانین را خدا ننوشته است؟ پس وای برشما که آن را درست می خوانید و به حدیث و روایت رجوع می کنید نه عقل… و اگر هم از عقل سخن می گویید آن را تا بدان جا مجاز می دانید که در برابر دین تان قرار نگیرد! انسان ها برابرند تا آنجا که دین اجازه می دهد؟ این است تمام شعور انسانی شما؟! آیا نمی دانید قانون اساسی مظهر برابری انسان ها در برابر قانون دست نوشته ی انسان است؟ آیا هنوز نفهمیده اید قانون اساسی قرار نیست یک کتاب آسمانی باشد که اگر بود-خوب یا بد- وجود داشت و نیازی نبود دوباره نگاشته شود؟!

قانون اساسی ای که خانواده را فقط بر اساس قوانین خدا به رسمیت می شناسد چگونه قانونی است؟ این همان قانونی نیست که در آن مرد به زن و فرزند خود به عنوان ابزار تولید نگاه می کند؟ آزادی را چه می دانید؟ آیا در دین و قانون شما واژه ای به نام آزادی وجود دارد؟! آزادی ای که اوج آن را در بندگی یک خدا و یک امام می دانید آزادی است؟ یک دفعه برده داری را هم مجاز اعلام کنید دیگر! حقوق زنان را بر اساس اسلام به رسمیت می شناسی و خیلی که لطف می کنی اجازه می دهی در صورت نبودن قیم شرعی سرپرستی کودکی را که خود به دنیا آورده است برعهده بگیرد؟ تازه آن هم اگر بر اساس معیارهای تو شایسته باشد؟

چه کسی به شما اجازه داده یک دین را دین رسمی اعلام کنید؟ دین رسمی یعنی چه؟ مذهب رسمی یعنی چه؟ به قانون اساسی چه ربطی دارد که تصمیم بگیرد یک دین رسمی هست یا نه؟ چرا تاریخ ما باید با واقعه ای آغاز شود که مرگ و نابودی را برای مان به همراه داشته است؟ چرا نباید تاریخ ما نشانی از روزهای غرور و سرافرازی داشته باشد؟ چون تو دینت را بر کشورت ترجیح می دهی؟ تو که چنین هستی بیجا می کنی برای این کشور قانون می نویسی… برو برای خدایت و دینت قانون بنویس!

راستی کسی این قانون را خوانده است؟ آخر از کدام بند آن می توان به سادگی گذشت و دم بر نیاورد؟! حتا اگر چیز خوبی هم در آن دیده شود جمله ی “مگر به حکم قانون” همه ی آن را به گند کشیده است! همه ی اینها به کنار، آخر قانونی را که می تواند با ابرو در هم کشیدن شخصی که خود را نماینده ی خدا بر روی زمین می داند تعطیل شود می توان قانون اساسی نامید؟! شاید طرف هوس کرد همه ی قوانین را تعطیل کند و چهار نعل بتازد چه کسی جلویش را خواهد گرفت؟ تو که قانون را نوشته ای؟ مردم که تیغ بالای سرشان است یا آن خدایی که بود و نبودش هیچ فرقی ندارد؟

قانون اساسی هر کشور نماد ارزشی است که نخبگان آن کشور برای میهن و مردم خود در نظر می گیرند و البته طبیعی است که قانون اساسی ما  نیز- که به دست بیگانه پرستان نگاشته شده- همین اندازه برای ایران و مردم آن ارزش قائل است!

خوره یا جذام چیست و چگونه می توان آن را درمان کرد؟(تحقیق منطقه‌ای: ایران)

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 13:18

اشتباه رایجی که در مورد جذام وجود دارد این است که همه آن را یک بیماری پوستی می دانند و تصور می کنند با استفاده از آنتی بیوتیک ها می توان آن را کنترل نمود و از سوی دیگر، با پیشرفت دانش جراحی پلاستیک می توان آسیب های ناشی از آن را ترمیم نمود؛ اما در واقع این گونه نیست و درمان آن بسیار سخت است.

خوره یا جذام به دو شکل متداول دیده می شود: سیاه و سفید؛ که تنها تفاوت آنها رنگ کلاهک باسیل های مولد بیماری است ولی عملکرد آنها کاملا شبیه به هم است و بدن میزبان را به یک شکل مورد حمله قرار می دهند. زمان نهفتگی بیماری از یک سال تا هزار و چهارصد سال می تواند به درازا بکشد چرا که این باسیل ها به دلیل لایه ضخیمی که بدن شان را احاطه کرده است در برابر همه ی عوامل محیطی مقاومت نشان می دهند و حتا با جوشاندن در آب جوش نیز نابود نمی شوند.

جذام در تاریخ ایران زمین کشتارهای وحشیانه ی زیادی به یادگار گذاشته است اما در سی سال گذشته- و در سکوت رسانه ها- به شدت فعال گشته است که مرگ و میر های سال شصت و هفت در منطقه ای در شمال تهران و ناحیه ای  از گوهردشت کرج خود گواهی بر این امر است. همچنین این بیماری از خرداد سال گذشته دوباره فعال شده است و این بار نه تنها قربانیان خود را به هلاکت می رساند که به آنها تجاوز نیز می کند! دانشمندان این امر را نتیجه ی جهش ژنتیکی یکی از باسیل های کلاهک سیاه می دانند. این باسیل کلاهک سیاه که در نتیجه آمیزشی کوتاه مدت با یک باسیل کلاهک سفید توانست چنین جهش شگفت انگیزی را تجربه کند با نام علمی Kamenios Valiafagiah نیز شناخته می شود که خاصیتی تهاجمی دارد و هر بدن سالمی را دشمن خود می داند و به آن حمله می کند. اما نسل دوم آن نیز که خطرناک تر از سلف خویش است و با نام Moji Kamenios شناخته می شود اکنون در دوران شفیرگی به سر می برد.

اما روش کار این باسیل چیست؟ در حقیقت این باسیل از همان روشی پیروی می کند که دیگر باسیل های جذام از آغاز تا کنون سود برده اند. به دیگر سخن، باسیل با ترشح ماده ای خاص، سیستم دفعی بدن میزبان را به اشتباه می اندازد و این تصور را برای سیستم دفاعی پدید می آورد که برای بدن سودمند است اما به محض این که از راه گوش وارد بدن شد بی درنگ به مغز حمله می کند و از طریق سیستم عصبی به تمام سطح پوست و به دنبال آن کل بدن حمله می کند و آن را در اختیار گرفته، نابود می نماید.

پژوهش های انجام شده بر روی این باسیل نشان می دهد که این موجود وحشی در برابر تمام آنتی بیوتیک های شناخته شده مقاوم است اما به شکل شگفت انگیزی در برابر صدا از خود واکنش نشان می دهد و تا مرز نابودی پیش می رود. اگرچه متاسفانه بسیاری از پژوهشگرانی که روی جذام کار می کردند در نتیجه تماس با این باسیل جان خود را از دست دادند ولی توانستند نشان دهند که چگونه می توان با ایجاد صدا آن باسیل را تا مرز نابودی پیش برد و بی تردید اگر صدای کافی در اختیار داشتند می توانستند آن را برای همیشه نابود سازند.

از سوی دیگر پژوهشگران به این نتیجه رسیده اند که حتا با مرگ این باسیل ممکن است بیماری جذام باز هم قربانی بگیرد زیرا گونه های دیگر این باسیل همچنان وجود دارند و چنان در بدن بیمار مستقر گشته اند که به آسانی نمی توان آنها را باز شناخت و ممکن است هر لحظه پدیدار گردند. اما متاسفانه هنوز دارو یا راه حلی برای مقابله با این باسیل های پنهان کشف نشده است.

2010/10/17

اراده ی خدا چگونه شکل می گیرد؟!

Filed under: اندیشه — آرتاهرمس Arta Hermes @ 12:34

اگر یکی از کتاب هایی که نام مقدس را با خود یدک می کشند مطالعه کرده باشید بی تردید با روایاتی رو به رو شده اید که در آنها اراده ی خداوند تجلی نموده، به شکل آفرینش یا تنبیه پدیدار گشته است. برای نمونه می توان به سدوم و گومورا اشاره کرد که با خواست خدا نابود شدند… و یا ماجرای توفان نوح و یا حتا خلقت انسان و دیگر روایات.

ماجرا چیست؟ چرا اراده ی خدا همیشه در زمان گذشته ی دور پدیدار شده است؟ چرا این اراده دیگر نمود نمی یابد؟ در حقیقت پاسخ را باید در این نکته جستجو نمود که درک هر رخدادی برای بینندگانش بسیار ساده تر از کسانی است که از آن به شکل دست دوم یا چندم با خبر می شوند. طبیعی است که بینندگان آن حادثه نیز می توانند تفاسیر مختلفی از آن داشته باشند که معمولا این تفاسیر در کلیت خود بسیار به  هم نزدیک هستند.

اجازه دهید مثالی بزنم: زمانی که تدریس می کردم در نخستین روز کلاس و پیش از هر کاری یک سیگار برگ با اسانس شکلات روشن می کردم و از دانشجویان می خواستم به من نگاه کنند و بگویند چه می بینند. یک نفر به مسیر دود توجه نشان می داد، یک نفر دیگر به نوع سیگار کشیدن من و یک نفر به سیگاری که می کشیدم و… حتا یک بار یک نفر از دانشجویان که دیر رسیده بود تا وارد کلاس شد گفت من هم شکلات می خوام! هدف من از کشیدن سیگار در کلاس این بود که به آنها نشان بدهم یک واقعه را که پیش روی آنها اتفاق می افتد هر کس می تواند به دلخواه خود تفسیر کند. نکته ی جالب این بود که کسانی هم که در کلاس نبودند و فقط ماجر ا از دیگران شنیده بودند هر کدام به نوعی این حرکت را تفسیر می کردند و به دنبال علت واقعی کشیدن سیگار از سوی من بودند. با گذشت زمان، و هنگامی که دیگر اجازه ی تدریس نداشتم، یکی ازدوستان قدیمی ام من را دید و گفت شنیده است که من به خاطر این که مدام سر کلاس سیگار می کشیده ام اخراج شده ام! البته من سیگار می کشیدم اما نه در کلاس و برایم جالب بود که بدانم چرا این تصور در او یا دیگران به وجود آمده است.

گاهی فکر می کنم چیزی که اراده ی خداوند نامیده می شود نیز چیزی مشابه همین قضیه است با این تفاوت که در ماجرای من دست کم فاعلی وجود داشته است ولی در بحث اراده ی خداوند، هنوز در مورد وجود فاعل تردید وجود دارد؛ که چون در این بحث نمی خواهم در مورد وجود یا عدم وجود خالق بحث کنم نخست فرض را بر این می گذارم چیزی یا کسی به نام خالق وجود دارد. اکنون پرسش این است که آیا کار آن خالق با آفرینش جهان به پایان رسیده است یا همچنان در حال گسترش آن است؟

اگر خدا را یک نویسنده بدانیم، بی شک نویسنده ای است که نمی داند داستانش را چگونه به پایان برساند و مدام در حال ویرایش داستان است! داستان حول شخصیت او می گردد و شخصیت های دیگر داستان همه فرعی و یا حتا سیاهی لشکر هستند. از همین جا است که سر در گمی نویسنده آغاز می شود زیرا نمی داند با شخصیت هایی که آفریده است چه کند و بر این باور است که اگر هر از گاهی یک شخصیت نیمه فرعی به داستان اضافه کند می تواند داستان را به شکلی آبرومندانه به پایان برساند ولی با انجام این کار فقط و فقط گره های قصه را بیشتر می کند و روایت را پیچیده تر می نماید!

از همه حیرت انگیز تر این که راوی داستان، همانند هر نویسنده ی خود شیفته ی دیگری، خودش را مظهر زیبایی و توانایی می داند و هر شخصیتی که در رقابت با او قرار گیرد به مرد یا زن بد قصه مبدل می گردد و باید به هر شکل ممکن مورد تحقیر قرار گیرد و یا از میان برداشته شود تا خواننده درک کند که تنها او است که یگانه ای بی همتا است! البته گاهی حوصله اش سر می رود و به خودش می گوید باید داستان را تمام کند پس سرعت نوشتنش را بیشتر می کند اما… اما ناگهان به یاد می آورد که با پایان یافتن داستان، پایان او نیز فرا می رسد و آغار کردن داستان دیگری به معنای دوباره نوشتن همین داستان از آغار است چرا که او داستانی دیگر نمی داند! پس او با پدید آوردن وقایع گوناگون و بی اهمیت به داستانش آب می بندد تا تعداد صفحاتش بیشتر شود و خود بیشتر به زندگی ادامه دهد.

با این دیدگاه که خدا یک نویسنده است موافق نیستید؟ ایرادی ندارد پس حالا فرض می کنیم خدایی وجود ندارد. در این فرض همه ی جهان و موجوداتی که در آن هستند به هر دلیلی وجود دارند و در این میان  انسان ها که تکامل مغزی نیز یافته اند برای یافتن دلیل وجود خوشان به تفکر می پردازند. برای آنها جهان هستی یک داستان نیست بلکه یک جمله است و این جمله باید دارای فعل، فاعل و مفعول باشد. در این جهان فعل و مفعول وجود دارند پس باید فاعلی برای آن پیدا کرد و چه چیز ساده تر و بی دردسر تر از فاعل-خالقی که دیده نمی شود ولی از هر کسی تواناتر است؟! بدین گونه است که آفریننده، آفریده می شود؛ ولی اکنون چگونه باید ثابت کرد این آفریننده وجود دارد و هر چیزی که رخ می دهد برخاسته از اراده ی او است؟!

اینجا است که تاریخ به یاری انسان می آید و وقایعی که در گذشته اتفاق افتاده اند حتا اگر در پیش چشم کسانی که شاهد آن بوده اند رخدادهایی طبیعی به شمار می آمده اند اینک به اثباتی برای وجود خداوند و اراده ی او بدل می گردند! از همین جا است که شهر ها یا آدمیان به خشم خداوند گرفتار می گردند… از همین جا است که بدکاران جزای عمل خود را می بینند. زیرا باید توضیح یا توجیهی برای آن وقایع وجود داشته باشد. زیرا باید به گونه ای بتوان وجود خدا را اثبات کرد!

تصور کنید همین الان که من دارم این چیزها را می نویسم به دلیل کشیدن دو پاکت سیگار در یک اتاق در بسته دچار تنگی نفس بشوم و بمیرم! بی تردید پزشکان نیز دلیلی علمی برای مرگ من پیدا خواهند کرد اما زمانی که برای اثبات وجود اراده ی خدا نیاز به دلیلی عامه پسند باشد مرگ من مظهری از آن خواهد بود و روایت مرگ من می تواند بدین شکل باشد: » پس خداوند دو فرشته بر او فرستاد تا یا توبه نماید یا جان دهد… او فرشتگان را از خود راند پس فرشته ی عذاب به اذن خواوند صورتش سیاه نمود و به مرضی گرفتار کرد  که همه از او می گریختند و نفرینش می گفتند. او هفت سال در خمره ای پنهان شد و تنها جذامیان بودند که به اکراه برایش آب و غذا می آوردند تا دیرتر بمیرد و بیشتر درد بکشد!» تمام وقایعی نیز که ناشی ار خواست خداوند نامیده می شوند دارای همین ویژگی هستند یعنی تاویلی متعصبانه از حادثه ای که در گذشته اتفاق افتاده است.

اکنون این پرسش این است که آیا این اراده، آینده را نیز شامل می شود؟ بی تردید پاسخ مثبت است و اراده ی خداوند نه تنها فردا که هزاران سال بعد را نیز کنترل می کند و اگرچه یک موش کوچک می تواند مسیر هزاران فیل را تغییر دهد ولی از یاد نباید برد که آن موش نیز تابع اراده ی خداوند است و ما را به جایی می برد که خداوند وعده داده است! و زیباترین نمود اراده ی خداوند همین آینده است… آینده ای که هیچ معلوم نیست بیاید و اگر هم بیاید ما نخواهیم فهمید آن گونه است که او وعده داده بود یا به تاویلی نو نیاز است!

 

2010/10/09

شرم بر تو ای مهران مدیری فردا!

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 21:35

 

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از مه تر و که تر بستانی

(عبید زاکانی)

 

«… مهران مدیری[…] […] […] jتو خجالت نمی کشی؟ تو به پشتوانه ی مردم این قدر مطرح شدی و گرنه هنری که نداشتی و دست بالا خیلی باهوش و نکته پرداز و از این جور چیزها بودی که الان چون حالم از تو به هم می خورد دیگر یادم نمی آید. نه، تو خجالت نمی کشی سر سفره ی ظالم نشستی و با دزد رای مردم دست دادی و با قاتلان مردم عکس انداختی؟!

تو خجالت نکشیدی قهوه ی تلخ ما را رها کرده ای و با بعضی ها شیر کاکائو می خوری؟! تو فکر کردی کی هستی؟ حالم از تو به هم می خورد ترسو… جا زدی؟! ترسیدی؟! تو قهرمان من بودی… خوشم می آمد وقتی به رژیم متلک می انداختی و برای همین بود که حلوا- حلوات می کردم. دست کم سرت را پایین بیانداز که صورتت را نبینم… مرده شورت را ببرن… من احمق را بگو که نزدیک به بیست سال از عمرم را به شوخی های تو خندیدم و لذت بردم و تحسینت کردم ولی نمی دانستم […] هستی!

ننگ ابدی بر تو باد ای ساندیس خور!»

***

این بخشی از نامه ای است که چندی دیگر برای مهران مدیری که همیشه او را ستوده ام خواهم نوشت و او را به خیانت و ناسپاسی متهم خواهم نمود. او را تحقیر خواهم کرد و هر چه از دهانم درآید به او خواهم گفت و به روی خودم نخواهم آورد که اگر گذاشته بودم او بی جنجال کار خودش را بکند هم من از کنایه های پنهانش لذت برده بودم و هم او همچنان محبوب قلب ها باقی مانده بود.

نخواهم گذاشت کسی بداند به اشتباه پنداشتم که همه احمق هستند و طنز او را نمی فهمند پس خودی نشان دادم و نکته هایش را بزرگ نمایی کردم تا همه شیر فهم شوند! حتا از خودم هم پنهان می کنم که من او را وارد بازی ای کردم که در آن شانس پیروزی نداشت و در انتها یا باید می گریخت و در جایی پنهان می شد، و یا به ناچار…

نه! دوست ندارم او را این گونه ببینم. رهایش کنید. بگذارید لذت ببریم از بودنش و با مردم بودنش. او را سیاسی نکنیم- حتا اگر سیاسی هست یا نیست! بگذارید دست کم هوای تازه ای به در جریان باشد. بگذارید او همان مهرانی باقی بماند که دوستش داریم و کارهایش را می ستاییم.

مهران، همین است که هست و همین است که نیست… و برای همین دوستش دارم.

 

2010/10/05

چگونه زنده ماندیم؟!

Filed under: یاد داشت های روزانه — آرتاهرمس Arta Hermes @ 02:40

اتاق کوچکی نبود ولی همه ی درهایش بسته بود! نمی دانستیم داریم خفه می شویم… شاید اصلا عقل مان نمی رسید ممکن است از آن همه بوی باروت و مرگ خفه شویم ولی به شکلی غریزی خودمان را به روزنه ای که کمی هوای تازه می آورد نزدیک می کردیم و جان می گرفتیم!

گاهی انگشتی، و معمولا پارچه ی سیاهی، آن روزنه را می پوشاند و ما می پژمردیم تا خود مرگ؛ و چه بسیار از ما که در عین زنده بودن، مردند! همه جا سیاه بود، حتا خود ما نیز سیاه بودیم و سیه پوش… هوای تازه گاهی بسیار کهنه بود و از ته چمدان ها و زیر زمین ها و یا حتا از زیر خاک بیرون می آمد و ما را شاداب می کرد، و گاهی چنان خنک از آن روزنه بر ما وزیدن می گرفت که به دست افشانی می پرداختیم و تهدید مامور جلوی در اتاق را به هیچ می انگاشتیم. کتک می خوردیم و می رقصیدیم… حتا اگر رقص نمی دانستیم!

هوای تازه همیشه از راهی بسیار دور می آمد… هوای تازه، خسته و شکسته و خش دار بود. هوای تازه اما، هوای تازه بود! بوی آزادی می داد… بوی عشق بازی می داد… بوی عید می داد… بوی خانه می داد… بوی دریا… بوی جنگل می داد. هوای تازه، بوی همه ی چیزهایی را می داد که دیگر نداشتیم!

***

همین دیشب بود که به شکل اتفاقی صدای شهرام شب پره را شنیدم که داشت می خواند:» ای قشنگ تر از پریا…» و ناگهان آن بو که با هوای تازه می آمد دوباره در تمام وجودم پیچید و پنداشتم دوباره نوجوان هستم و اکنون که دلبرکم دارد با آن موهای زرینش به سراغم می آید تا در برابر یک تار مو، دوچرخه ام را برای ساعتی بستاند از شدت هیجان دارم می میرم! و فقط شهرام نبود؛ داریوش بود که امید آزادی می داد و ستار که از عشق می سرود. ابی بود که دوست داشتم همراهش داد بزنم و شهره بود که همچنان دختر مشرقی بود و دوست داشتنی!

معین بود که غم های مان را می خواند، و حمیرا و هایده و مهستی که با آنها بزرگ تر ها را شاد می کردیم. حتا فتانه ای بود که با این که بی دلیل دوستش نداشتیم در همه ی مهمانی ها با ما بود! شماعی زاده ای بود که مسخره اش می کردیم ولی اگر کسی همراه مان نبود شعرهایش را زیر لب زمزمه می نمودیم. زن ایرانی را در خیال مان با ویگن تجربه می کردیم و با شاهرخ رفاقتی داشتیم! هوای تازه جیره بندی بود و کامل به ما نمی رسید به همین دلیل از شهرام صولتی بدمان می آمد چون به دروغ می گفت برادر شهره است که می دانستیم خواهر شهرام شب پره است… و بعدها که می فهمیدیم راست می گفته به روی خودمان نمی آوردیم! فریدون فرخزاد بود که وقتی شاد بودیم با او «بوم بارا بوم بوم» می خواندیم . فرزینی بود که مانده بودیم دوستش بداریم یا نه؛ و در آخر مرتضایی نیز بود که از دزدی «داروغه» ی شهر بگوید و به «یار مو کوتاه» ما هشدار بدهد!

اما این همه هوای تازه مان نبود… همان طور که گفتم گاهی هوای تازه از ته پستو ها و زیر زمین ها با صدای لیلا فروهر و مرجان و رامش و مهرپویا و کورش یغمایی و نوش آفرین و… بیرون می آمد.

یک نفر هم بود که دوستش داشتیم اما نامش را نمی آوردیم زیرا با آوردن نامش احساس اسارت می کردیم: گوگوش! گوگوش که دوست داشتیم دوباره برای ما بخواند. می شنیدیم که زن یک آخوند شده است تا او را نکشند و چقدر از مردم او را با چادر سیاه و عینک در صف نان و گوشت دیده بودند و نمی دانستیم تمام آنها که او را دیده بودند در ناخودآگاه شان روزهای شاد گذشته را جستجو می کردند و گوگوش برای آنها چیزی نبود مگر خود واقعی شان، بیرون از آن اتاق خفه کننده!

***

می دانم برای نسل نو که با فشار یک دگمه می تواند به هر چیزی دسترسی داشته باشد و آن را مال خود کند درک این که از چه می گویم سخت است. شاید این نسل که می تواند هر موسیقی یا فیلمی را با بهترین کیفیت به دست بیاورد نتواند بفهمد کاستی که از روی سی و نهمین کپی، کپی شده است چه کیفیتی می تواند داشته باشد. شاید این نسل اصلا نوار کاست ندیده باشد چه رسد به آن که بخواهد با نوار چسب، نوارهای پاره شده را ترمیم کند…

شاید این نسل نداند که چگونه کاست ها را بدون دستگاه ضبط دو کاسته و یا پخش صوت به  ضبط صوت، و فقط با گذاشتن دو ضبط صوت قراضه رو به روی هم کپی می کردیم و کم پیش نمی آمد که وقتی برای مثال اولیویا نیوتن جونز داشت می خواند می توانستی صدای هندوانه فروش را هم بشنوی که با بلند گوی دستی داد می زند: هندوانه به شرط چاقو!

اما ما با همین هوایی که به سختی به ما می رسید زنده ماندیم تا ایران زنده بماند. ما زنده ماندیم تا جمهوری اسلامی نتواند فرهنگ ما را دگرگون سازد. سپاس از همه ی کسانی که هوای تازه را از آن روزنه به ما رساندند و نگذاشتند امید در ما بمیرد! همان ها که رابط ما با جهانی بودند که دیدن و شنیدنش از ما دریغ می شد.

2010/09/26

اگر احمدی نژاد بمیرد!

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 21:17

در این نوشته کاری با مشروعیت یا عدم مشروعیت جمهوری اسلامی ندارم. در حقیقت دارم به این نکته می اندیشم که اگر تا پیش از پایان دوره ی چهار ساله ی ریاست جمهوری، محمود احمدی نژاد بمیرد و یا به هر دلیل برکنار شود آیا طرفداران جنبش آزادیخواهی گزینه ای دارند که از او برای رسیدن به ریاست جمهوری پشتیبانی کنند؟

باز هم تاکید می کنم دلیل اندیشیدن به این نکته این است که اگر چنین چیزی به وقوع بپیوندد مدافعان سر سخت جمهوری اسلامی به آسانی می توانند روی یک فرد به توافق برسند و او را به سوی این مقام هدایت نمایند؛ اما در میان آزادیخواهان چنین هماهنگی ای دیده نمی شود و فرد خاصی نیز وجود ندارد که دارای مقبولیت عمومی باشد زیرا در شرایط کنونی امکان بازگشت کروبی، موسوی و یا حتا خاتمی به این بازی وجود ندارد و حتا اگر مدافع هر یک از آنها نیز باشیم باید به گزینه، یا گزینه های دیگری بیاندیشیم.

البته شاید شرکت در چنین انتخاباتی به سود جنبش آزادیخواهی به نظر نرسد- و خود من هیچ انتخاباتی را در این نظام به رسمیت نمی شناسم- اما نباید از یاد برد که وجود گزینه های متفاوت از سوی آزادیخواهان از یک سو به آنها اجازه می دهد که نشان دهند جنبش همچنان زنده است و از سوی دیگر انحصار طلبان، به ویژه شخص خامنه ای، را از دستیابی آسان به آن چیزی که می خواهند نومید خواهد کرد و برای نشان دادن وجود آزادی در ایران حاضر به شرکت در نمایشی خواهند شد که در آن آزادیخواهان کم خطر در کنار نماینده ایشان به رقابت خواهند پرداخت. این مساله به مردم اجازه می دهد تا دوباره در کنار هم قرار بگیرند و در برابر فردی که حمایت جمهوری اسلامی را یدک می کشد بایستند.

اما اگر احمدی نژاد این دوره را به پایان برد چه؟ امیدوارم کار جمهوری اسلامی تا این اندازه به درازا نکشد اما در این صورت نیز دوباره با بازی مشابهی روبه رو هستیم که مردم در یک سو و جمهوری اسلامی در سوی دیگر قرار دارند و چه بهتر که این مردم بتوانند از فرد یا افرادی که به آزادیخواهی اشتهار دارند حمایت کنند و نه یک گزینه ی بی خطر از سوی رژیم!

2010/09/25

آدم هایی که من کشته ام!

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 01:05

نوشته ی قبلی ام موجب شد کمی به گذشته باز گردم و به یاد انسان هایی بیافتم که یا در راه آزادی و باورشان کشته شدند و یا زندگی و آینده شان نابود شد. در این نوشته نمی خواهم از باور هیچ یک دفاع کنم و یا آن را زیر سوال ببرم؛ این نوشته شاید ادای دینی است به همه ی آنها که با ترسم، سکوتم و یا خیانتم آنها را به قربانگاه فرستادم… قربانگاهی که در آن یا جان شان ستانده شد و یا روان شان:

نام خودش را به یاد نمی آورم اما پسری چهار، پنج ساله به نام هوشنگ داشت. ته کوچه مان در یک اتاق اجاره ای با همسر و پسرش زندگی می کرد. پاسبان بود… از همان ها که تمام دارایی شان یک دوچرخه بیست و هشت و کلاه پاسبانی بود. پدر هوشنگ بهمن پنجاه و هفت کشته شد… او را با چاقو زده بودند اما همچنان زنده بود و زیر چادر اکسیژن… همسایه ها که همه هم انقلابی بودند از زنده بودنش خوشحال بودند… صبح صدای گریه در کوچه پیچید: یک نفر در بیمارستان، چادر اکسیژن را با چاقو پاره کرده بود و پرستارها زمانی متوجه شده بودند که خیلی دیر بود!

کلاس دوم راهنمایی معلم علوم جوانی داشتیم که مارکسیست بود. تازه جنگ شروع شده بود و او تا روزی که دستگیر شد و به زندان رفت هر روز بریده ی روزنامه های مربوط به حنگ را به روی شیشه راهرو می چسباند و چقدر دقت داشت که فقط از پیروزی ها خبر بیاورد تا روحیه کسی خراب نشود… بی هیچ ادعایی و یا سر و صدایی. گاهی فکر می کردم حزب الهی است ولی بعدها فهمیدم که مارکسیست است. سال ها از او خبری نداشتم و نمی دانستم چه به سرش آمده است. تا این که شش سال بعد در یک کتاب فروشی او را دیدم. یک کتاب فروشی در یک پاساژ بی مشتری و کثیف. کارش خرید و فروش کتاب های دست دوم بود و من که دنبال کتاب های ممنوع می گشتم او را در برابر خودم یافتم. نخست من را به جا نیاورد و شاید هم به من مشکوک بود. اما هر چه بود کم کم به من اعتماد کرد و در گنجینه را به رویم گشود! هنوز که هنوز است چهره ی در هم شکسته و صدای گرفته اش را به یاد می آورم و می اندیشم چرا او که می توانست یک زندگی ساده و معمولی داشته باشد آینده اش بر باد رفت و تازه خوش شانس بود که کشته نشد… و چقدر از دوستان او زیر شکنجه کشته شدند یا به دست جوخه های اعدام سپرده شدند. نمی دانم شاید آنها که کشته شدند خوش شانس تر بودند و کسی که هرگز گذرش به زندان های جمهوری اسلامی نیفتاده بود آنها را خائن یا ترسو ننامید!

پیام را از نوجوانی می شناسم. مجاهد بود و روزنامه می فروخت. از من چند سال بزرگ تر بود و برایم روزنامه مجانی می آورد. او بسیار خوش شانس بود که دستگیر نشد و شاید بتوان آن را نتیجه ی با معرفت بودن بچه های حزب الهی سر خیابان دانست که با این که شب ها روی پشت بام به همدیگر فحش می دادند ولی هرگز او را لو ندادند. اما سودابه آن قدر خوش شانس نبود. زمانی که دستگیر شد شاید شانزده سال هم نداشت و دخترکی نو رسته بود. خواهر حامله و شوهر خواهرش در جا اعدام شده بودند و خواهر کوچک ترش که سیزده یا چهارده ساله بود فقط چند روزی بازداشت شده بود اما او پنج یا شش سال در زندان بود. روزهای نخست آزادی از او می ترسیدم زیرا چنان بلایی بر سرش آورده بودند که چهره اش شکل طبیعی خود را از دست داده بود و آرواره هایش عفونت شدید داشت. از من سه چهار سال بزرگ تر بود ولی احساس می کردم بیست سال از من پیرتر است. می دانستم توبه کرده است تا آزاد شود و از او برای این کار خشمگین بودم! سال ها بعد فهمیدم بر سر او و دیگران چه آمده است.

علی میرزایی دوست صمیمی ام بود. حزب الهی بود اما نه از آنها که مجاهدها یا چریک ها را  لو می دادند. در حقیقت بسیاری از کتاب های مارکسیستی را او برایم پیدا می کرد! گفتم حزب الهی، ولی راستش نمی دانم می دانست حرب الهی یعنی چه یا نه… پانزده یا شانزده سالش بود که در جبهه کشته شد. هنوز از خودم می پرسم چرا باید به جبهه می رفت.  چه چیز یا چه کس او را به جبهه فرستاد؟

حسن ده سال از من بزرگ تر است از آن دانشجوهای حزب الهی های دو آتشه بود که با دوستش سید، توی خیابان با کمونیست ها یا مجاهدها کتک کاری می کردند. می دانم هرگز کسی را لو نداده است و اگر هم دعوایی بود در همان خیابان تمام می شد. مدتی یک پست بسیار مهم گرفت ولی نتوانست ادامه دهد و گفت نه… این رژیم فاسد است! او همچنان به آرمان هایی که برایش به جبهه رفت باور دارد ولی همان باورها موجب شد که در درگیریهای هجدهم تیر خود را اطلاعاتی جا بزند و یک مینی بوس دانشجوی بازداشت شده را از بند برهاند.

خاطراتم از آنها که کشته شدند و یا در عین زنده بودن نابود گشتند تمامی ندارد اما این ها را نوشتم تا بگویم همه چیز می توانست بسیار انسانی باشد زیرا همه شان انسان هایی ساده بودند که می توانستند به هم عشق بورزند اما زمانی که ایدئولوژی پدیدار شد رو در روی هم قرار گرفتند. دارم به آنهایی فکر می کنم که کشته شدند و دیگر کسی نام شان را به خاطر نمی آورد. همان هایی که در زندان ها کشته شدند و من ترسیدم بگویم چرا؛ و همان هایی که در جنگ کشته شدند و برایم مهم نبود چه به سرشان می آید زیرا حزب الهی بودند. شاید می توانستم فریاد بزنم اعدام ها را متوقف کنید… شاید می توانستم بگویم جنگ را تمام کنید. اما خودخواهی های من صدها هزار انسان را به کشتن داد، و هنوز دارد می دهد زیرا بسیاری از آنها عقیده ای مشابه من ندارند!

آن زمان هر بامداد با صدای گلوله هایی که از زندان گوهردشت کرج می آمد به خواب می رفتم و فقط آرزو می کردم تعداد کمتری کشته شده باشند و هر ظهر که از مدرسه باز می گشتم به تابوت هایی که روی دست ها روان بودند نگاه می کردم و آرزو می کردم دوستی در میان شان نباشد و هر شب با صدای بمب هایی که فرو می افتادند تا بامداد دعا می کردم تعداد کمتری کشته شده باشند و دوباره بامداد بود و صدای گلوله!

تا این که یک روز خودم همه شان را کشتم… مجاهد را… چریک را… توده ای را… سلطنت طلب را… حزب الهی را. همه را با داوری و پیش داوری ام کشتم تا بگویم من از همه بهترم… تا بگویم فقط من هستم که اشتباه نمی کنم… تا بگویم باز هم تشنه ی خون هستم پس سکوت می کنم!

چشم هایم را بستم بر آنچه گذشته بود… و همه را تف و نفرین کردم و ندانستم اگر زمانی که لازم بود جرات اعتراض داشتم این همه انسان کشته نمی شدند اما ترسیدم و ترجیح دادم دیگران کشته شوند، نه من.


2010/09/21

یک ستایش غیر دوستانه از سازمان مجاهدین خلق!

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 01:37

مهم نیست که چقدر از مجاهدین خلق بدم می آید یا خوشم می آید؛ مهم نیست که رهبران شان را مایه ی بدنامی این سازمان می دانم یا نه؛ مهم این است که آنها می دانند چگونه از ابزارهایی که در اختیار دارند استفاده کنند و مهم این است که هر قدر هم بخواهم به دلیل احساساتم به آنها بد بگویم نمی توانم در چند چیز تحسین شان نکنم:

نخستین چیزی که در مورد آنها دوست دارم استفاده ی درست از ابزارهای تبلیغاتی است، حتا اگر نتواند روی افکار عمومی ایرانیان- که دیگر علاقه ای به آنها ندارند- تاثیر گذار باشد. آنها می دانند چگونه توجه خبرنگاران، رسانه های عمومی و مردم عادی خارج از کشور را به سوی خود جلب کنند. برای مثال در دست گرفتن و بالا بردن تصویر رتوش شده ی مریم رجوی به جای استفاده از عکس یک مرد سبیلوی زمخت یکی از بهنرین کارهایی است که آنها دارند انجام می دهند.

اما چیزی که موجب می شود آنها را تحسین کنم سازماندهی شان است که در هر گردهمایی به شکل منسجم حاضر می شوند و اگر لازم باشد اعضا و هواداران خود را از دیگر کشورها نیز به آنجا می کشانند، و از آن جالب تر این که گاهی از افراد بومی نیز استفاده می کنند. برای مثال در تجمع اعتراضی چند سال پیش در برابر سازمان ملل متحد که بر علیه حضور احمدی نژاد انجام گرفت با ناباوری شاهد حضور چند سیاهپوست در جمع آنها بودم! اگر شعاری داده می شود از پیش تعیین شده است و کسی نمی تواند هر چه دوست دارد بگوید و همین هماهنگی موجب می شود قدرت شعار بیشتر نمود یابد. می دانم در میان اعضای سازمان مجاهدین کسانی هستند که این کار را نه برای بت های سازمان، که برای اندیشه ای که سال ها به خاطرش سختی کشیده اند انجام می دهند؛ اما همان ها هم آموخته اند که کار تشکیلاتی نتیجه بهتری خواهد داشت.

چرا این چیزها را می نویسم؟ داشتم سی ان ان تماشا می کردم که حضور احمدی نژاد در نیویورک را گزارش می کرد و به دنبال آن معترضان به حضور او را نشان داد که همه از مجاهدین بودند. از خودم پرسیدم آیا هیچ گروه دیگری آنجا نبوده است؟! چند سال پیش را به یاد آوردم که من و همسرم و یکی از دوستان با هزار مصیبت و چند ساعت رانندگی به نیویورک رسیدیم تا در تظاهرات علیه احمدی نژاد شرکت کنیم اما با سرخوردگی باز گشتیم زیرا تنها جایی که یگانگی دیدیم در میان مجاهدینی بود که به آنها تعلق نداشتیم! بقیه یا مثل خود ما سرگردان و بی هدف بودند و فقط در خیابان رو به روی  سازمان ملل راه می رفتند و یا در جمع سلطنت طلب ها بودند که آنها نیز عکس رضا پهلوی را بالا می بردند ولی چیزی برای فریاد زدن نداشتند و از شدت خستگی و بی برنامگی به مجاهدین اعتراض می کردند!

آن سال نیز باز هم مجاهدین دیده شدند و نه مردم عادی و نه حتا سلطنت طلب ها، زیرا همه ی ما  پس از اندک زمانی یا حوصله مان سر رفت  و به خانه باز گشتیم و یا عصبانی شدیم و به کافه ها پناه بردیم که دست بر قضا در کافه ای که من آنجا بودم دست کم سه خبرنگار تله ویزیون های ایرانی هم نشسته بودند و داشتند غذا می خوردند! اما مجاهدین چنان برنامه ریزی ای داشتند که هیچ کس از جایش تکان نخورد و با پخش سخنرانی مریم رجوی بر روی یک اسکرین بزرگ در وسط خیابان توانستند توجه همه را به خود جلب کنند.

جنبش مردم ایران، چه در داخل و چه در خارج ازکشور، اگر می خواهد دیده شود؛ اگر می خواهد پرقدرت تر به نظر برسد؛ اگر می خواهد دوباره آن جمعیت چند میلیونی را به خیابان ها بکشاند؛ باید بیاموزد که چگونه برنامه ریزی کند. شاید به نظر برسد که مردم به صورت خود جوش به خیابان ها می آیند ، که این گونه نیست، ولی این جنبش باید برای همان تظاهرات اتفاقی نیز برنامه و شعارهایی از پیش تعیین شده داشته باشد و از سوی دیگر کسانی که در تظاهرات شرکت می کنند نیز باید بدانند اگر یک شعار به شکل فراگیر داده شود قدرت بیشتری خواهد داشت تا این که هر کس هر شعار یا متلکی را که به ذهنش می رسد  بر زبان آورد.

اما افسوس که نه حزبی هست، نه یک کارگردان و برنامه ریز، و نه کسی که بخواهد بر اساس یک برنامه جلو برود… همه چیز را به دست اتفاق و بخت سپرده ایم و فراموش کرده ایم که انسان می تواند اتفاقات، و یا حتا بخت، را نیز کنترل کند!

2010/09/12

خدایی که من می شناسم و به آن باور دارم!

Filed under: یاد داشت های روزانه — آرتاهرمس Arta Hermes @ 19:59

البته پنهان می کردم و خودم را بی خدا می خواندم. خدای خودم را در پس پرده ی ندانم گویی پنهان کرده بودم و می گفتم نمی دانم وجود دارد یا نه. اما دیگر بس است! من خدا را می پرستم! همان خدایی که «من» را آفرید. همان خدایی که به من نان داد! همان خدایی که نگذاشت از راه درست خارج شوم. همان خدایی که گاه مهربان است و گاه کینه توز. او هر لحظه که اراده کند می تواند جانم بستاند و اگر سر شوق باشد می تواند بهشت را به من ارزانی کند و اگر دژم باشد جهنمی پیش رویم خواهد بود! او زیبا است در برابر من که پرستنده اش هستم حتا اگر در چشم دیگران زشت بنماید. خدای من از همه چیز آگاه است اگر بخواهد، و توان هر کاری دارد اگر اراده کند. آری، این من هستم… آرتاهرمس بی خدا، که اکنون خدایش را آشکار می کند و به شما می گوید شما نیز خدایی دارید که از رگ گردن به شما نزدیک تر است. او خدای شما را نمی پرستد و شما نیز نباید خدای او را بپرستید.

خدای من با من سخن می گوید و من با او. اگر خسته باشم با من خسته می شود و اگر شاد باشم پیش از من رقصیدن را آغاز می کند. او را هر روز صبح می بینم که با چشمانی خواب آلود و ریش نتراشیده با عجله دنبال شلوارش می گردد تا همراهی ام کند. او را می بینم که دستان پینه بسته اش را جلوی چشمانم می گیرد و می گوید زمان ایستادن نیست شتاب کن… شتاب وگرنه از گرسنگی خواهی مرد. کنارم روی زمین دراز می کشد و می گوید بنویس از آزادی که اگر نباشد خدایت خواهد مرد.

و من چقدر این خدا را دوست دارم و او را می پرستم. و من چقدر باور دارم که جز او خدایی برای «من» نیست. او خدای زیبا و حسود من است زیرا او چیزی نیست جز خود من!

من به خدایی انسان باور دارم!

شاه شاهان و گدای مشروعیت!

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 19:11

نه می لرزم و نه خشمگین می شوم زمانی که می بینم داری بر گردن شاه شاهان چفیه ات را می اندازی. لذتی بیمار گونه به من دست می دهد وقتی می بینم صحنه آرایی ات به گونه ای است که گویی او گردن خم کرده است. این بارها و بارها توسط شکست خوردگان توسط کورش تکرار شده است و او هدیه همه شان را پذیرفته است تا اثبات کند شاه شاهان است. او در برابر تو ایستاده است و با پوزخند به تو که می پنداری می توانی مشروعیتی را که از مردمت نگرفته ای از او بگیری، می نگرد. کورش،شاه شاهان، در نهان می خندد که همین که من هستم… همین که من پس از سال ها بازگشته ام نشانه ی شکست تو است.

او در آرامش به تو نگاه می کند زیرا می داند اگرچه خوابش را برآشفته ای اما ما بیداریم و دگرباره می تواند بیارمد.

2010/09/11

چرا جمهوری اسلامی را متهم می کنم؟

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 23:57

گاهی از خودم می پرسم چرا اینجا هستم… آیا نمی شد دیکتاتوری را تحمل کرد و زندگی معمولی ای داشت؟ آیا نمی شد مثل بچه ی آدم سرم را پایین بیاندازم و زندگی ام را بکنم بی آن که بخواهم از سیاست چیزی بدانم؟ آیا نمی شد چشمم را ببندم و در برابر کمتر زجر بکشم؟ شاید می شد… شاید می شد با یک دیکتاتوری کنار آمد ولی تا زمانی که ویژگی های آن دیکتاتوری بر خودم و مردم اطرافم حاکم نمی گشت. می دیدم من هم دارم قسمتی از آن چیزی می شوم که عذابم می دهد… می دیدم من هم دارم با مردم اطرافم به گونه ای رفتار می کنم که نفرت دارم آن گونه با من رفتار شود. می دیدم دارم دو رو می شوم… می دیدم خودم هم مدام دروغ میگویم و دنبال کسی می گردم تا از او سواری بگیرم. کم کم داشت از خودم بدم می آمد همان گونه که از مردم اطرافم که زمانی آن اندازه دوست شان داشتم بدم می آمد.

مردم؟ کدام مردم؟ آیا هنوز مردمی باقی مانده بود؟! به هر طرف می نگریستم می دیدم شان که هر یک تا وقتی که به عنوان فرد به آنها نزدیک می شوی قابل ستایش هستند اما زمانی که کنار هم قرار می گیرند توده ای را تشکیل می دهند که می تواند به آسانی بزرگ ترین جنایت ها را نیز انجام دهد و سپس یا آن را با سر تکان دادنی فراموش کند و یا اصلا به روی خودش نیاورد که چنین کاری را انجام داده است. آدم بازار نبودم… آدم خیابان هم نبودم… اما به ناچار هم گذرم به بازار می افتاد و هم به خیابان. می دیدم شان که چگونه با هم رفتار می کنند… می دیدم چگونه آماده ی سلاخی کردن هم هستند!

نخست از آنها نفرت پیدا کردم… از آنها بریدم… از همه شان. وانمود کردم همه شان چیزی نیستند مگر سایه هایی که روی دیوار غاری که در آن زندانی ام می افتند ولی اندکی که گذشت فهمیدم این من هستم که سایه شده ام… یک سایه ی کم رنگ که حتا خودم هم نمی توانم در آن نور وحشتناکی که از بیرون می تابد خودم را ببینم! اندکی که گذشت از سایه بودن خسته شدم و اندیشیدم بهتر است همان هم نباشم پس دوباره از غارم بیرون آمدم اما همه چیز بدتر از آن چیزی شده بود که پیش از مردم گریزی ام دیده بودم. دیگر هیچ چیز سر جای خودش نبود… حتا همان ارزش های کهنی که به خاطر کهنگی شان به آنها می خندیدم!

اما چرا چنین شده بود؟ هنوز که هنوز است دارم با این پرسش کلنجار می روم: بر سر این مردم چه آمده است؟ آیا این جبر تاریخ است که آنها را به اینجا رسانده است و یا عاملی خارجی مسیر طبیعی را منحرف ساخته است؟ وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم که مردم این گونه نبوده اند… نه این که بخواهم آنها را به عرش برسانم و بگویم ایرادی نداشته اند، می خواهم بگویم هر چه که بودند می شد دوست شان داشت و چشم بر بدی های اندک شان بست. آن مردم اصول و پرنسیپ هایی داشتند که حتا به زیر پا گذاشتن آنها نمی اندیشند. کاری ندارم که آن اصول خوب بودند یا نه، این مهم است که دست کم چیزی بود!

در آغاز گفتم اگر جمهوری اسلامی یک دیکتاتوری به مفهوم مدرن آن بود شاید می توانستم با آن کنار بیایم ولی نیست. حتا یک نظام استبدادی سنتی هم نیست. جمهوری اسلامی یعنی فساد! جمهوری اسلامی عفونتی است که در خون همه ی ما روان شده است و همه ی ما را، چه در داخل و چه در خارج از کشور، به ذات پلشت خود مبتلا کرده است. مهم نیست سی سال یا یک سال… همین که بوی تعفن آن وارد بینی ات شده باشد کافی است که خود را بیمار بدانی!

چرا جمهوری اسلامی را متهم می کنم؟ به این دلیل که دیواری کوتاه تر از آن گیر نیاورده ام؟! از آن روی که زورم به جبر تاریخ نمی رسد؟! نه… بی تردید دیوار جمهوری اسلامی آن قدر ها هم کوتاه نیست و از سوی دیگر جبر تاریخ هم انسان را به جلو می راند نه به عقب! من جمهوری اسلامی را متهم می کنم زیرا خودم با چشمانی باز مورد تجاوز او قرار گرفته ام و چهره ی پدر بچه ای را که در شکم دارم هرگز از یاد نخواهم برد… اگرچه با شادی تمام آن بچه را در نزدیک ترین توالت عمومی ای که ببینم سقط خواهم کرد!

جمهوری اسلامی با مرگ آغاز شد… مرگ انسان ها و مرگ ارزش ها. نخستین آموزه ی جمهوری اسلامی این بود: «مرگ یعنی زندگی»؛ و ما مردیم تا زنده بمانیم. ما مردیم در خیابان ها به دنبال لقمه ای نان تا از گرسنگی نمیریم… ما مردیم در زندان ها تا از نبود آزادی نمیریم… ما مردیم در خانه ها تا از بی سرپناهی نمیریم. ما مردیم تا همچون یک لکه ی قدیمی روی فرش، به دیگران نشان بدهیم که همچنان هستیم! برای زنده ماندن دیگران را قربانی کردیم… برای بالا رفتن، نه تنها دست کسانی را که برای مان قلاب گرفته بودند زیر پا له کردیم که کتف شان را نیز شکستیم. می خواستیم بالا برویم و بالاتر، تا بیشتر از دیگران زنده باشیم. گاهی به بالا که رسیدیم چنان از خودمان شرمنده بودیم که با یک سقوط خود خواسته به مرگ واقعی رسیدیم و یا چنان خوشحال و رقصان بودیم که نتوانستیم تعادل مان را حفظ کنیم و به پایین افتادیم تا پله ای برای آنهایی شویم که در پایین منتظر بالا رفتن هستند.

برای یک لقمه نان که از ما دریغ می شد و باید برای آن در صف می ایستادیم هزاران دروغ گفتیم و ده ها نفر را به عقب راندیم… برای اندکی گوشت مجیز هر نا کسی را گفتیم… برای چند قطره  سواد روح خود را به گرو گذاشتیم… برای یک اسکناس شرف خود را به حراج گذاشتیم. می گفتیم آزادی میخواهیم ولی پول را برمی گزیدیم تا آزادی فقط مال خودمان باشد… می گفتیم کار، اما می خواستیم سرکارگر باشیم. فریاد می زدیم عدالت، اما قانون را برای خودمان می خواستیم. و همه را به دست آوردیم و این گونه بود که فهمیدیم مرگ یعنی زندگی. باید می می مردیم… باید روح مان را به مسلخ می بردیم تا زنده بمانیم.

و اینک زنده ایم گویا… پس روان مان شادباد و یادمان گرامی!

2010/09/07

یک جرعه نفرت، چند قلپ امید… و در پایان تو آزادی!

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 01:41

هر قدر به نوشته های چند ماه گذشته نگاه می کنم بیشتر افسرده می شوم. داریم به کجا می رویم؟ بیشتر نوشته ها سرشار از اندوه هستند یا اگر بخواهم تعارف را کنار بگذارم کاری جز ناله سر دادن ندارند. گزارش ها هم همین گونه اند… انگار چیزی جز ناله بلد نیستیم! جنبش را با ناله و حس ترحم خواهی نمی توان به پیش برد. اگر کسی با جنبش همراه است خود می داند چه بر قربانیان آن گذشته است و اگر هم با جنبش نیست با گدایی ترحم نمی توان او را به خود نزدیک کرد.

بدتر از آن چیزی است که نمی دانم آن را چه باید نامید و به ناچار مسخره بازی اش می نامم: بعضی چیزها را در جمع دوستانه می توان گفت و خندید ولی گفتن همان چیز در یک جمع می تواند ذهن ها را از مسیر اصلی منحرف کند. درست است که می توان جوک ساخت یا هر دقیقه متلکی نثار کرد ولی این جوک ها و متلک ها مثل سوپاپ اطمینان عمل می کنند و آن انرژی نهفته را به هدر می دهند.

قلم باید بخروشد… باید بخراشد… باید به حرکت در آورد… و از همه مهم تر نفرت ایجاد کند. قلمی که انرژی ندهد همان بهتر که به حرکت در نیاید تا این که همین توان باقی مانده را نیز از میان بردارد. اگر از کشته شدگان برای جنبش می نوبسید آنها را دوباره سلاخی نکنید. اگر از زندانیان می نویسید چس ناله کافی است… حرمت شان را نگاه دارید و خوارشان نکنید. اگر از سران رژیم بد می گویید چنان پایین شان نیاورید که اگر نیازی به عقب نشینی بود آن را شکستی فاجعه بار در برابر یک احمق دست و پا چلفتی به شمار بیاوریم.

و اگر از آزادی می نویسید آن را در زندان هیچ رنگی به اسارت نکشید تا همه را به گرد پرچم آزادی به غوغا درآورید!

اکنون است که باید غوغا کرد!

2010/09/06

و اما فرهنگ و تمدن ایرانی!

Filed under: یاد داشت های روزانه — آرتاهرمس Arta Hermes @ 01:25

تا بد فهمی ای پیش نیامده بگویم دارم از فرهنگ به مفهوم هنر و تاریخ حرف می زنم نه آداب و رسوم. اگر چیزی به نام فرهنگ ایرانی وجود دارد باید در خون ما جاری باشد… باید با هر تکانی که می خوریم اندکی از آن نمایان شود. چنان از این فرهنگ دور افتاده ایم که انگار وظیفه داریم تاریخ را غبار زدایی کنیم و چیزی را از دل آن بیرون بکشیم و به خود و دیگران نشان بدهیم که: آری ما تاریخ داریم… ما فرهنگ داریم! چقدر هم خوشحال می شویم و برای هم به به و چه چه می کنیم. بعد اگر خیلی هنر کنیم آن را درون قابی جای می دهیم و اجازه نمی دهیم کسی آن را لمس کند. بعدش هم از آن خسته می شویم و دوباره به تاریخ می سپاریم تا گاهی دیگر دوباره یک نفر اندک زمانی آن را دستمالی کند.

عکسی در فلان مجله ی خارجی که نام ایران را در بر دارد چنان دستپاچه مان می کند که انگار گنجی یافته ایم و از خود نمی پرسیم این گنج را چه خواهیم کرد… درست مثل تازه به دوران رسیده ها که می خواهند هر چیزی را که دارند به رخ آشنایان بکشند. آیا می خواهیم ثابت کنیم تاریخی یا فرهنگی داشته ایم؟ خب می دانیم که داشته ایم ولی که چه؟ الان چه داریم؟ آیا هیچ اثری منتشر می شود؟ آیا هیچ هنرمندی چیزی خلق می کند؟ حتا اگر چنین باشد آیا آن هنرمند را به رسمیت می شناسیم؟ آیا حسادت ها اجازه می دهد نامی از او بر زبان بیاوریم و یا او را در کوزه ای- شما بخوانید قبری- به نام گمنامی دفن می کنیم تا آن زمان که دق کرد و مرد برایش یادبود برپا کنیم و به خود ببالیم که او را کشف کرده ایم تا پاسدار فرهنگ مان باشیم!

هنرمند فقط آنی نیست که همه او را می شناسیم و برایش هورا می کشیم. هنرمند می تواند آن دخترک نو رسته ای باشد که از شرم نقاشی هایش را پنهان می کند یا آن جوانکی که دارد در نیمکت گوشه ی پارک چیزی می نویسد و تو کنارش می نشینی و آن قدر لیچار بارش می کنی تا از جایش برخیزد و جا برای تو و دوستانت باز شود. هنرمند شاید همان پیرمردی است که آبگینه ی مذاب نیمی از صورتش را سوزانده است و تو حالت از دیدنش به هم می خورد. هنرمند شاید همان برادرت است که تو او را به تنبلی یا بی غیرتی متهم می کنی و نمی دانی شعرهایش از سروده های نیما زیبا تر هستند. هنرمند شاید آن معماری است که شهرکی زیبا را طراحی می کند و تو می گویی هزینه اش بیشتر از سودش است.

دیگر نمی دانم هنر چیست… دیگر نمی دانم فرهنگ چیست و تمدن را نیز. فقط می دانم چیزی باید باشد یا کسی، که روح زمان ما را در تاریخ به یادگار بگذارد تا روزی دیگر، یا شاید هزاره ای دیگر باز هم بتوان از ایران و تمدن ایرانی سخن گفت.

هرچند… به درک! چه کسی اهمیت می دهد؟! همان بهتر که هنرمند را از میان بردارید!

2010/08/30

دانشگاه یعنی نفی تو و اندیشه ات!

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 03:27

برایم مهم نیست مدرک دکترا داری یا نه، و باز برایم مهم نیست که تقلب علمی کرده ای… از این هم چشم می پوشم که بر خلاف پستانی که برای اسلام به تنور می چسبانی مدتی به مسیحیت گرویده ای. کاری ندارم که در انگلستان کتابفروشی آتش زده ای و آماده ی کشتن یک نویسنده بوده ای. این برایم مهم است که تو، کامران دانشجو، که به هر دلیل وزیر علوم شده ای سعی در نابود کردن دانش داری!

نمی دانم این کینه ات به علم از آن روی است که خودت نیز می دانی چیزی در چنته نداری و یا این که می دانی اگر دانشگاه واقعا جای دانش و اندیشه باشد و نه تهاجم و تخریب، امثال تو از دور خارج خواهند شد و نخبگان واقعی روی کار خواهند آمد. تو خوب می دانی دانشگاه یعنی نفی تو و اندیشه ای که از آن سخن می گویی و برای همین است که ترجیح می دهی آن را به افرادی نظیر خودت بسپاری و تهدید می کنی که اگر دانشگاه جای علم باشد آن را نابود خواهی کرد.

گفته ای که دوست داری دانشگاه کارخانه ی آدمسازی باشد. آدم سازی؟! نکند داری از کارخانه ی مطلق سازی انسان ها سخن می گویی؟ آیا هنور نیاموخته ای که دانش شرق و غرب ندارد و باید به کل انسان ها تعمیم یابد؟ از استادان لیبرال می ترسی و می گویی باید از کار برکنار شوند تا فرهنگ بسیجی- که چیزی جز مرگ نیست- اشاعه پیدا کند؟

آقایی که گویا وزیر علوم هستی، آیا تو هنوز نمی دانی دانشگاه جای آموختن دانش است نه عبادت کردن که اگر دیندار واقعی ای نیز در دانشگاه وجود داشته باشد خود می داند که باید برای نیایش به کجا برود؟ آیا داری نعل وارونه می زنی که بتوانی آرزوی رهبرت، سید علی خامنه ای، را برآورده سازی و دانشگاه را از علم تهی سازی؟

تو که هستی و چه صلاحیتی داری که بتوانی بگویی دانشجو باید چه کند؟ اگر منظورت از دانشجو، کامران دانشجو، دانشجوی اخراجی از دانشگاه های انگلستان به جرم وندالیسم است با آن مشکلی ندارم ولی اگر داری از چند میلیون دانشجو که در سراسر کشور من پراکنده اند و با دشواری بسیار و زیر شمشیر دموکلسی که جمهوری اسلامی بر فراز سرشان آویخته است دانش می آموزند سخن می گویی باید بی هیچ تعارفی و در مودبانه ترین حالت به تو بگویم درت را بگذار که ترجیح می دهم خودت آن را به انگلیسی ترجمه کنی!

تو که هستی که داری دستور می دهی دانشجویان کی شاد باشند یا نباشند؟ برقصند یا نرقصند؟ چهارشنبه سوری داشته باشند یا نداشته باشند؟ نماز نخوانند یا بخوانند؟ اگر نمی دانی وظیفه ی یک وزیر چیست بهتر است کناره بگیری. اما اگر فکر می کنی وزارت یعنی این کاری که تو داری می کنی و دانشگاه یعنی آن چیزی که تو می خواهی باشد باید یک بار دیگر به یادت بیاورم دانشگاه یغنی نفی تو و اندیشه ات، و از تو درخواست کنم یک بار دیگر آن جمله را هر روز و هر روز برای خودت به انگلیسی ای که در کوچه پس کوچه های لندن آموخته ای ترجمه کنی!

2010/08/29

رستگاری در دقیقه ی هشتاد و نه!

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 15:36

یک ذره آرام شده ام: با هزار بدبختی یک ساعت پیش آپارتمان جدید را اجاره کردیم و از نگرانی خوابیدن در ماشین در آمدم! باید تا فردا این آپارتمان را خالی کنیم. مسخره اینجا است که وقتی برای امضای کاغذها رفتم نزدیک به ده جعبه را توی جیپ همسرم چپانده بودم که اگر جور شد در جا وسایل را توی خانه ی جدید بگذارم! هنوز دو سه بار دیگر باید بروم و فردا صبح هم باید یک ون یا تراک بگیرم که مبل ها و بقیه وسایل بزرگ را ببریم. بخت یارم است که مثل ایران لازم نیست ماشین لباسشویی و یخچال و این جور چیزها را هم از این خانه به آن خانه بکشانیم.

به هر حال شانس آوردم.  سپاس از همه ی دوستان و دشمنانی که در این مدت دلداری ام دادند یا مسخره ام کردند که اگر در ایران مانده بودم و حرف زیادی نمی زدم می توانستم بی دغدغه زندگی کنم!

زندگی ادامه دارد!

2010/08/23

زندگی به زور ادامه دارد!

Filed under: یاد داشت های روزانه — آرتاهرمس Arta Hermes @ 18:53

خیلی خسته ام… از هر لحاظ. در سه هفته گذشته روزی بیش از چهارده ساعت کار کرده ام و حتا یک روز هم تعطیلی نداشته ام و امروز هم بالاخره به خاطر کمر درد شدید ساعت پنج بعد از ظهر کار را تعطیل کردم. تا هشت روز دیگر باید این خانه را خالی کنیم و هنوز جایی برای زندگی پیدا نکرده ام. نمی دانم چه می شود و شاید باید در ماشین بخوابیم.

فقط خسته ام و به زور سیگار زندگی را ادامه می دهم. دیگر حوصله ی نوشتن هم ندارم یعنی تا می خواهم بنویسم به این فکر می کنم که شاید هفته ی دیگر همه ی وسایل خانه در خیابان باشد و ما آواره ی خیابان… اصلا نمی دانم چرا همه چیز دارد این گونه می شود. مشکل پول هم زیاد در میان نیست به اندازه ی پول پیش و یک ماه کرایه خانه را با جان کندن آماده کرده ام  ولی اصلا جور نمی شود که نمی شود.

به درک… زندگی ادامه دارد و من تسلیم نمی شوم تا بمیرم!

2010/08/22

این آمریکایی های احمق!(بخش دوم: کار گروهی)

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 22:17

هر قدر نگاه می کنم بیشتر به این باور می رسم که هر ایرانی بیشتر از بیست آمریکایی ارزش دارد! ما ایرانی ها هر کاری را که ده، بیست آمریکایی باید کنار هم جمع شوند و انجام دهند به تنهایی دست به انجام آن می زنیم. برای مثال خود من اصلا نمی توانم با کسی کار بکنم و اگر مجبور به این کار شوم آخرش یا دعوا است و یا کار، خراب از آب در می آید. البته این نبوغ به شکل ژنتیکی به ما رسیده است و کمتر مردمانی مشابه آن را دارا هستند و ضرب المثل » آشپز که دوتا شد آش یا شور می شود یا بی نمک» نشان دهنده ی تعالی کروموزوم های ما است!

بگذارید از موسیقی شروع کنم: ما وقتی می خواهیم موسیقی بنوازیم ترجیح می دهیم این کار را فقط با یک ساز انجام دهیم مثلا سه تار یا ویولون. اما اگر بنا به دلایلی مجبور شویم که از چند ساز استفاده کنیم بهترین نوازنده ها را گرد می آوریم و کنار هم می گذاریم و وقتی می نوازند هر یک چنان در کار خود خبره هستند که تو به تنهایی می توانی صدای هر یک از آن سازها را از هم تشخیص دهی و بگویی:» بگذار یک دقیق اول به سنتور گوش دهم… دقیقه ی دوم به چهچه خواننده… دقیقه سوم به تار و …» اصلا هم مهم نیست کسانی که دارند موسیقی را می نوازنند چه بر تن دارند، کجا نشسته اند و چه می کنند. از همه مهم تر  این که بیننده یا شنونده از نحوه ارائه اثر راضی است یا نه به خودش مربوط است و در کل اهمیتی هم ندارد. اما این آمریکایی های احمق وقتی می خواهند یک اثر موسیقی را اجرا کنند چند تا نوازنده- حتا آماتور- می آورند و بی هیچ دلیل منطقی ای یک گله آدم دیگر را هم وارد بازی می کنند که مثلا دکور را طراحی کنند یا کل برنامه را کارگردانی نمایند یا نور پردازی مشکل نداشته باشد و … و وقتی موسیقی در حال اجرا است تو نمی توانی صدای کلارینت را به شکل جداگانه تشخیص دهی و حتما صدای احمقانه گیتار باس که تو از آن نفرت داری با آن مخلوط می شود! هیچ چیز را نمی شود از هم تشخیص داد و اسمش را می گذارند موسیقی!

اصلا چرا راه دور بروم؟ همین خود من را در نظربگیرید… اگر به من ده نفر بدهید و بگویید این ده نفر مال تو و این کار را در یک روز تمام کن آن را در نصف روز تمام می کنم حتا اگر سه نفر از آن ده نفر را به بیمارستان بفرستم!  ولی اگر بگویند تو به این ده نفر کمک کن که کار تا فردا تمام شود آن کار کمتر از سه روز طول نمی کشد. طنز قضیه اینجا است که این آمریکایی های احمق- که به سرعت اشتهار دارند- همان کار را در یک ماه انجام می دهند یعنی از یک ماه قبل برنامه ریزی می کنند که چگونه در یک روز خاص کار را با ده نفر شروع کنند و سر موقع آن را تمام کنند.

البته نمی خواهم بگویم برنامه ریزی کار بدی است ولی باید آن را همان سر کار انجام داد نه یک ماه قبل. مثلا دارم کاری را انجام می دهم و می بینم یک نفر کم دارم و در ضمن آچار فرانسه هم ندارم خب همان موقع خیلی سریع خودم برنامه ریزی می کنم و یک نفر را توی خیابان پیدا می کنم و یکی دو ساعت هم کار را تعطیل می کنم که تا من می روم آچار فرانسه بخرم و برگردم بقیه یک دست گل کوچک بازی کنند و روحیه بهتری برای کار پیدا کنند.

یک روز دکتر حاتم قادری که بی هیچ دلیلی منطقی ای باور داشت ما باید یاد بگیریم کار گروهی چیست از ما خواست که یک کلاس را رنگ کنیم. همه قبول کردیم و بیست نفری آن کلاس را که یک اتاق هفت در چهار متری بود در دوازده ساعت رنگ کردیم . البته چون حس کردیم رنگ سقف زیاد کثیف نیست به آن دست نزدیم. شاید اگر آن را به یک نقاش می دادیم دست بالا دو ساعت طول می کشید ولی ما بیست نفر چون می خواستیم به دکتر قادری بیاموزیم کار گروهی چیز بدی است در حین کار تا توانستیم با هم دعوا کردیم …قهر کردیم … کاری کردیم انگشت یکی از دختر ها در برود و دندان یکی از پسرها بشکند و … همچنین در آغاز دیوار را سبز کردیم که دخترها خوشش شان نیامد و تصمیم گرفتند باید صورتی باشد ولی فکر می کنم در آخر زرد یا نارنجی شد که زنده یاد دکتر داریوش اخوان زنجانی تا آن را دید گفت اگر پرده ی قرمز هم بزنید شبیه فاحشه خانه های لندن میشه. البته پرده ها هم زرشکی از آب درآمدند!

دروغ چرا… تجربه ی خوبی برای کار گروهی بود و ما آن چهار دیوار را پنج بار رنگ کردیم تا نوبت به همه برسد و همه کار کرده باشند و در عین حال دو بار زمین کلاس را با تینر شستیم. اما چیزی که بیشتر از همه اهمیت دارد این است که در آن روز ما سیزده شاعر کشف کردیم که مدام شعر می گفتند تا بقیه لذت ببرند. همچنین یک فیلسوف نیز در جمع حضور داشت که چون انسان فروتنی هستم نمی گویم که آن فیلسوف خودم بودم و کاری کرده بودم که تا به هر کس نزدیک می شدم که با او حرف بزنم بی درنگ قلم مو را بر می داشت و مشغول نقاشی می شد!

نه… هر قدر فکر می کنم می بینم کار گروهی اختراعی احمقانه است که به درد همین آمریکایی های احمق می خورد. آنها به قدری مسخره و بی شعور هستند که وقتی می خواهند بدوند نیز با هم می دوند و نمی فهمند دویدن ورزشی است یک نفره… حالا با فوتبال و بسکتبال کاری ندارم که هر احمقی می داند در هر تیم فقط یک نفر باید بازی کند و امتیاز بیاورد، و اگر دیگران هم در زمین حضور دارند وظیفه ای جز حراست از آن فرد را ندارند!

اصلا خود شما قضاوت کنید چیزی شخصی تر از جنگ وجود دارد؟ آنها به گونه ای تعلیم می بینند که وقتی با دشمن می جنگند کاری کنند که یگان آنها بر نیروهای دشمن پیروز شود حتا اگر به قیمت یک ماه در سنگر ماندن تمام شود ولی ما که از نزدیک جنگ را تجربه کرده ایم می دانیم که جنگ شوخی بردار نیست و نمی توان منتظر فرمان مافوق نشست. باید تا دشمن را دیدی تفنگت را برداری و نعره کشان به دل دشمن بزنی و اگر بقیه هم در نتیجه ی عمل تو کشته شدند تقصیر خودشان است که از تو پیروی نکرده اند.

خود من یک بار در یک مانور کوچک این کار را کردم و فقط با شلیک یک گلوله سنگر دشمن قهار را که با تیربار بر فراز تپه به کمین نشسته بود فتح نمودم. البته علاقه ای هم به این کار نداشتم ولی نخستین گلوله ی مشقی را که شلیک کردم گاز آن باسن نفر جلویی ام را که کوهی از عضله بود سوزاند و او گفت:»دهنت را سرویس می کنم!» همین گفته موجب شد که من با ده، پانزده کیلو اضافه وزن نخستین کسی باشم که به بالای تپه می رسد و اگرچه بعدا به خاطر خراب کردن مانور تنبیه شدم ولی دست کم خودم به تنهایی آن سنگر را فتح کردم و به شجاعت و ورزیدگی معروف شدم!

البته این آمریکایی ها به یک انقلاب برای رسیدن به آزادی نیاز ندارند- و اگر هم وجود انقلابی حس شود چیزی نیست مگر در برابر همین کار گروهی که دارد کشورشان را نابود می کند- اما اگر هم قرار بود برای رسیدن به آزادی انقلاب کنند مثل یک کالبد یگانه کنار هم قرار می گرفتند تا با تعداد زیادشان حکومت را به لرزه بیاندازند و با فریاد های شان شهر را به تسخیر خود درآورند- نظیر همان کار احمقانه ای که ایرانی ها یک سال قبل انجام دادند و تا مرز پیروزی پیش رفتند ولی چون فهمیدند دارند یک کار گروهی انجام می دهند از کرده ی خویش پشیمان شدند و توبه نمودند و ترجیح دادند یک تنه انقلاب شخصی خود را پیروز کنند.

درست همین کاری که من دارم انجام می دهم و انقلابی یک نفره را آغاز نموده ام!

این هم از رای های دزدیده شده

Filed under: جامعه و سیاست — آرتاهرمس Arta Hermes @ 09:53

چه رای داده بودیم چه نداده بودیم فریاد می کشیدیم: رای من کو؟ و چه خوشحالم که می بینم همه ی رای ها پیدا شده اند و اجازه یافته ایم هر قدر که در توان مان است به لینک ها رای بدهیم! و چه لبخند شوقی بر لب دارم وقتی می بینم ما که اجازه نداشتیم چیزی را دوست داشته باشیم اکنون می توانیم برای دیگران «لایک» بزنیم. و نمی دانید برایم چه لذتی ادارد وقتی می بینم  به پایه ای از آزادی رسیده ایم که شعارهایی را که دیگر نمی توان در خیابان ها سر داد آزادانه روانه ی اینترنت می کنیم و خود خدا هم جلودارمان نیست!

ما پیروز شدیم و در این دنیای مجازی و از پشت نام های گم شده در تاریکی به چیزی که می خواستیم رسیدیم. دنیای مجازی اینک در چنگ ما است و چه باک که اگر از آن به در آییم دشنه های زهرآگین خامنه ای روانه ی گورستان مان می کند یا شغال های او جسد رو به مرگ مان را تکه تکه می کنند.

ما پیروز شدیم زیرا فهمیدیم پیروزی در دنیای مجازی ساده تر از دنیای واقعی است و درد هم ندارد!

درد که هیچ، حتا به تکان خوردن هم نیاز ندارد.

صفحهٔ بعد »

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.