بیست و یکم مهر 1387
جناب خاتمی دلگیر نمی شوید اگر در حالی که لیوان ودکایم را در دست دارم با شما حرف بزنم؟ البته می توانستم نگویم و شما هم نمی فهمیدید… اما دوست دارم بدانید که در چه شرایطی دارم با شما سخن می گویم تا شما هم از تکلف بیهوده رها شوید و نپندارید دارم شما را به میز محاکمه می کشم… یعنی دست کم چنین تصمیم و توانی ندارم. هیچ هم معلوم نیست که ودکایم را بنوشم گاهی فقط چند دقیقه آن را در دست می گیرم و سپس پشیمان می شوم و آن را دور می ریزم… البته با اجازه تان سیگار خواهم کشید حتا اگر دود آن آزارتان دهد!
دانشجو بودم… روزی پدرم از مسافرتی یک روزه به یزد بازگشت… فرصت نشده بود از او بپرسم چرا به یزد رفته است. هنوز لباس هایش را عوض نکرده بود که پرسیدم. گفت که دایی(؟!) آقای X فوت کرده بود رفتیم مراسم ختم. گفتم:»اداره رو ول کردی رفتی یزد برای ختم؟! » چیزی نگفت… وقتی که خستگی اش در رفت دیدم می خندد… گفتم:»چیزی شده ؟» گفت:»آره… امروز یه آخوند شیک دیدم… تر و تمیز… خودنویس پارکرش را چنان از تو جیبش در آورد که انگار نه انگار آخونده!» این تمام خاطره ی او از شما در مراسم ختم پدرتان بود… نمی دانم در آن زمان شما هنوز وزیر ارشاد بودید یا نه ولی چنان تاثیری روی او گذاشتید که چند سال بعد وقتی شنید شما کاندیدای ریاست جمهوری شده اید هیجان زده شد!
روزی که شما کاندیدا شدید برادر کوچکم که تازه لیسانسش را گرفته بود برای شما بال-بال می زد و هر روز دنبال تبلیغات برای شما بود و مادرم هر شب می گفت:»امشب دیر کرده… نکنه بیمارستان باشه… نکنه کتک خورده باشه…» هرگز نفهمیدم کتکی خورد یا نه ولی می دانستم یک بار با چاقو تهدیدش کرده اند. نمی دانم خودتان متوجه شدید یا نه ولی آن روزها، روزهای سختی برای مبلغان تان بود! من هم با این که به شما رای ندادم ولی حسابی برای تان تبلیغ می کردم… تعجب نکنید… رای دادن مخالف اصول من است.
راستش نمی دانم چرا از شما حمایت می کردم! شما یک آخوند بودید و مظهر چیزی که کشور من را به نابودی کشانده بود… ولی احساس نمی کردم شیله-پیله ای در کارتان است… شاید می پنداشتم پس از رسیدن به قدرت دستارتان را بر می دارید و یکی از ما می شوید! شاید بر این باور بودم که… مهم نیست، روزگار درازی سپری شده است و دیگر کسی به آن روزها اهمیتی نمی دهد.
روزی که به قدرت رسیدید برادرم می خندید تو گویی خودش رییس جمهوری شده است! در خیابان دختر ها و پسرها با چنان سری افراشته گام بر می داشتند که انگار هیچ زشتی ای در جهان وجود ندارد! مادرم تند و تند صلوات هایی را که برای پیروزی شما نذر کرده بود می فرستاد و دیگر به یک خانم معلم شبیه نبود! پدرم فقط لبخند زد و دستی به پشت برادرم کوبید. آیا آنها برده بودند؟!
پاسخ را شما باید بدهید… من چیزی نمی گویم زیرا دود سیگار مدام در چشمم می رود و از چشمم اشک می آید! با اجازه تان باید کمی بنوشم… فقط یک قلپ… ناراحت که نمی شوید؟!
چند سال گذشت… شما در دوره ی دوم ریاست جمهوری تان بودید و من دانشجوی فوق لیسانس علوم سیاسی. می دانستیم… همه ی ما می دانستیم کاری از شما ساخته نیست… اما هنوز از شما پشتیبانی می کردیم. کلاس های حاتم قادری عزیز که تمام می شد یک کلاس دور از چشم بسیجی ها پیدا می کردیم و دختر و پسر، دور هم جمع می شدیم و حرف می زدیم. در مورد آزادی ای که شما هم نتوانسته بودید آن را تضمین کنید. باورمان بر این بود که شما ناخواسته دارید هم آزادی را و هم ما را به مسلخ می فرستید: وارد دانشکده که شدم نگهبان جلوی در که با من دوست بود گفت:»نرو تو… بگیر بگیره!» به طبقه دوم که رسیدم مسوول آموزش گفت:»برو خونه… چند نفر رو گرفتن.» توی راهرو کسی نبود یا دست کم از دوستان من کسی نبود. یکی از دخترها گفت:»این که هنوز آزاده… نکنه شایعه س؟!» نمی دانستم ماجرا چیست و کسی هم جرات حرف زدن نداشت… دروغ چرا… ترسیده بودم. یکی از استادها را دیدم و از او ماجرا را پرسیدم. گفت که چهار نفر را گرفته اند و لیستی چهل نفره برای بازداشت وجود دارد و دانشکده دارد سعی می کند از طریق روابطی که با اطلاعات دارد دستگیری ها را متوقف کند. سه پسر و یک دختر دستگیر شده بودند و هر آن احتمال دستگیری بقیه هم می رفت. او نیز به من توصیه کرد در دانشکده نمانم… نمی دانم چرا همه تصور می کردند اگر به خانه بروم خطری تهدبدم نمی کند! سعی کردم دیگر بچه ها را پیدا کنم ولی کسی جرات حرف زدن نداشت… همه مان ترسیده بودیم. دست کم شما که می دانید ترس چیست پس خرده نگیرید اگر می گویم ترسیده بودیم. دو روز به دانشکده نرفتم ولی می دانستم اوضاع اصلا خوب نیست… روز سوم خسته شدم و به دانشکده رفتم… در ظاهر خبری نبود ولی همه، حتا استادان نیز عصبی بودند. سراغ دوستان دستگیر شده را گرفتم… یکی از استادان گفت که به زودی آزاد می شوند.
دو هفته طول کشید تا آزاد شدند… وقتی آنها را در دانشکده دیدم باورم نمی شد… همه سالم بودند… فقط کمی کتک خورده بودند. خواستم با آنها حرف بزنم ولی هیچ یک تمایلی به حرف زدن نداشتند… حتا نازنین که تا آن اندازه بی پروا بود اشاره کرد که نمی تواند چیزی بگوید… پس از آن روز هیچ یک را ندیدم… حتا در خیابان… می دانم که آزاد بودند ولی… ترسیده بودند… همه مان ترسیده بودیم! ترس که می دانید چیست؟!
***
جناب خاتمی این یک اتفاق بسیار ناچیز بود که در زمان ریاست جمهوری شما افتاد… آن قدر ناچیز که فکر نمی کنم دیگر کسی آن را به یاد داشته باشد و بی تردید شما هم آن را هرگز نشنیدید. اما جناب خاتمی به من این حق را بدهید که از شما بپرسم چرا از آن آگاه نشدید؟! و چه تضمینی وجود دارد که اگر دوباره رییس این جمهوری شوید اجازه ندهید دگربار چنین اتفاقی رخ دهد؟
جناب خاتمی، شما را به ترس متهم نمی کنم ولی اگر قرار باشد که رییس جمهوری یک کشور همچون ما دانشجویان که ترسیده بودیم رفتار کند چرا باید دوباره به او اطمینان کرد؟ آقای خاتمی من آن قدر شجاعت دارم که بگویم چون بسیار ترسو بودم فرار از کشور را به مبارزه ترجیح دادم پس شما نیز آن قدر شجاع باشید که اگر واقعا نمی توانید کاری کنید اندیشه ی رسیدن به قدرت را را فراموش کنید. قدرت- همان گونه که می دانید- ابزاری است که باید از آن استفاده کرد وگرنه نابود می شود. شما هشت سال آن را باکره نگاه داشتید و حتا روبنده اش را هم کنار نزدید که ببینید این نو عروس زشت است یا زیبا! شاید از نجابت تان باشد اما چنان آن را در حسرت وصال نگاه داشتید که با کنار رفتن شما خود را به تمامی و به رایگان تسلیم نانجیبان کرد!
جناب خاتمی من ترسیدم و گریختم… اگر قرار است دگر بار بترسید همان بهتر که نیایید… همان بهتر که شما نیز بگریزید. متاسفانه شما قهرمان این ملت هستید و درک نمی کنم چرا… راستی من و شما که به هنگام ترس می گریزیم چه تفاوتی با هم داریم؟ نمی خواهم شما را به جایی هل بدهم… نمی خواهم با این نوشته شما را تهییج کنم… نه دوست من… شما را بیشتر گرامی می دارم اگر نیایید… بی تعارف می گویم… اگر نیایید این استبداد دلپذیر تر از آزادی دروغین است. هر دو می دانیم کاری از شما بر نمی آید و در بهترین حالت شما کشته خواهید شد… ما به شهید نیازی نداریم… به قهرمان هم… ما فقط آزادی می خواهیم.
و جناب خاتمی نمی پذیرم اگر بگویید آزادی هزینه دارد… برای آن شاید پول بدهم ولی جان نخواهم داد… می دانید چرا… زیرا آزادی برای من یعنی زندگی… برای من- که هیچ گاه خود خواه بودنم را پنهان نکرده ام- آزادی با وجود من است که مفهوم پیدا می کند… این آزادی است که باید متعلق به من باشد و نه من متعلق به آزادی… اگر من-انسان- وجود نداشته باشم آزادی چه مفهومی خواهد داشت؟ چرا من- و یا شما- باید به خاطر آزادی دیگران نابود شویم؟ و یا چرا دیگران به خاطر ما؟!
جناب خاتمی، خواهش می کنم به شکل بی رحمانه ای خودخواه باشید و تا به این باور نرسیده اید که می توانید بی هیچ هزینه ای آزادی را به ما بدهید رییس این جمهوری نشوید… نمی دانم با نیامدن شما چه اتفاقی خواهد افتاد ولی می دانم با آمدن تان دشمنان این مردم که اکنون حکومت را در دست دارند دوباره با هم متحد خواهند شد.
جناب خاتمی، هنوز لیوان ودکایم پر است و چون این آزادی را دارم که آن را بنوشم از نوشیدنش چشم می پوشم و آن را از دور بر خاکی که تشنه ی آزادی است نثار می کنم… و شما بهتر از من می دانید که نثار می بر خاک یعنی چه… پس نیایید!
