دو سال از سرکوب جنبش گذشته است و او به یاد آن روزهای پر التهاب دارد ویدیوهای یوتوب را تماشا می کند. نمی دانم فکر می کند من هرکول هستم یا رستم دستان خودمان که اشک ریزان می گوید: نگذار بمیرن!
همسرم این را می گوید و چنان با عصبانیت دستش را تکان می دهد که خون از بینی این قهرمان خیالی سرازیر می شود و او بی هیچ پوزشی چنان با کینه بسته ی دستمال کاغذی را به سوی من دراز می کند که انگار من دستور کشتار را صادر کرده ام! او به ویدیو اشاره می کند و می گوید باید جلوی شان را بگیری… نباید بگذاری این عوضی ها بچه های ما را بکشند!
با تکه ای دستمال کاغذی در بینی و کوله باری از گناهی موهوم بر دوش، رو به روی کامپیوترم می نشینم و در حالی که به سیگار پک می زنم به این فکر می کنم آیا کاری از من ساخته است؟ اما همچنان صدایش را می شنوم که می گوید:» روزهایی که درس می دادی و در بین حرف هایت دانشجوها را به اعتراض دعوت می کردی باید فکر کشته شدن شان را هم می کردی… زمانی که من سر کلاس از تو پرسیدم چاره چیست و تو جواب دادی دگرگونی باید می گفتی دگرگونی هزینه هم دارد… زمانی که از آزادی می نوشتی و مردم را برای رسیدن به آزادی تشویق می کردی باید به آنها می گفتی که ممکن است کشته شوند.» از خودم می پرسم آیا لازم بود بگویم؟ آیا خودشان نمی دانستند؟! انگار که صدای ذهنم را شنیده باشد می گوید: چرا به آنها نگفتی باید بکشند تا کشته نشوند.
و از همین جا است که جدال من با او آغاز می شود. او به عنوان کسی که در دوران دانشجویی طعم خشونت جمهوری اسلامی را کشیده است ادعا می کند توان کشتن هر یک از این بسیجی ها یا لباس شخصی ها را دارد؛ و در برابر، من دارم تلاش می کنم او را متقاعد کنم اگرچه با خشونت از سوی آزادیخواهان مخالفتی ندارم و در ته دل از آن استقبال می کنم ولی بر این باور هستم اگر جنبش آزادیخواهی به خشونت روی بیاورد با شدت بیشتری سرکوب خواهد شد.
او در پاسخ می گوید اگر بسیجی ها و پاسدارها بفهمند ممکن است کشته شوند جرات خشونت نخواهند داشت. برای اثبات ادعایش یک ویدیو از یوتوب را به من نشان می دهد که تظاهرکنندگان به آسانی اجازه می دهند کسی که به سوی یک جوان شلیک کرده و او را کشته است به آسانی فرار کند و آنها فقط شعار می دهند. ویدیوی دیگری را نشان می دهد که مردم دارند به پلیس کتک خورده پناه می دهند و او همانی است که تا چند دقیقه قبل همین مردم را زیر باد کتک گرفته بود! وانمود می کنم خوابیده ام. می دانم که می داند بیدارم اما تکان نمی خورم و تا خود صبح به این مساله فکر می کنم که چه کنم تا آنها نمیرند!
باید راهی وجود داشته باشد… می دانم راهی وجود دارد!
