هر کدام از ما به گونه ای و به دلیلی داریم با جمهوری اسلامی می جنگیم ولی قراردادی نا نوشته میان همه ی ما وجود دارد که بر اساس آن قرارداد، اجازه ی خشونت و یا ترویج خشونت را نداریم. اکنون پرسش این است که با چه سلاحی می خواهیم بجنگیم؟ بسیار دیده ام و شنیده ام که سلاح ما جان ما است و برای پیروزی از آن خواهیم گذشت. اما چرا؟ چرا باید جان مان را بدهیم؟ نگویید برای مردم یا آزادی که نمی پذیرم. اگر قرار است کسی جانش را از دست بدهد بهتر است کسی باشد که رو به روی ما ایستاده است و نه ما. اگر او بداند شما آماده ی مردن هستید خواهد کشت ولی اگر بداند خودش نیز ممکن است کشته شود بی تردید درنگ خواهد کرد. اما همان گونه که گفتم همه ی ما می خواهیم که این جنگ با کمترین تلفات به پیروزی برسد. من هنوز که هنوز است در شوک دیدن تصویر کشته شدن ندا، آن دختری هستم که او را نمی شناختم و بسیاری دیگر که باز هم نمی شناختم و فقط می دانم برای رسیدن به آزادی جان داده اند. نسل من خون بسیار دیده است و با آن رشد کرده است ولی هرگز با آن کنار نیامده است. نه با کشته شدن آزادی خواهان در سال های آغازین انقلاب، و نه با کشته شدن کشندگان آزادی خواهان، و نه با کشته شدن آنهایی که برای حفظ چیزی که دین می نامیدند و اکنون ما آن را خاک می نامیم جان دادند.
نمی دانم نسل نو چگونه می اندیشد… نمی دانم آیا این نسل هم دوست دارد فقط خون ببیند و یا می تواند سلاحی بهتر از جان دادن برای خود برگزیند. و در شگفتم از کسانی که می پندارند باید عده ای را جلو فرستاد تا کشته شوند مگر رژیم در برابر کشتن کم بیاورد! اگر خودم جرات گلوله خوردن، ونه حتا مردن، را داشتم حتما جلو می افتادم و تفنگ در دست می گرفتم ولی به تنهایی… زیرا من فقط می توانم از جان خودم مایه بگذارم و نه دیگران. اما چه باید کرد؟ چه سلاح های دیگری موجود است… و از میان آن سلاح ها کدام ها را می توان برگزید؟ تا کنون به شکار نرفته ام ولی اگر قرار باشد برای کشتن ببر بروم، تفنگ بادی نخواهم برد! اگر قرار است کرکس ها را به دام بیاندازم تور پروانه گیری در کوله پشتی ام نخواهم گذاشت و باز اگر قرار است دیو سیاه را به بند کشم قلاب ماهیگیری برایم سودمند نخواهد بود.
باید ببینیم نقاط ضعفی که دشمن دارد کجا است و آنجا را مورد هجوم قرار دهیم… جوانمردانه یا غیر جوانمردانه اش هم مهم نیست… زیرا حریف نیز به آن پای بند نیست و از آن مهم تر نمی توان از کسی که تبر دارد پایین می آید تا گردنش را قطع کند خواست تا از چاقویی که در آستین خود پنهان کرده است برای گریز از مرگ استفاده نکند. آری، تبر دارد پایین می آید و مماس با گردن شده است باید لگد رهایی را زد. به راستی نقاط ضعف این رژیم کجا است؟ به چه چیزهایی می توان حمله کرد؟ چه چیزهای با ارزشی دارد که اگر از دست بدهد سرنگون خواهد شد؟ آیا دین است؟ اگر دین است- که من فکر نمی کنم باشد- آن را مورد هجوم قرار دهیم. آیا اقتصاد است؟ اقتصاد را- که من فکر می کنم چشم اسفندیار جمهوری اسلامی است- هدف قرار دهیم. اعتبار بین المللی است؟ آن اعتبار را از میان برداریم. دوستان قدرتمند سیاسی؟ این دوستان را در سراسر جهان بی آبرو کنیم. اگر همه اینها و دیگر چیزهایی است که به ذهن تان می رسد، همه را با هم هدف قرار دهید. اینجا است که شعار ما بی شماریم مفهوم پیدا می کند و نه هنگام به مسلخ رفتن. و اینجا است که بی شمار بودن به کار می آید.