Arta Hermes

2009/11/23

هذیان آخر هفته!

دسته‌ها: جامعه و سیاست — آرتاهرمس @ 07:00


مثل روانی ها نشسته ام و به دیوار نگاه می کنم که: آخرش چی؟ یک جوری هم عزا گرفته ام که انگار جمهوری اسلامی رفته و حالا باید همه چیز را نوسازی کنیم و نمی دانیم از کجا باید آغاز کنیم. دروغ چرا… این پرسشی است که مدت ها است با آن کلنجار می روم ولی هرگز به نتیجه ای نمی رسم: چه چیزهایی را باید درست کرد؟ گاهی به قدری عصبانی می شوم که به خودم می گویم شاید اگر به هیچ چیز دست نزنیم و بگذاریم همه چیز همین گونه که هست بماند کمتر دردسر خواهیم داشت ولی دوباره این پرسش در مغزم شکل می گیرد که اگر این گونه است چرا باید رژیم را عوض کرد؟! مگر مشکل فقط خامنه ای یا کل جمهوری اسلامی است؟ مگر مشکل فقط نبود آزادی است؟ یعنی اگر خامنه ای و رژیمش ریق رحمت را با هم سر بکشند همه چیز درست می شود و ایران بهشت برین می شود؟! ای کاش این گونه بود… ولی، مشکل یا بهتر بگویم دشمن بزرگ تر از خامنه ای، زیرساخت های فرهنگی ما است؛ به ویژه آنهایی که در سی سال گذشته پدید آمده اند یا نمود بیشتری یافته اند. می دانم بسیاری از چیزهایی که قرار است روی آنها انگشت بگذارم و بگویم باید دگرگون شوند موجب رنجش خیلی ها خواهد شد ولی چاره چیست… اگر قرار است ایرانی بسازیم که لایق این تاریخ چندهزار ساله ای باشد که به آن می بالیم باید زودرنجی را کنار بگذاریم و به منطق روی بیاوریم.

یکی از چیزهایی که من آن را درست نمی دانم نظام آموزشی است. بی تعارف بی سوادی، و از آن بدتر، ساده انگاری در میان معلمان بی داد می کند. آموزگارانی را دیده ام که خودشان نمی توانند یک جمله ی بی غلط بنویسند و مسخره تر آن که نمی دانند چگونه باید سخن گفت! معلم زبان انگلیسی ای را دیده ام که جز دستور زبان، چیزی از انگلیسی نمی داند و نمی تواند بیش از دو سه جمله ی ساده را پشت سر هم بر زبان بیاورد. با معلم تاریخی دوست بوده ام که تخصص واقعی و عشق راستینش کشاورزی است. نمی خواهم ادامه بدهم؛ همه می دانیم چنین مشکلی وجود دارد و فقط شاید در درصد تعمیم آن با هم اختلاف نظر داشته باشیم. بیایید با چشم پوشی بسیار فرض کنیم یک درصد… آیا همین یک درصد کم است؟  و اما دانش آموزان! آیا واقعا می توان آنها را دانش آموز نامید؟ چشم غره نروید… خود من هم دانش آموز بوده ام و بسیار از مدرسه گریخته ام ولی نباید اندیشید چه چیزی من را از مدرسه فراری می داد؟ آیا خشکی احمقانه کلاس ها نبود؟ آیا سرکوب کردن پرسش ها نبود؟ چه چیز احمقانه ای در مدرسه وجود داشت که آقای صفایی، ناظم مدرسه، همه ی ما فراری ها را که در بوفه ی کتابخانه ی نزدیک مدرسه داشتیم مسایل فیزیک را به کمک هم حل می کردیم، غاقلگیر می کرد؛ و یا به عبارت بهتر خود غافلگیر می شد. اما این نسل آخری از دانش آموزان که من دیدم برای گرفتن نمره تن به هر کاری می دهند و از همه وقیحانه تر پیشنهاد رشوه است که بسیار رواج یافته است. باز هم می گویید یک درصد؟ ایرادی ندارد… یک درصد چهارده میلیون چقدر می شود؟ آیا همین ها وارد جامعه نخواهند شد؟ از همه بدتر کتاب ها هستند. این چگونه کتاب ریاضی، شیمی یا فیزیکی است که خود معلم ها نیز برای تدریس آن به کتاب راهنما نیاز داشته باشند و پاسخ همه ی مسایل را در آن جستجو کنند؟ شاید علوم محض خیلی خشک باشند ولی دیگر علوم چطور؟ آیا نمی توان کتاب ها را به گونه ای تالیف کرد که دانش آموز اندک علاقه ای احساس کند؟ برای مثال همین کتاب های فارسی… آیا هیچ متن مدرنی وجود ندارد که دانش آموز از خواندن آن لذت ببرد؟

گفتنی ها بسیار است و من امروز چنان تلخم که دوست دارم خدمت همه برسم: این چه ارتش یا پلیسی است که همه وامانده ها به ان هجوم می آورند؟ زمانی ارتش یا پلیس جای بهترین ها بود. کسی به دانشکده افسری یا پلیس می رفت که اندکی قابلیت در وجود او دیده می شد اما اکنون هر کس که نمی تواند به دانشگاه راه یابد آخرین شانسی که دارد نظامی گری است! و دانشکده های نظامی هم انگار دنبال افرادی می گردند که شهامت نه گفتن نداشته باشند. هر قدر توسری خور تر باشی بخت بیشتری برای ورود داری. هوش اصلا مهم نیست و اگر داشته باشی نادیده گرفته می شود. اگر عقده ی قدرت نمایی داشته باشی زیر پایت فرش قرمز پهن می کنند… و اگر هم آن قدر باهوش باشی که بتوانی با خنگ نمایی از همه ی خوان ها بگذری چنان دورت را دون صفتان گرفته اند که نمی توانی تکان بخوری یا اظهار وجود کنی! اگر دوست دارید باز هم یک درصد… باشد فقط یک درصد هستند پلیس هایی که رشوه می گیرند… فقط یک درصد هستند پلیس هایی که عقده خود نمایی دارند… فقط یک درصد هستند ارتشی هایی که ترسو هستند… فقط یک درصد هستند کسانی که برای حفظ موقعیت خود حاضرند شما را بکشند… آیا کم است؟

از بازار چیزی نگویم بهتر است… دروغ… دروغ… دروغ و دزدی. کل بازار همین است به علاوه ی مشتی پادو که دروغ ها را آبرومندانه تر تحویل مردم می دهند و دزدی ها رسمیت می بخشند.

کل شهر که بوی گند می دهد. نه بو به معنای واقعی آن… دارم از رفتار آدم ها با هم حرف می زنم. آیا می شود یک روز یک دعوا در خیابان نبینی؟ آیا می شود یک روز برای خرید از خانه خارج بشوی و صد بار فحش ندهی یا فحش نخوری؟ آیا می توانی روزی هزار بار منت این و آن را برای به دست آوردن چیزی که حق تو است نکشی؟ آیا می توانی روزی ده هزار بار برای به دست آوردن چیزی که حق تو نیست مجیز دیگران را نگویی؟ آیا در پس هذیان هایت هم می توانی تصور کنی کسی که در برابر تو ایستاده است یک انسان است نه یک دستگاه پول سازی یا یک بنگاه حل مشکلات و یا یک روسپی خانه ی سیار؟ آیا می توانی بفهمی وقتی زنت از آزادی حرف می زند معنی اش این نیست که می خواهد با دیگران بخوابد؟ آیا می فهمی وقنی شوهرت می گوید پول ندارم معنی اش این نیست که تو را دوست ندارد. آیا می فهمی وقتی آزادی را از زنت دریغ می کنی آزاد اندیشی را از آینده ی فرزندانت دزدیده ای؟ آیا می فهمی وقتی واژه ی ندارم را نمی فهمی شوهرت را به دزدی یا آدم فروشی هدایت می کنی؟

ایرادها یکی و دوتا نیستند… چیزهایی که باید دگرگون شوند صد تا و هزار تا نیستند… اصلا دیگر نمی دانم روی چه چیزی باید انگشت گذاشت زیرا به هر چیزی که انگشتم نزدیک می شود خودش است… ایراد دارد… اشتباه است. نمی دانم شاید ایراد از انگشت من است! همان بهتر که دوباره مثل روانی ها بنشینم و دیوار را نگاه کنم…

7 دیدگاه »

  1. میشه که لطفاً بسه
    آخه ناسلامتی آدمای این مملکت هم آدمند!
    وقتی توی یک کوزه ترشی بیاندازی بعد از سی سال شیره و عسل بیرون نمیآد.وقتی سی سال دروغ و تزویر و ریا بر این مملکت حاکمه وقتی دزدان و شیادان حرفه ای در راس حکومت نشسته اند… از مردم عادی که فقط برای قوت لایموت و ارتزاق تقلا میکنند چه انتظاری میشه داشت ؟
    تو خودت بهتر میدانی که فقط سه درصد مردم زندگی هدفمند دارند و مابقی دنباله رو هستند وقتی حکومت برنامه صحیحی برای عامه مردم نداشته باشد مسلماً راه برای انحرافات باز خواهد شد
    از انقلاب مشروطه تا آخر حکومت پهلوی مردم ایران تازه داشتند با مفاهیم اولیه آزادی های فردی و حقوق شهروندی آشنا میشدند تازه داشتند با دیگر فرهنگ های دنیا آشنا میشدند و آزاد اندیشی را مزه مزه میکردند و تو این زمان کوتاه را مقایسه کن با آغاز رنسانس تا تجربه کنونی اروپاو آمریکا آنها پانصد سال را پشت سر
    گذاشتند تا به اینجا رسیدند در حالیکه ما داریم بعد از یک دوره پنجاه ساله پیشروی یک دوره سی ساله پس رفت را تجربه می کنیم(تازه رسیدیم به چاه جمکران!)
    مطمین باش که پس از سقوط این رژیم نیروهای بالقوه فراوانی برای بازسازی در هر زمینه ای خواهیم داشت و در این امر مهم تو را تنها نخواهیم گذاشت!

    دیدگاه با ساده اندیش — 2009/11/23 @ 09:09 | پاسخ

  2. جانا سخن از زبان ما می گویی. حرفهاتون عالی و با دیدگاه بسیار روشنی بیان شده بود. من همین هفته پیش عطای موندن در ایران رو به لقاش بخشیدم. مرز پرگهر ما فعلا جای زندگی نیست.

    دیدگاه با محسن — 2009/11/24 @ 00:01 | پاسخ

  3. اینا چیزایی که از پایه باید درست بشه..عوض کردن یه فرهنگ یه روزه یه ماه یک ساله نیست.هر کسی باید از خودش شروع کنه

    دیدگاه با yasi — 2009/11/24 @ 00:09 | پاسخ

  4. گل گفتی!
    متاسفانه از ابعاد جامعه نگر و فردنگر ما چنان ضعفهای و نابسامانی های عمده ای داریم که دورنمای تغییرات سیاسی و جابجایی های قدرت در آینده چندان امیدوار کننده نیست. یکی از مهمترین خصوصیات ما عدم بلوغ اجتماعی ما است. ما برای تمام عمر نیاز به ولی بودن و ولی داشتن داریم. از کوچکترین واحد اجتماعی که خانواده هست اصول بزرگتر و کوچکتر به شدت جاری است و اینکه نباید روی حرف بزرگتر حرف زد. بحث حفظ احترام نیست، بحث اطاعت امر است. دلیل اینکه پدیده ولایت مطلقه در ایران متولد میشود و نه در سایر ممالک اسلامی همین هست. حتی طالبان هم ادعای ولایت مطلقه ندارند. اصلا مفهوم ولی در عربی به معنایی نیست که ما در ایران به کار می بریم. این ربطی به دین ندارد، یک حقیقت جا افتاده در جامعه است که گاهی حتی به آن افتخار هم میکنیم! ما دچار مشکل “infantilization” اجتماعی هستیم.
    حالا به این اضافه کن، ادعای محق بودن تام. ما همیشه معتقدیم تمام حق با ماست و هر که مثل ما فکر نمی کند دشمن ماست. ربطی به گرایش ندارد این یک اصل است. فکر می کنی چرا ماها همیشه موقع حرف زدن فریاد می کشیم؟ قسمتی مربوط هست به اینکه هرگز به ما اجازه ابراز نظر نداده اند و ساده ترین حرف تبدیل می شود به فریاد. اما مهمتر از آن این هست که در گفتگوها خودمان را صددرصد محق می دانیم و با تمام قوا سعی میکنیم طرف را متقاعد کنیم. میخواهیم فقط حرف بزنیم و گوش نکنیم. وقتی طرف حرف میزند تنها راه بلند تر کردن تن صداست تا صدای طرف را نشنویم!
    باز هم هست… باز هم هست…

    دیدگاه با نیم فصل — 2009/11/24 @ 02:11 | پاسخ

  5. قبول دارم. توسعه فرهنگی و اجتماعی بیشترین چیزیه که بهش احتیاج داریم.

    دیدگاه با glutz — 2009/11/24 @ 04:56 | پاسخ

  6. نوشتهٔ خیلی‌ جالبی‌ بود و به حق دست روی مشکلات اساسی‌ گذاشتی، نیاز به تغییر در همهٔ موضوعات اجتماعی، فرهنگی‌، اعتقادی، سیاسی، و حتی رفتار‌ها و کردار‌ها مبرم است، ولی‌ آیا تغییر از روی چه مکانیزمی؟ آیا منابع(توانایی‌) آن موجود است یا باید به وجود آید؟ اگر بخواهیم به وجود بیاریم، چه هزینهٔ‌ای باید پرداخت کرد و آیا هزینه می‌خواهد یا نه؟ آیا هزینهٔ این کار نابودیه ساختار گسترش یافته در متن جامعه است یا سطحی خواهد بود؟ و اگر متن جامعه و ساختار‌های آن هدف است چه پیش زمینه‌ای برای آن پیشنهاد میشود که کمترین لطمه را به بار بیارد؟ اینها پرسش‌های است که جواب به آنها به زمان نیاز دارد که به درستی‌ به آن اشاره کردید. جدا این نوشته من را نیز به کنجی از اتاق کآشنید.

    دیدگاه با davod — 2009/11/24 @ 04:58 | پاسخ

  7. سلام استاد . دلم رو خون کردین . من هم همیشه همین فکر ها رو میکنم و گاهی که نادون بودن مردم رو میبینم میگم حق شون هست این حکومت . اگه مردم نخوان که هیچ حکومتی نمیتونه سوار شون بشه . یه وقت هایی فکر میکردم همه مردم مثل من و شما فکر میکنن . اما وقتی که وارد جامعه شدم و بیشتر صحبت کردم دیدم نه . ماها تو اقلیت هستیم . بهترین تست هم روز های مذهبی هستش . ببینین توی محرم مثلاً چند نفر توی همین دنیای اینترنت وبلاگ های مذهبی میذارن و در و دیوار شون رو سیاه میکنن . بحران هویت از یه طرف از فقر فرهنگی از طرف دیگه داره جامعه رو داغون میکنه . هویتی که اینها توی این 30 سال سعی کردن تزریق کنن و باعث شد مردم هویت ایرانی شون رو هم دیگه از دست بدن . از طرف دیگه هم نادانی و بیسوادی . ارتش و اینها رو نگین که نمیدونم چی بگم . یه بار یکی از دوست های بابام تیمسار بود و خونه اونها دعوت بودیم . من هم همه اش فکر میکردم الان یکی مثل این تیمسار های خوش تیپ زمان شاه رو قراره ببینم . دیدم یه آدم قد کوتاه قوزی اومد و سوار ماشین شد . من فکر کردم این مستخدم خونه تیمسار اینهاست که بابام معرفیش کرد و دیدم طرف تیمسار بوده . در مورد مدرسه ها فکر میکنم که جداکردن دختر ها و پسر ها باعث این حالت بد شده . تو همه دنیا دبیرستان قشنگ ترین دوران زندگی هستش و عشق های دبیرستان و رمان ها فیلم هاش رو همه جا میبینیم . هر جایی که دختر و پسر با هم دیگه باشن کلاس و شوخی های مؤدبانه و فرهنگ و آرامش هم باهاش میاد . اما جاهایی که پسر ها تنها باشن فقط شوخی های خرکی و فحش و بی فرهنگی به بار میاره . در مورد کل مطلب هم من هم مثل شما نا امید میشم وقتی که به همه اینها فکر میکنم . هر چند وقتی که ترکیه رو نگاه میکنم میبینم آتاترک تا حدودی موفق شد . برای ایران هم حد اقل 50 سال کار فرهنگی و هویت سازی و فرهنگ سازی لازمه و بعد آزادی و دموکراسی و لائیک بودن . البته لائیک بود اول از همه باید باشه و بعد کارهای دیگه انجام شه

    با درود و سپاس فراوان : شهرام

    دیدگاه با شهرام بیطار — 2009/11/24 @ 19:46 | پاسخ


خوراک RSS دیدگاه‌های‌ این نوشته. شناسه‌ی دنبالک

بیان دیدگاه

وب‌نوشت در وردپرس.کام.